این روزها با اینکه برام یاد آور روزهای خیلی خوب جشن آغاز زندگی من و نوید هست ولی برام یاد و خاطره روزهای خیلی خیلی خیلی سخت و سیاهی رو داره که برای همه خونواده سخت و طاقت فرسا بود. سال ۸۵ بدترین سال زندگیم بود و فقط عقد من و نوید در سال ۸۵ خوشحال کننده بود و دقیقا بعد از عقد من و نوید مشکلات و اتفاقات زندگی ما شروع شد. کسی که این وسط خیلی سختی کشید و صداش در نیومد و فقط سعی میکرد همه چیز رو درست کنه مادرم بود. امیدوارم خدا پاداش همه صبوری ها و ناملایمتی ها رو به مادر مهربونم بده.
میخوام از روزی بگم که واسه همه ما ها روز سختی بود و سرنوشت ساز. امیدوارم که تونسته باشم یه پرده از روزهای سخت اون روز رو بخوبی نوشته باشم.
از تاكسي پياده شدم و سريع خودم رو به در نگهباني رسوندم .حياط بيمارستان كودكان از برف سفيد شده بود و جاي پاي عابرين بر روي آن خودنمايي مي كرد. همراهان بيماران هر از چند گاهي بيمارستان را به قصد خريد دارو ترك مي كردند و چند دقيقه بعد هراسان به بيمارستان بازميگشتند.
نگهبان براي اينكه سوز برف وارد اتاق نشه هم در اتاق رو بسته بود و هم پنجره را. با پشت دست به شيشه در كوبيدم تا در را باز كند. او هم از اينكه از كنار بخاري بلند بشه و بخواهد در را باز كند حسابي كلافه شده بود ولي به هر حال با حالتي دمغ كنار در آمد و گفت: "الان كه ساعت ملاقات نيست اومدي . برو ساعت سه بيا."
"آقا من رياحي هستم خاله امير مويدي. همراهشم . اومدم جاي خواهرم وايسم."
"زنگ بزن بگو اول بياد پايين كارت همراه رو به تو بده بعد تو برو بالا. "
" بابا من كه دروغ نميگم. زنگ مي زنم اما نمي شه امير رو تنها گذاشت قول مي دم كه خواهرم زود بياد پايين ."
نگهبان كلاهش را تكان داد و سرش را خواروند و تا خواست جواب بده سريع گفتم:"واي آقا دستتون درد نكنه. جبران مي كنم." قبل از اينكه بخواد اعتراضي بكنه به سمت حياط دويدم و وارد ساختمان شدم. طبق معمول آسانسور خراب بود و مجبور شدم از پله ها برم. وقتي به بخش عفوني رسيدم از پشت در شيشه ايي سيما رو با روسري پشمي مشكي و لباس سبز همراه ها ديدم كه راهروي بخش را قدم مي زد و دونه هاي تسبيحش را رد مي كرد و ذكر مي گفت و وقتي به اتاق امير مي رسيد سرش را به سمت اتاق خم مي كرد تا از خواب بودن امير مطمئن شه. سرش را بالا مي برد دعا مي كرد و باز راه مي رفت. قلبم تير كشيد. حال سيما من رو خيلي داغون مي كرد. خودم هم دست كمي از اون نداشتم ديشب اونقدر گريه كرده بودم كه زير چشمام پف كرده بود و صورتم ورم كرده بود. اصلا نفهميدم خودم رو چجوري به بيمارستان رسوندم سه هفته از بستري كردن امير در بيمارستان كودكان مي گذشت و كار هر روز من اين بود كه به امير سر بزنم و پيشش باشم و كار سيما هم شبانه روز كنار تخت امير نشستن و دعا كردن بود. در رو بازكردم و به سمت سيما دويدم. ازجلوي روسريش موهاش بيرون بود و وقتي ديدم توي اين مدت سه هفته موهاي مثل شبقش رنگ برف سفيد شده حالم بدتر شد. تا من رو ديد پريد بغلم و با گريه گفت: " مريم امروز دوباره مي خوان آزمايش مغزاستخوان بگيرن. ميگن اين يكي معلوم مي كنه كه دردش چيه. مريم ديدي چه بلايي سرم اومد. دعا كن. ترو جون مامان دعا كن."
يهو خالي شدم. اگه امير چيزيش بشه چيكار كنيم. سيما ميميره. امير رو از خودش بيشتر دوست داره.
همينجور كه بغلش كرده بودم آروم نوازشش مي كردم و بهش دلداري ميدادم. اشك امونم نداد نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم. هر دو با هم گريه مي كرديم. چند دقيقه ايي به همين طريق گذشت تا اينكه ياد امير افتادم. گفتم:" سيما قربونت برم. توروخدا يه دقه بشين. يكم استراحت كن داري از دست مي ري. بزار برم لباس بگيرم برم پيش امير. تو همين جا بمون."
به زور رو صندلي نشوندمش و به سمت اتاق پرستارها رفتم و به يكي از اونها كه از همه مهربون تر بود و اجازه مي داد هم من هم سيما پيش امير بمونيم گفتم: خانم اميري سلام. ميشه يه لباس و دستكش و ماسك بديد مي خوام برم پيش امير."
"اي بابا خواهرت رو نمي خوايين ببريد خونه. اين داره از دست مي ره ها. اصلا استراحت نمي كنه. شب تا صبح بالا سر امير وايساده مراقبشه صبح تا شب هم كه داره راه مي ره. ديشب بهش آرام بخش زدم تا يه كم بخوابه.بيا اين لباس ها رو بگير اما قبلش دست و صورتشش رو بايد بشوري و هرچيزي كه مي خوايي بري تو اتاق بايد ضدعفوني كني."
"بله چشم. خودم ديگه وارد شدم. "
وقتي نزديك اتاق امير شدم تابلويي كه روي شيشه اتاق امير زده شده بود دلم رو آتيش زد"ايزوله معكوس"
تا در رو باز كردم امير از خوشحالي فرياد زد و ازم خواست چند لحظه صبر كنم تا ماسكش رو بزنه. اشك تو چشمام جمع شده بود.
"بيام؟"
"آره بيا. برام چي آوردي؟"
"لپ لپ"
"بده ببينم."
دور تختش پر از اسباب بازي هاي شانسي لپ لپ بود كه هر روز همه براش مي آوردن. تا گرفت با شيشه الكل و پنبه ايي كه كنار تخت بود جعبه رو تمييز كرد و قطعه هاي اسباب بازي رو از تخم مرغ درآورد و رو تخت ريخت. صندلي رو جلو كشيدم و نشستم و با هم شروع كرديم به درست كردن اسباب بازي. متوجه سايه ايي پشت شيشه در شدم برگشتم ديدم سيما وايساده و سرش رو تكون مي ده و گريه مي كنه. با علامت سر بهش گفتم كه دورشه و نگذاره كه امير گريه هاشو ببينه.
امير از اينكه كسي جلوش گريه كنه خيلي حساس شده بود و كارش تو اين مدت اين شده بود كه به چشماي همه خيره شه ببينه كسي گريه مي كنه يا نه و واي به حال اون كسي كه گريه ميكرد. سرش رو بالا گرفت و به چشماي من خيره شد. دلم ضعف مي رفت اما حيف كه نمي تونستم بهش دست بزنم چون اونقدر پلاكت خونش پايين اومده بود كه اگه بدنش به جايي مي خورد كبود مي شد و امكان خونريزي داخلي تو اون قسمت بدنش زياد بود.
" مامان چرا گريه مي كنه؟"
"نه گريه نمي كنه. بازيتو بكن."
"مريم امروز بازم بايد آزمايش مغز استخوان بدم؟"
"آره قربونت برم. قول مي دم اين دفعه درد نداشته باشه."
" مگه تا حالا آزمايش دادي ببيني چه دردي داره؟ اصلا اين كارا واسه چيه من كه خوب مي شم."
" آره كه خوب مي شي عزيزم. فقط واسه اينكه مطمئن بشن."
چند دقيقه ايي نگذشته بود كه صداي سيما رو از تو راهرو شنيدم . دلم هري ريخت پايين. صداي تلوزيون رو بلند كردم و از اتاق بيرون رفتم. ديدم يه خانمي از موسسه حمايت از كودكان سرطاني با يه دسته كاغذ جلوي سيما وايساده و سيما فقط داره گريه مي كنه و فرياد مي زنه. خانم اميري و يه پرستار ديگه دست سيما رو گرفتند و مي خواستند از اون خانم دورش كنن. و خانمه هم هاج و واج وايساده بود و اصلا نمي دونست چي شده. به سمتش رفتم و گفتم:" چي شده خانم خواهرم چش شده؟ مگه چي گفتين كه داره اينجوري مي كنه؟ "
" هيجي خانم. من فرم ثبت نام واسه موسسه رو آوردم كه در صورتي كه مايل هستند عضو موسسه شن ..."
بقيه حرفش رو نشنيدم. يه لحظه فكر كردم چيزي كه ازش مي ترسيدم بسرمون اومده.
"خانم شما بدون اينكه اطلاع داشته باشيد كه كدوم بچه چه ناراحتي داره اومديد داريد به خواهر من اين حرفا رو مي زنيد فك نمي كنيد شايد اين بدبخت الان چه حالي داره. خانم بچه ما سرطان نداره. فهميدي؟ سرطان نداره!!"
خانم اميري پريد وسط و گفت :"اين خانم مريض رو اشتباه گرفتند. شما ببخشيد."
چه بساطي شده بود همون موقع تيم مخصوص آزمايش اومدند تو بخش و از پرستارا خواستند كه امير رو واسه آزمايش آماده كنند. ني ني چشماي سيما از شدت نگراني مي لرزيد. سريع رفتم تو اتاق امير و تند تند دمپايي و كلاه و كاپشنش رو آماده كردم. همه اين كارا فقط براي اين بود كه امير از اتاق بيرون بياد و بره اتاق آزمايش. چشماي سياهش پر اشك شده بود صداش مي لرزيد و مي گفت: " خاله من نمي رم. درد داره هنوز جاي اون دوباري كه ازم آزمايش گرفتند درد مي كنه. "
"نه اين دفه خود اقاي دكتر مي خواد ازت آزمايش بگيره. قول داده كه درد نداشته باشه. تو ديگه مرد شدي ترس نداره. خيلي قوي تر از اوني كه بخواي واسه اينچيزا بترسي." تو دلم غوغايي به پا بود. خودم اين درد رو نكشيده بودم اما ضجه هايي كه بچه ها واسه گرفتن آزمايش از ته دلشون سر مي دادند دلم رو داغ مي كرد.
وقتي همه جاشو پوشوندم كه يه وقت سرما نخوره در اتاق رو باز كردم و امير رو از كنار ديوار راهرو به سمت اتاق رفتم. سيما كه بعد از ماجراي اون خانم بهم ريخته بود با ديدن امير فهميد كه وقت آزمايش گرفتنه. فقط با نگاه بهش فهموندم تروخدا جلوي امير بي تابي نكن. به محض اينكه امير وارد اتاق شد با ديدن دكتر و چند تا دانشجويي كه در حال آماده كردن لوازم بودند شروع كرد به گريه كردن و بين گريه هاش هم مي گفت:"اگه اينا دوباره بخوان از من آزمايش بگيرم نميخوام." فرياد مي زد كه قرار بود خود دكتر ازم آزمايش بگيره. آقاي دكتر هم كه كلي تجربه سر و كله زدن با بچه ها رو داشت با يه لحن جدي گفت: " اگه قرار بود اينا بزنن پس من اينجا چيكارم؟ اينا هم دكترن اما بايد ياد بگيرن اينجا پيش من مي خوان ياد بگيرن. بده؟"
اميرم گفت " به شرط اينكه باز ازم نپرسن كه چي شدم " انترن ها به حرف امير خنديدن و قول دادند كه هيچي نپرسن.
با رفتن امير وشروع شدن صداي يواشتر يواشتر امير سيما مثل مرغ پر كنده پشت در مي پريد و فقط دو دسته روسريش رو بهم گره مي زد و صلوات مي فرستاد. 15 دقيقه جانفرسا تموم شد و امير رو نيمه بيهوش از اتاق بيرون آوردند و به سمت اتاق بردند و دكتر گفت عصر جواب آزمايش داده مي شه. 
امير به خواب عميقي رفته بود و گوشه چشمش هنوز چند قطره اشك مونده بود. تا قبل از اون هيچ وقت نمي تونستم قدرت مهر مادري رو تا اين حد درك كنم. اونجا فضاش جوري بود كه همه براي هم دعا مي كردند و از خدا شفاي بچه ها رو مي خواستند. وقتي امير خواب بود به سيما التماس كردم حتي شده يه نيم ساعت از محيط اونجا دور بشه. با هزار تا قربون صدقه و التماس بالاخره قبول كرد دل بكنه و بره. به يك ساعت نكشيد كه برگشت با يه عالمه آب ميوه و لپ لپ و مجله و ماشين.
امير بيدار شده بود و من شده بود عروسك و واسش تاتر بازي ميكردم. اون موقع اگه به من ميگفت كه سر تو بزن به شيشه مي زدم فقط امير خوشحال بشه. نور اميدي كه تو چشماي امير موج مي زد تنها دلگرمي ما بود. نزديك ظهر بود كه با ديدن مامان يكه خوردم. از سرما صورت مثل مهتاب سفيدش مثل لبو شده بود. چادر مشكي اش رو دور خودش محكم پيچيده بود كه سرما به بدنش كمتر هجوم بيارن. از اتاق رفتم بيرون و پريدم بغلش و گفتم: "اينجا چيكار مي كني؟ " بخاطر خراب بودن آسانسور مجبور بوده از پله ها بالا بياد و پاهاش درد گرفته بود و نفس و نفس گفت: " ديدم سر ظهره ناهار نداريد براتون يه چيزي آوردم بخوريد. امير هم هوس قرمه سبزي كرده بود واسش يه كم قورمه سبزي درست كردم ." بعد رو به سيما كرد و گفت:"4 بار ضدعفونيش كردم سرخش هم نكردم." سيما سرش رو شونه هاي مامان گذاشت و مثل بچه هاي معصوم شروع كرد به گريه و با التماس با مامان حرف مي زد و مي گفت:" يعني اميرم خوب ميشه؟ يعني مش رمضون من حالش خوب مي شه؟ مامان يعني اگه امير چيزيش بشه من چيكار كنم؟" 
دل مامان از درد اين بلا داغون بود ولي با صبر و آرامش سيما رو نوازش مي كرد و بهش اميد مي داد. 
روز خيلي شلوغي بود علي اقا هر يك ربع يكبار از محل كارش زنگ مي زد و حال امير رو مي پرسيد ساعت دو بعد از ظهر شده بود. لحظه ها بكندي ميگذشت . از بس از پرستارها پرسيده بوديم كه كي جواب رو ميدن كلافه شده بودند و مي گفتند اگه دوباره سوال كنيد به حراست ميگيم بيان يكيتون رو بيرون كنند.
كنار امير نشسته بودم و ديدم داره يه چيزي رو مي شماره گفتم" چي داري ميشمري؟" گفت: "بيا تو هم كمك كن يه بازيه. مي خوام ببينم تا حالا چند تا سوزن به دستام زدند." بغض داشت خفه ام مي كرد با ديدن دستهاي كبودش دلم مي خواست غرق بوسه شون كنم اما نمي شد. تو دلم ضجه مي زدم و رو لبهام خنده بود باهم دونه دونه مي شمارديم. يك ،دو،...ده، يازده،بيست، بيست و يك، سي و چهار،...چهل 
نگاهش كردم و از دور براش بوسه فرستادم گفتم:" الهي من اين همه آمپول و سرم بهم زده بودند قربون اون چشمات برم." يه نگاه بهم كرد و گفت:"نه قرار بوده من اينجوري بشم. اينا همش يه حكمتي داره واسه اينه كه ما خدا رو بيخيال نشيم. من خوب ميشم ." 
سرم رو روي تخت بصورت سجده گذاشتم و از ته دل خواستم امير خوب بشه.
از ساعت دو تا ساعت 6 زمان به كندي مي گذشت. سيما همينجور تو راهرو راه مي رفت و دعا مي خوند مي رفت نمازخونه نمازمي خوند و بر ميگشت ميومد پيش امير يه سر ميزد و باز تو راهرو تند تند راه مي رفت. از بس گريه كرده بود اشكش خشك شده بود. حدود ساعت چهار سروكله علي اقا پيدا شد با اومدن علي آقا خيالم راحتتر شد. با هم رفتند مطب دكتر تا زودتر جواب رو از دهن دكتر بشنوند. شايد طولاني ترين روز عمرم بود. 
ساعت 6:20 دقيقه بود و از سيما و علي اقا خبري نبود. امير داشت برنامه عمو پورنگ رو مي ديد و منم كه داشتم خفه مي شدم گوشي موبايل رو برداشتم و به سمت حياط بيمارستان رفتم. غروب بيمارستان از قبرستون دلگير تر بود. از كنار تخت بچه ها كه رد مي شدم و مادرهاشون رو مي ديدم كه مثل پروانه دارن دور تخت مي چرخن مغزم داغ مي كرد دلم مي خواست فرياد بزنم و بگم:" خدا. تويي كه اون بالايي اينجا رو مي بيني؟ اينا همه تنها اميدشون به توست." داد بزنم بگم:" آخه اينجورياست؟ يكي واسه خودش راست راست راه بره مفت بخوره دزدي كنه و اونوقت اين بچه ها كه بزرگترينشون اميره كه 10 سالشه بين مرگ و زندگي دست و پا بزنن."
گريه مي كردم و از خدا عاجزانه درخواست معجزه مي كردم. نه سيما و نه علي اقا تلفن رو جواب نميدادند. بيشتر نگران شدم. تو حياط راه نمي رفتم از شدت دلشوره مي دويدم.
ساعت نزديك هفت بود كه سيما زنگ زد. چشمام رو بستم دلم مي لرزيد كه الان چي مي خواد بگه. وقتي گريه هاش رو شنيدم گفتم :"يا علي. چي شده." گفت: "نه نه چيزي نشده فقط اينو بگم كه اميرم سرطان نداره. امير زنده مي مونه."
نفهميدم چي شد كه قطع كردم. دويدم به سمت بخش و يادم رفته بود كه بايد ماسكم رو عوض كنم. تا خواستم در اتاق رو باز كنم ديدم امير با يه نگاهي داره بهم مي گه ماسكت كو. برگشتم و ماسك زدم.
به سمت اتاق رفتم وقتي در رو باز كردم امير گفت:" زنده مي مونم؟"
از خوشحالي جيغ مي زدم ناخوداگاه واسش رقصيدم دست مي زدم و گريه مي كردم. اونم دست مي زد و هي ميگفت:" خاله جون خل شدي؟ چرا مي رقصي؟ " منم ميخوندم :" امير ما خوب مي شه امير ما خوب مي شه." 