حقمه!!!!

هوا ابری بود و هنوز خورشید کامل طلوع نکرده بود. سرمای هوا به حدی بود که عابرین پیاده کمی در خیابان تردد می کردند و معدود افرادی که در آن موقع روز در حال تردد بودند برای اینکه سوز سرما آزارشان ندهد به سرعت از کنار هم رد می شدند.

مدتی بود که در کنار خیابان منتظر تاکسی بودم و این پا و اون پا می کردم که بدنم یخ نزند. یک شال گردن راه راه زرد و بنفش دور گردنم انداخته بودم و با گوشه شال روی بینی و دهانم رو پوشانده بودم. از شدت سرما به حدی لباس پوشیده بودم که قادر نبودم به راحتی قدم از قدم بردارم.

-مصلا؟

-آقا مصلا می رید؟

- تا مصلا؟

کفری شده بودم هر ماشینی که میرسید می گفتم مصلا اما انگار نه انگار همه شیشه های ماشینشون رو کیپ کرده بودند و بخاری رو رشن کرده بودند که یه وقت خدا نکرده سردشون نشه. یه ون رو از دور دیدم که داره چراغ می زنه. از خوشحالی داشتم بال بال می زدم.

نزدیک که شد پیش خودم گفتم هرجا می خواد بره مهم نیست من رو تا یه جا برسونه.

بوق بوق؟

-آقا کجا می رید؟

- شما کجا می خوایید برید خانوم؟

من می خوام برم مصلا می رید؟

-بله می رم فقط کرایش ۱۰۰۰ تومن می شه.

- " ااااااا آقا چه خبره؟ از چهارراه مجیدیه تا مصلا مگه چقده که ۱۰۰۰ تومن می شه؟

- " اگه راهی نیست خب پیاده برو."

پاش رو گذاشت رو گاز و خواست که حرکت کنه.

یه لحظه مغزم ناخوداگاه فرمان داد که : " خره اینم دو دقه دیگه گیر نمیاد. بجمب تا دوباره تاخیر نخوردی."

-" نه نه! آقا واستا حالا قهر نکن."

-" پس بجمب تا فحش خورمون رو پر نکردن . "

در رو باز کردم و دیدم اااا تا خرخره پرکرده پس من کجا بشینم تا اونجا هم که نمی تونم دولا وایسم. دیدم پشت صندلی کمک راننده یه تشک گذاشته و پشتش هم یه مقوا که حکم پشتی صندلی رو داره فهمیدم که جای لژ نشینم اینجاست. خودم رو جمع و جور کردم که تو دست و پای مردی که چشم در چشم من دوخته بود نباشم. انگار وسط بحثی وارد شده بودم چرا که تا در بسته شد یک آقایی از آخر ون بلند بلند شروع کرد به صحبت: " بله آقا جان داشم می گفتم. شما از کجا واسه خودتون حکم کردین که از رسالت تا مترو رو ۱۲۰۰ تومن می گیرین؟ "

آروم گفتم - "  پس خدا رو شکر من از رسالت سوار نشدم."

- اما اقای انتهای ون گفت: " ای بابا خانوم اینه دیگه. همه مثل شما فکر میکنند که وضع مملکتمون اینه دیگه. "

- خانومی که با دو تا بچش ردیف دوم صندلی نشسته بود گفت: "بله آقا امثال این افراد زیادن. یه سری آدم که فقط به فکر خودشون هستند."

 خانوم بارداری که در ردیف اول نشسته بود و به خاطر شرایط فیزیکی بدنش کل صندلی رو گفته بود با حالتی که خودش رو باد میزد گفت: -"اقا یکم لای پنجره رو باز می کنی؟ دارم خفه می شم."pregnsmiley.gif : 27 par 35 pixels.

- " سرده خانوم."

- "ای بابا سرد چیه آقا. تو یه وجب جا ۱۳ نفر تو هم تو هم نشستن نمی شه نفس کشید."

پسری که دقیقا روبروی من نشسته بود و تقریبا ۲۰ سال داشت به شوخی گفت: " اره آقا قربونت باز کن اگرنه یهو وضعیت اورژانسی میشه."

زن باردار که خیلی بهش برخورده بود و خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین و زیر چشمی به پسر نگاه می کرد.

مرد با تقلا مشغول ور رفتن با پنجره شد و در نهایت گفت- " اه.  باز نمی شه. "

راننده کمی گردنش رو به سمت من خم کرد و گفت: "این خانوم که تازه اومده لای در رو یکم باز کن هوا بیاد .پنجره ها باز نمی شه. ترافیکه الان ماشینا حرکت نمی کنن.  یه دقه بازش کن.

- " آخه خطرناکه . من که جایی رو ندارم بگیرم که نیفتم اگه یهو حرکت کردین چی ؟ بعدشم هوا خیلی سرده سوزش من رو اذیت میکنه. " speechless.gif : 22 par 24 pixels.

زنی که در ردیف دوم نشسته بود با حالتی اعتراض آمیز گفت: " همینه دیگه خودخواهن جوونای این دوره. نمیبینی هوا نیست؟ "

- " ای بابا شما خانوما عجب آدمهایی هستیدا. نمی بینی هم نوعت داره خفه می شه. چقدر خودخواه؟ "

- " باز کن درو افتادی با من می گیرمت. با شناسنامه المثنی ." همه به حرف پسر ۲۰ ساله خندیدن.

دلم میخواست پسررو خفه کنم.blue.gif : 19 par 19 pixels.

من هم از حرفی که زدم کلی خجل شدم و در رو باز کردم وقتی حرکت می کرد به سطح آسفالت خیره می شدم که شاید جایی باشه که قراره بیفتم. امروز روز من نبود. همه یه جوری بهم می پریدن.

همون خانومی که ردیف دوم بود یهو گفت: " وای خانوم ببند در رو یخ زدم."

منم خم شدم که ببندم. 

زن باردار گفت: " نه نبند کی بتو اجازه داد که ببندی؟ "

مرد انتهای ون که گویا داروغه ون بود گفت: " چرا می بندی بازش کن."

مونده بودم چیکار کنم. با حالتی اعتراض امیز گفتم: " ای بابا تکلیف من رو روشن کنید. "

صدای همه در اومد و یکی از مسافرین که تا حالا ساکت بود گفت: " بهههه چقدر بحث می کنی خانوم؟ هرچی جمع می گه رو انجام بده. تو زندگیت هم همینطوری؟ خودش رو با پتو پوشونده فکر می کنه گرمه .ببند خانوم اون درو ببند. "

-" ااا آقا چی می گه من دارم خفه می شم هوا نیست. " panicsmiley2.gif : 45 par 28 pixels.

- " راس می گه آقا. آخه ایشون ۲ نفسن."

زن باردار دیگه نفهمید چیکار می کنه. یه سیلی خوابوند تو صورت پسره.

- " پسره ی پررو هرچی هیچی نمیگم نمی فهمی."

از ته دل گفتم : " آخیش دستت درد نکنه چه خوب زدیش."

مرد ته ون گفت: " چی چیو دستت درد نکنه. همش تقصیر شما بود." gaah.gif : 37 par 41 pixels.

پسر جوون که کلی به غرورش بر خورده بود گفت: " بله شما هی خودت رو به من نزدیک می کنی که چی؟ " panicsmiley2.gif : 45 par 28 pixels.

ای وای خدایای من!!!! چرا هرچی بحث تو این ون لعنتی می شد به من ختم می شه.

رومو کردم به سمت خیابون هنوز نمیدونستم که در رو ببندم یا باز کنم. تو فکر این بودم که تا ایستاده آروم از لای در بپرم پایین. ولی نه. من که امروز همه چیم بهم ریخته یارو واسه دو قدمی که هنوز از چهارراه مجیدیه دور نشده داد و هوار راه میندازه که یالله ۱۰۰۰ تومن منو بده. تصمیم گرفتم چشمام رو ببندم و خودم رو به خواب بزنم.

همینجور که چشمام بسته بود و فضای ون کم کم آروم شده بود. ماشین شروع کرد به حرکت که یهو یه ترمز شدید کرد و دیگه هیچی نفهمیدم. 

وقتی بهوش اومدم دیدم تو بیمارستانم و یه پام بر اثر افتادن از ماشین از شکسته و پیشونیم هم چندتا بخیه خورده .

ـ" هر چی بهت می گم دختر وقتی داری از خونه می ری بیرون صدقه بذار گوش نمی کنی. حقته!!!"

-"مامان ۱۰۰۰ تومن صدقه گذاشتم. دیگه چیکار کنم؟ "

-" حتما کم بوده.حواستم جمع نمی کنی دیگه حقته" nonosmiley.gif : 33 par 41 pixels.

دوباره چشمهام رو بستم و اینبار خودم رو به بیهوشی زدم شاید این روز که روز من نبود تموم بشه. offtobed.gif : 50 par 32 pixels.

 

یادآوری

سی بهمن ۸۷ یه کتاب بهتون معرفی کردم بنام مزرعه حیوانات

اگه تو این موقعیت جامعه این کتاب رو بخونید کاملا به  الگوریتم ا ن ق ل ا ب و پیامد های بعد از اون پی خواهید برد و خواهید فهمید که چه بر سر ما آمده و خواهد آمد

بخدا کتاب کودکان نیست تنبلی نکنید و بخونیدش

دانلود کتاب قلعه حیوانات از جوج اورلی

کلاغ

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.

پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.

 

پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

 

بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!

 

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

 

در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

 

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

 

برگرفته از وبلاگ من و دلنوشته هام

قلعه حیوانات

 

 

بی حاشیه  می خوام یه کتاب معرفی کنم.

یه کتاب برای دانلود گذاشتم که اونایی که اهل کتاب خوندن هستن یا خوندن یا بدشون نمیاد بخونن. اونم کتاب قلعه حیوانات از جرج اورول هست.

امیدوارم خوشتون بیاد.

قلعه حیوانات

لحظه اي از زندگي

مثل لبو سرخ شده بود رگهای پیشونیش زده بود بیرون. نفس نفس می زد وقتی دیدمش شصتم خبردار شد که دوباره چیزی پیش اومده که کامران عصبانی شده و خونش بجوش اومده. نمی دونستم چیکار کنم. برای اینکه بتونم به قلعه ایی از خشم که دورش ساخته بود وارد شدم شروع کردم به احوال پرسی و گفتم : " چه عجب، يه سري به خواهر كوچكترت زدي!! علي چطوره؟ دستش بهتر شد؟ ايمان مدرسه س؟‌"

-" اي بابا،‌بريدم به خدا! علي هم دستش همونجوريه اين هفته بايد ببرم دوباره ازش عكس بندازن. ايمانم كه بچم صبح با من مياد از خونه بيرون شبم خواب خواب مي برمش خونه."

من من كردم و پرسيدم ‌: " خوب ريحانه چطوره؟ "

- " بره بميره كه داره من و اين دوتا بچه رو دستي دستي نابود مي كنه! مريم ديگه بريدم. نمي تونم تحمل كنم. الانم دوباره دعوامون شد منم زدم تو صورتش. خيلي بيشرفه خيلي ."‌

" خاك به سرم. كامران ، ريحانه رو كتك زدي؟‌ واي كم بدبختي داشتي !‌"

چشماش از عصبانيت قرمز شده بود و صداش رو بلند تر كرد و گفت‌: " د آخه نمي دوني چه آدميه كه. دوباره مهرش رو مي خواد رفته كلانتري شكايت كرده." صداش بلندتر شد و كم كم فرياد مي زد مامان با چادر نماز و تسبيح هراسون اومد تو آشپزخونه و نفس نفس مي زد و گفت : " چي شده؟‌‌"

مي خواستم بپرم وسط و بگم كه چيزي نشده كه كامران با همون حالت عصبي كه داشت كوبيد زمين و گفت:‌" هيچي خانوم دوباره فيلش ياد هندستون كرده و مي خواد خونه رو بذاره رهن و مهرشو بگيره. د آخه تهمت مي زنه. ميگه ايدز داري ميگي زن بازي بازم مي گه زن داري . ديگه نتونستم تحمل كنم هرچي هيچي نگفتم صداش رو بلند تر كرد مامان ۱۵ ساله كه خفه خون گرفتم صبر كردم پررو شد ديگه نفهميدم چيكار كردم. سيلي زدم تو صورتش اونم دوباره وسايلش رو جمع كرد و رفت خونه ننش. "‌

ديگه اين چيزا واسه ما عادي شده بود هر چند وقت يكبار هوس طلاق مي كرد و مي رفت كلانتري و مهرش رو مي گذاشت اجرا مي رفت خونه مامانش كه زن عموم باشه و بچه ها رو به حال خودشون مي گذاشت و كامران هم ديگه از اون موقع به بعد وظيفه نگهداري بچه ها رو به عهده گرفته بود.

مامان همونجور كه دم در آشپزخونه وايساده بود به ديوار تكيه داد و آروم رو زمين نشست و گفت: " مي خوايي چيكار كني؟ "

-" هيچي ديگه خسته شدم. مي گه طلاق مي خوام منم گفتم طلاق مي خواي مي دم اما تو خواب ببيني كه خونه رو رهن بدي و مهرت رو بگيري."

مامانم تعجب كرد و گفت: " وا! مگه خونه به اسم خودشه كه مي خواد رهن بده اين خونه مال اين دوتا بچه س. "

-" هي من ميگم اين بي چشم و رو هه تو هي دل سوزي كن. به ننه من غريبم اين عفريته گوش نكنيد. مامان چيكار كردي با من؟؟ ۱۵ سال پيش نامزد بوديم گفتم مامان اين به درد من نمي خوره ريحانه فقط براي من دختر عمو نه زن. "

" مگه من گفتم بري بگيريش؟ خودتون بريدين و دوختين. اصلا از من و بابات پرسيدي؟"

كامران دستش رو روي شقيقه هاش گذاشته بود و فشار مي داد. " اين سر درد لعنتي آخر من رو سكته مي ده." بلند شدم دو ليوان برداشتم براي مامان و كامران آب ريخته و دادم دستشون همش نگران بودم كه نكنه دوباره حال مامان بد بشه و كامران دوباره سردردهاي مزمنش برگرده. كامران ليوان رو گرفت و تا ته آب رو سر كشيد. و ادامه داد:‌ " غلطي كردم كه تا آخر عمرم بايد تاوان پس بدم. مامان اين كيسه دوخته واسه خونه. بي همه چيز فقط پول مي خواد نه زندگي مي كنه نه به بچه ها اهميت مي ده و از همه بدتر من رو آدم حساب نمي كنه. دردم يكي دو تا نيست هر جا رفته نشسته به من تهمت زده ديگه اين داستان رو مي دوني كه حوصله ندارم دوباره بگم. وقتي مي گه تو ايدزي هستي و به من دست نزن ديوننه مي شم تا حالا چهار بار من رو برده آزمايشگاه. زنه كه تو آزمايشگاهه هم فهميده اين ديوونس. خوب كردم زدمش."

-" تو بيخود كردي دست رو زنت بلند كردي . "

صداي كامران بلند تر مي شد و كم كم نم اشك روي گونه هاش سرازير شدم دلم كباب شده بود. همون موقع تلفن زنگ زد و علي پشت خط گفت:‌" مريم به بابا بگو مامور كلانتري اومده دمه خونه مي گه حكم جلبت رو داره. مريم يعني چي مي خواد بشه؟ بابام رو مي خوان ببرن زندان؟؟ من و ايمان چيكار كنيم؟ مامانم رفته خونه مامان مهري من دستم شكسته تو خونه موندم ايمان هم زنگ زده مي گه چرا بابا نمياد دنبالم مدرسه تعطيل شده. بابا هم حالش بد بود گفت مياد اونجا. مريم چيكار كنيم؟‌"

زبونم نمي چرخيد چيزي بگم. فقط گفتم : " خدا بزرگه علي بخدا منم نمي دونم اگه شماها دوباره بياييد اينجا مامانت هم دوباره ول مي كنه مي ره يه سال ديگه مياد سراغتون تو برو خونه عمو اينا حواست به مامانت باشه منم به بابات مي گم بره دنبال ايمان بيارش اينجا بعدم بره كلانتري."‌

وقتي اسم كلانتري رو آوردم كامران قاطي كرد و محكم كوبيد به ميز و فرياد زد: " دوباره‌ موش و گربه بازي شروع شد. من كه نمي رم كلانتري آبرو واسم نذاشته."

مامانم كه رنگش پريده بود گفت :‌" نه برو! اگه نري اوضاع از اين بدتر مي شه. نذار ذهنيت بچه ها از ايني كه هست بدتر بشه. اون بچه حالش خوب نيست آواره اينور و اونورش نكنيد. ..."

- " من مي رم ايمان رو ميارم اينجا شب برش مي دارم مي برمش خونه. من بچه ها و زندگيم رو ول نمي كنم. "

وقتي داشت مي رفت رو به مامان كرد و گفت : " مامان دو سال تو جنگ بودم هزارتا صحنه هاي دلخراش ديدم ۲ ماه تو كما بودم زخمي شدم موج انفجار من رو گرفت سخت بود اما نه به سختي اين جنگ كه ۱۵ ساله دارم توش مي جنگم. يعني خدا مي دونه چي تو دلم مي گذره؟ يعني خدا مي دونه من دارم با چنگ و دندون بچه هام رو بزرگ مي كنم. مامان خيلي خسته م خيلي . كاش همون موقع يه تير مي خورد تو سرم و ديگه اين زندگي سگي رو ادامه نمي دادم. برام دعا كن. دعا كن كم نيارم. من اين خونه رو به اين پول پرست نمي دوم حاضرم برم زندان اما خونه رو كه براي اين دوتا طفل معصومه به اين ندم."

كامران رفت و من و مامان رو با يه دنيا غم و اندوه تنها گذاشت و منتظر براي خبرهاي بعدي كه مي دونستيم اميدوار كننده نيست.

 

یکی از همین روزها

این روزها با اینکه برام یاد آور روزهای خیلی خوب جشن آغاز زندگی من و نوید هست ولی برام یاد و خاطره روزهای خیلی خیلی خیلی سخت و سیاهی رو داره که برای همه خونواده سخت و طاقت فرسا بود. سال ۸۵ بدترین سال زندگیم بود و فقط عقد من و نوید در سال ۸۵ خوشحال کننده بود و دقیقا بعد از عقد من  و نوید مشکلات و اتفاقات زندگی ما شروع شد. کسی که این وسط خیلی سختی کشید و صداش در نیومد و فقط سعی میکرد همه چیز رو درست کنه مادرم بود. امیدوارم خدا پاداش همه صبوری ها و ناملایمتی ها رو به مادر مهربونم بده.

میخوام از روزی بگم که واسه همه ما ها روز سختی بود و سرنوشت ساز. امیدوارم که تونسته باشم یه پرده از روزهای سخت اون روز رو بخوبی نوشته باشم.

از تاكسي پياده شدم و سريع خودم رو به در نگهباني رسوندم .حياط بيمارستان كودكان از برف سفيد شده بود و جاي پاي عابرين بر روي آن خودنمايي مي كرد. همراهان بيماران  هر از چند گاهي بيمارستان را به قصد خريد دارو ترك مي كردند و چند دقيقه بعد هراسان به بيمارستان بازميگشتند.

نگهبان براي اينكه سوز برف وارد اتاق نشه هم در اتاق رو بسته بود و هم پنجره را. با پشت دست به شيشه در كوبيدم تا در را باز كند. او هم از اينكه از كنار بخاري بلند بشه و بخواهد در را باز كند حسابي كلافه شده بود ولي به هر حال با حالتي دمغ كنار در آمد و گفت: "الان كه ساعت ملاقات نيست اومدي . برو ساعت سه بيا."

"آقا من رياحي هستم خاله امير مويدي. همراهشم . اومدم جاي خواهرم وايسم."

"زنگ بزن بگو اول بياد پايين كارت همراه رو به تو بده بعد تو برو بالا. "

" بابا من كه دروغ نميگم. زنگ مي زنم اما نمي شه امير رو تنها گذاشت قول مي دم كه خواهرم زود بياد پايين ."

نگهبان كلاهش را تكان داد و سرش را خواروند و تا خواست جواب بده سريع گفتم:‌"واي آقا دستتون درد نكنه. جبران مي كنم." قبل از اينكه بخواد اعتراضي بكنه به سمت حياط دويدم و وارد ساختمان شدم. طبق معمول آسانسور خراب بود  و مجبور شدم از پله ها برم. وقتي به بخش عفوني  رسيدم از پشت در شيشه ايي  سيما رو با روسري پشمي مشكي و لباس سبز همراه ها ديدم كه  راهروي بخش را قدم مي زد و دونه هاي تسبيحش را رد مي كرد و ذكر مي گفت و وقتي به اتاق امير مي رسيد سرش را به سمت اتاق خم مي كرد تا از خواب بودن امير مطمئن شه. سرش را بالا مي برد دعا مي كرد و باز راه مي رفت. قلبم تير كشيد. حال سيما من رو خيلي داغون مي كرد. خودم هم دست كمي از اون نداشتم ديشب اونقدر گريه كرده بودم كه زير چشمام پف كرده بود و صورتم ورم كرده بود. اصلا نفهميدم خودم رو چجوري به بيمارستان رسوندم سه هفته از بستري كردن امير در بيمارستان كودكان مي گذشت  و كار هر روز من اين بود كه به امير سر بزنم و پيشش باشم و كار سيما هم شبانه روز كنار تخت امير نشستن و دعا كردن بود. در رو بازكردم و به سمت سيما دويدم. ازجلوي روسريش موهاش بيرون بود و وقتي ديدم توي اين مدت سه هفته موهاي مثل شبقش رنگ برف سفيد شده حالم بدتر شد. تا من رو ديد پريد بغلم و با گريه گفت:‌ " مريم امروز دوباره مي خوان آزمايش مغزاستخوان بگيرن. ميگن اين يكي معلوم مي كنه كه دردش چيه. مريم ديدي چه بلايي سرم اومد. دعا كن. ترو جون مامان دعا كن."

يهو خالي شدم. اگه امير چيزيش بشه چيكار كنيم. سيما ميميره. امير رو از خودش بيشتر دوست داره.

همينجور كه بغلش كرده بودم آروم نوازشش مي كردم و بهش دلداري ميدادم. اشك امونم نداد نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم. هر دو با هم گريه مي كرديم. چند دقيقه ايي به همين طريق گذشت تا اينكه ياد امير افتادم. گفتم‌:‌" سيما قربونت برم. توروخدا يه دقه بشين. يكم استراحت كن داري از دست مي ري. بزار برم لباس بگيرم برم پيش امير. تو همين جا بمون."

به زور رو صندلي نشوندمش و به سمت اتاق پرستارها رفتم  و به يكي از اونها كه از همه مهربون تر بود و اجازه مي داد هم من هم سيما پيش امير بمونيم گفتم: خانم اميري سلام. ميشه يه لباس و دستكش و ماسك بديد مي خوام برم پيش امير."

"اي بابا خواهرت رو نمي خوايين ببريد خونه. اين داره از دست مي ره ها. اصلا استراحت نمي كنه. شب تا صبح بالا سر امير وايساده مراقبشه صبح تا شب هم كه داره راه مي ره. ديشب بهش آرام بخش زدم تا يه كم بخوابه.بيا اين لباس ها رو بگير اما قبلش دست و صورتشش رو بايد بشوري  و هرچيزي كه مي خوايي بري تو اتاق بايد ضدعفوني كني."‌

"بله چشم. خودم ديگه وارد شدم. "

وقتي نزديك اتاق امير شدم  تابلويي كه روي شيشه اتاق امير زده شده بود دلم رو آتيش زد‌"ايزوله معكوس"‌

تا در رو باز كردم امير از خوشحالي فرياد زد و ازم خواست چند لحظه صبر كنم تا ماسكش رو بزنه. اشك تو چشمام جمع شده بود.

"بيام؟"

"آره بيا. برام چي آوردي؟‌"

"لپ لپ"‌

"بده ببينم."

دور تختش پر از اسباب بازي هاي شانسي لپ لپ بود كه هر روز همه براش مي آوردن. تا گرفت با شيشه الكل و پنبه ايي كه كنار تخت بود جعبه رو تمييز كرد و قطعه هاي اسباب بازي رو از تخم مرغ درآورد و رو تخت ريخت. صندلي رو جلو كشيدم و نشستم و با هم شروع كرديم به درست كردن اسباب بازي. متوجه سايه ايي پشت شيشه در شدم برگشتم ديدم سيما وايساده و سرش رو تكون مي ده و گريه مي كنه. با علامت سر بهش گفتم كه دورشه و نگذاره كه امير گريه هاشو ببينه.

امير از اينكه كسي جلوش گريه كنه خيلي حساس شده بود و كارش تو اين مدت اين شده بود كه به چشماي همه خيره شه ببينه كسي گريه مي كنه يا نه و  واي به حال اون كسي كه گريه ميكرد. سرش رو بالا گرفت و به چشماي من خيره شد. دلم ضعف مي رفت اما حيف كه نمي تونستم بهش دست بزنم چون اونقدر پلاكت خونش پايين اومده بود كه اگه بدنش به جايي مي خورد كبود مي شد و امكان خونريزي داخلي تو اون قسمت بدنش زياد بود.

" مامان چرا گريه مي كنه؟"

"نه گريه نمي كنه. بازيتو بكن."

"مريم امروز بازم بايد آزمايش مغز استخوان بدم؟‌"

"آره قربونت برم. قول مي دم اين دفعه درد نداشته باشه."‌

" مگه تا حالا آزمايش دادي ببيني چه دردي داره؟ اصلا اين كارا واسه چيه من كه خوب مي شم."‌

" آره كه خوب مي شي عزيزم. فقط واسه اينكه مطمئن بشن."

 چند دقيقه ايي نگذشته بود كه صداي سيما رو از تو راهرو شنيدم . دلم هري ريخت پايين. صداي تلوزيون رو بلند كردم و از اتاق بيرون رفتم. ديدم يه خانمي از موسسه حمايت از كودكان سرطاني با يه دسته كاغذ جلوي سيما وايساده و سيما فقط داره گريه مي كنه و فرياد مي زنه. خانم اميري و يه پرستار ديگه دست سيما رو گرفتند و مي خواستند  از اون خانم دورش كنن. و خانمه هم هاج و واج وايساده بود  و اصلا نمي دونست چي شده. به سمتش رفتم و گفتم:‌" چي شده خانم خواهرم چش شده؟ مگه چي گفتين كه داره اينجوري مي كنه؟ "

" هيجي خانم. من فرم ثبت نام واسه موسسه رو آوردم كه در صورتي كه مايل هستند عضو موسسه  شن ..."

بقيه حرفش رو نشنيدم. يه لحظه فكر كردم چيزي كه ازش مي ترسيدم بسرمون اومده.

"خانم شما بدون اينكه اطلاع داشته باشيد كه كدوم بچه چه ناراحتي داره اومديد داريد به خواهر من اين حرفا رو مي زنيد فك نمي كنيد شايد اين بدبخت الان چه حالي داره. خانم بچه ما سرطان نداره. فهميدي؟ سرطان نداره!!"

خانم اميري پريد وسط و گفت :‌"اين خانم مريض رو اشتباه گرفتند. شما ببخشيد."

چه بساطي شده بود همون موقع تيم مخصوص آزمايش اومدند تو بخش و از پرستارا خواستند كه امير رو واسه آزمايش آماده كنند. ني ني چشماي سيما از شدت نگراني مي لرزيد. سريع رفتم تو اتاق امير و تند تند دمپايي و كلاه و كاپشنش رو آماده كردم. همه اين كارا فقط براي اين بود كه امير از اتاق بيرون بياد و بره اتاق آزمايش. چشماي سياهش پر اشك شده بود صداش مي لرزيد و مي گفت: " خاله من نمي رم. درد داره هنوز جاي اون دوباري كه ازم آزمايش گرفتند درد مي كنه. "

"نه اين دفه خود اقاي دكتر مي خواد ازت آزمايش بگيره. قول داده كه درد نداشته باشه. تو ديگه مرد شدي ترس نداره. خيلي قوي تر از اوني كه بخواي واسه اينچيزا بترسي." تو دلم غوغايي به پا بود. خودم اين درد رو نكشيده بودم اما ضجه هايي كه بچه ها واسه گرفتن آزمايش از ته دلشون سر مي دادند دلم رو داغ مي كرد.

وقتي همه جاشو پوشوندم كه يه وقت سرما نخوره در اتاق رو باز كردم و امير رو از كنار ديوار راهرو به سمت اتاق رفتم. سيما كه بعد از ماجراي اون خانم بهم ريخته بود با ديدن امير فهميد كه وقت آزمايش گرفتنه. فقط با نگاه بهش فهموندم تروخدا جلوي امير بي تابي نكن. به محض اينكه امير وارد اتاق شد با ديدن دكتر و چند تا دانشجويي كه در حال آماده كردن لوازم بودند شروع كرد به گريه كردن و بين گريه هاش هم مي گفت:‌"اگه اينا دوباره بخوان از من آزمايش بگيرم نميخوام." فرياد مي زد كه قرار بود خود دكتر ازم آزمايش بگيره. آقاي دكتر هم كه كلي تجربه سر و كله زدن با بچه ها رو داشت با يه لحن جدي گفت: " اگه قرار بود اينا بزنن پس من اينجا چيكارم؟ اينا هم دكترن اما بايد ياد بگيرن اينجا پيش من مي خوان ياد بگيرن. بده؟"

اميرم گفت " به شرط اينكه باز ازم نپرسن كه چي شدم " انترن ها به حرف امير خنديدن و قول دادند كه هيچي نپرسن.

با رفتن امير وشروع شدن صداي يواشتر يواشتر امير سيما مثل مرغ پر كنده پشت در مي پريد و فقط دو دسته روسريش رو بهم گره مي زد و صلوات مي فرستاد. 15 دقيقه جانفرسا تموم شد و امير رو نيمه بيهوش از اتاق بيرون آوردند و به سمت اتاق بردند و دكتر گفت عصر جواب آزمايش داده مي شه.

امير به خواب عميقي رفته بود و گوشه چشمش هنوز چند قطره اشك مونده بود. تا قبل از اون هيچ وقت نمي تونستم قدرت مهر مادري رو تا اين حد درك كنم. اونجا فضاش جوري بود كه همه براي هم دعا مي كردند و از خدا شفاي بچه ها رو مي خواستند. وقتي امير خواب بود به سيما التماس كردم حتي شده يه نيم ساعت از محيط اونجا دور بشه. با هزار تا قربون صدقه و التماس بالاخره قبول كرد دل بكنه و بره. به يك ساعت نكشيد كه برگشت با يه عالمه آب ميوه و لپ لپ و مجله و ماشين.

امير بيدار شده بود و من شده بود عروسك و واسش تاتر بازي ميكردم. اون موقع اگه به من ميگفت كه سر تو بزن به شيشه مي زدم فقط امير خوشحال بشه. نور اميدي كه تو چشماي امير موج مي زد تنها دلگرمي ما بود. نزديك ظهر بود كه با ديدن مامان يكه خوردم. از سرما صورت مثل مهتاب سفيدش مثل لبو شده بود. چادر مشكي اش رو دور خودش محكم پيچيده بود كه سرما به بدنش كمتر هجوم بيارن. از اتاق رفتم بيرون و پريدم بغلش و گفتم: "اينجا چيكار مي كني؟ " بخاطر خراب بودن آسانسور مجبور بوده از پله ها بالا بياد و پاهاش درد گرفته بود و نفس و نفس گفت: " ديدم سر ظهره ناهار نداريد براتون يه چيزي آوردم بخوريد. امير هم هوس قرمه سبزي كرده بود واسش يه كم قورمه سبزي درست كردم ." بعد رو به سيما كرد و گفت:‌"4 بار ضدعفونيش كردم سرخش هم نكردم."‌ سيما سرش رو شونه هاي مامان گذاشت و مثل بچه هاي معصوم شروع كرد به گريه و با التماس با مامان حرف مي زد و مي گفت:‌" يعني اميرم خوب ميشه؟ يعني  مش رمضون من حالش خوب مي شه؟ مامان يعني اگه امير چيزيش بشه من چيكار كنم؟‌"

دل مامان از درد اين بلا داغون بود ولي با صبر و آرامش سيما رو نوازش مي كرد و بهش اميد مي داد.

روز خيلي شلوغي بود علي اقا هر يك ربع يكبار از محل كارش زنگ مي زد و حال امير رو مي پرسيد ساعت دو بعد از ظهر شده بود. لحظه ها بكندي ميگذشت . از بس از پرستارها پرسيده بوديم كه كي جواب رو ميدن كلافه شده بودند و مي گفتند اگه دوباره سوال كنيد به حراست ميگيم بيان يكيتون رو بيرون كنند.

كنار امير نشسته بودم و ديدم داره يه چيزي رو مي شماره گفتم" چي داري ميشمري؟" گفت: "بيا تو هم كمك كن يه بازيه. مي خوام ببينم تا حالا چند تا سوزن به دستام زدند." بغض داشت خفه ام مي كرد با ديدن دستهاي كبودش دلم مي خواست غرق بوسه شون كنم اما نمي شد. تو دلم ضجه مي زدم و رو لبهام خنده بود باهم دونه دونه مي شمارديم. يك ،‌دو،‌...ده، يازده،‌بيست، بيست و يك، سي و چهار،...‌چهل

نگاهش كردم و از دور براش بوسه فرستادم گفتم:" الهي من اين همه آمپول و سرم بهم زده بودند قربون اون چشمات برم." يه نگاه بهم كرد و گفت:‌"نه قرار بوده من اينجوري بشم. اينا همش يه حكمتي داره واسه اينه كه ما خدا رو بيخيال نشيم. من خوب ميشم ."

سرم رو روي تخت بصورت سجده گذاشتم و از ته دل خواستم امير خوب بشه.

از ساعت دو تا ساعت 6 زمان به كندي مي گذشت. سيما همينجور تو راهرو راه مي رفت و دعا مي خوند مي رفت نمازخونه نمازمي خوند و بر ميگشت ميومد پيش امير يه سر ميزد و باز تو راهرو تند تند راه مي رفت. از بس گريه كرده بود اشكش خشك شده بود. حدود ساعت چهار سروكله علي اقا پيدا شد با اومدن علي آقا خيالم راحتتر شد. با هم رفتند مطب دكتر تا زودتر جواب رو از دهن دكتر بشنوند. شايد طولاني ترين روز عمرم بود.

ساعت 6:20 دقيقه بود و از سيما و علي اقا خبري نبود. امير داشت برنامه عمو پورنگ رو مي ديد و منم كه داشتم خفه مي شدم گوشي موبايل رو برداشتم و به سمت حياط بيمارستان رفتم. غروب بيمارستان از قبرستون دلگير تر بود. از كنار تخت بچه ها كه رد مي شدم و مادرهاشون رو مي ديدم كه مثل پروانه دارن دور تخت مي چرخن مغزم داغ مي كرد دلم مي خواست فرياد بزنم و بگم:‌" خدا. تويي كه اون بالايي اينجا رو مي بيني؟ اينا همه تنها اميدشون به توست." داد بزنم بگم:" آخه اينجورياست؟ يكي واسه خودش راست راست راه بره مفت بخوره دزدي كنه و اونوقت اين بچه ها كه بزرگترينشون اميره كه  10 سالشه بين مرگ و زندگي دست و پا بزنن."

گريه مي كردم و از خدا عاجزانه درخواست معجزه مي كردم. نه سيما و نه علي اقا تلفن رو جواب نميدادند. بيشتر نگران شدم. تو حياط راه نمي رفتم از شدت دلشوره مي دويدم.

ساعت نزديك هفت بود كه سيما زنگ زد. چشمام رو بستم دلم مي لرزيد كه الان چي مي خواد بگه. وقتي گريه هاش رو شنيدم گفتم :"يا علي. چي شده." گفت: "نه نه چيزي نشده فقط اينو بگم كه اميرم سرطان نداره. امير زنده مي مونه."

نفهميدم چي شد كه قطع كردم. دويدم به سمت بخش و يادم رفته بود كه بايد ماسكم رو عوض كنم. تا خواستم در اتاق رو باز كنم ديدم امير با يه نگاهي داره بهم مي گه ماسكت كو. برگشتم و ماسك زدم.

به سمت اتاق رفتم وقتي در رو باز كردم امير گفت:" زنده مي مونم؟"

از خوشحالي جيغ مي زدم ناخوداگاه واسش رقصيدم دست مي زدم و گريه مي كردم. اونم دست مي زد و هي ميگفت:" خاله جون خل شدي؟‌ چرا مي رقصي؟ " منم ميخوندم :" امير ما خوب مي شه امير ما خوب مي شه." 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

....

دیگه از زندگی خسته شدم نمی تونم کاری که بهراد سر من اورد رو تحمل کنم. اونقدر وقیحانه بود که تا یک هفته نخوابیدم. شب و روزم شده بود اشک و گریه و دستمال کاغذی تیکه تیکه کردن. دیگه بیشتر از این نمی تونم اینهمه بدی رو تحمل کنم.

وقتی در اتاقم رو باز کردم مه غلیظ دود سیگار تمام حال رو پر کرده بود. بهراد طبق معمول بساط داشت و یکی از دوستاش هم که همیشه خونه ما ولو بود روی بالشی که مامانم با هزار امید و آرزو واسه جهیزیه ام گلدوزی کرده بود لم داده بود و اصلا نفهمید من از اتاق بیرون اومدم. برای اینکه بهراد بفهمه که من تو خونه هستم با پشت دست چند ضربه به در اتاق زدم و چند تا تک سرفه کردم. اما نامرد انگار نه انگار. دلم می خواست هرچی بغض و ناراحتی ازش دارم و با فریاد تو سرش بکوبم و دستام رو جلوی دهنش بگیرم و انقدر فشار بدم تا نفسش بالا نیاد.

چشماش باز نمی شد. پلکش رو به سختی تا نیمه باز کرد و با لبخند تلخی گفت: "ااا تو اینجایی؟ چیکار داری؟ یه هفته خودت رو زندونی کرده بودی حالا چی شده چیزی می خوایی؟ "

لب ها رو از شدت بغض و عصبانیت بهم فشار دادم و چشمام رو بازتر کردم. گفتم: "بهراد خیلی بی چشم و رویی. این مرتیکه خونه زندگی نداره هر روز اینجا ولووه؟ تو هم که ناموس و بالا آوردی انگار! جمع کن کاسه کوزه ت رو هم خودت هم اون رفیق منقل و وافورت از اینجا برید بیرون."

" زززززززززززززرت!!! از کی تا حالا تو تکلیف معلوم می کنی؟؟؟ زیادی بال به بالت دادم. هرچی تیکه کنایه هست می ندازی اخرشم از خونه خودم بیرونم می کنی؟ "

ناخود آگاه فریاد زدم و گفتم:"خونه خودت؟؟ بهراد خونه خودت؟ اینجا خونه منه البته تا پارسال که تو کثافت نیفتاده بودی خونه دوتامون بود. بد بخت یاد نرفته که پول پیش خونه رو بابام داد و هر ماه هم من دارم پول اجاره رو می دم."

"زر نزن بابا. تا لت و پارت نکردم گورت و گم کن."

"نرم چیکار می کنی؟ "

انبری که کنارش گذاشته بود رو با شتاب بلند کرد و با خیز بلندی به سمتم حمله کرد و تو سه گوش دیوار یقه لباسم رو محکم گرفت جوری که حس کردم دو دقیقه دیگه خفه شدم. بازم به مردی رفیقش که اومد انبر رو از دست بهراد گرفت و منم فرصت خوبی پیدا کردم تا از دست بهراد فرار کنم. چپیدم تو اتاق و مانتو  و روسری  و با کیف دستی م رو برداشتم و با عجله از اتاق بیرون اومدم بی غیرت بازم نشته بود و داشت سیگار می کشید.

هیچ کس باورش نمی شه که بهراد اینجوریه. به هر کی می گفتم که بهراد معتاده بهم می خندید چون از همه سرحال تر بود و از بس به خودش می رسید اصلا عملی بودنش نشون نمی داد. هیچ کس باور نمیکرد که چه رفتاری با من داره اونقدر مارمولکه که وقتی یه غریبه یا مامانم رو میبینه فقط داره قربون صدقه من می ره و از من تعریف می کنه. من خودم هم باور نمی کردم که هفته پیش جمعه که رفته بودم خونه مادر یه زن خراب رو آورده باشه خونه و اون رو توی تختخواب من بخوابونه. فقط خواست خدا بود که من سر زده رسیدم و وقتی اون صحنه رو دیدم از حال رفتم.

دیگه چی مونده واسم. نه راه پس دارم نه راه پیش.  یه بار حرف طلاق رو جلوی مامانم پیش کشیدم چه بلوایی شد. گفت اگه خواستی قهر کنی از خونه ت بری خونه ما نیا. مادر و پدر بهراد هم که اصلا من رو عروس خودشون نمی دونن. هر وقت هم که از بهراد بهشون می گم چشم نازک می کنن و می گن ما که التماست نکردیم بیا زنش شو. خودت خواستی. اره خودم خواستم حالام غلط کردم. دیگه کیو دارم که بهش پناه بیارم.

خدا هم که مدتهاس من و یادش رفته و من رو انداخته دور. تو این یک هفته کلی ضعیف شده بودم نا نداشتم راه برم. به زور خودم رو رسوندم سر خیابون و از سوپری یه کیک با آبمیوه خریدم. انگار زهرمار بود.

تصمیمم رو گرفته بودم. زندگی واسه من تموم شده بود. چی می تونست من رو نگه داره؟ هیچی

اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چجوری تو ایستگاه مترو رسیدم. کل راه رو فقط گریه کرده بودم  و صورتم از اشک خیس گریه بود. وقتی ادمهای دیگه رو می دیدم که دارن به سرعت از کنارم رد می شن و از قطار پیاده و سوار می شن تعجب می کردم. عجله واسه چی؟؟ نمی دونم چند دقیقه همینجوری از اول راهروی ایستگاه رو تا آخرش دور زدم. هر چی فکر می کردم کجا برم جایی تو ذهنم نمی اومد.

دستام می لرزیدند. جرقه ایی که تو ذهنم زده بود تنها چیزی بود که من و از اون حال بیرون آورد. فکر اینکه دیگه واسه همیشه از این بختک زندگی خلاص می شم ذهنم رو پر کرده بود.

همه آدمهایی که تو زندگیم بودند رو به خاطر آوردم پدرم که دو سال پیش مرده بود مادرم که تنها کسی بود که دوستش داشتم ولی دیگه اونم من رو نمی خواست بهراد که دوران خوب و خوشمون رو تو قمار تریاک و هرزه گی باخت.

تو ذهنم از همه خدافظی کردم. حتی تو ذهنم هم هیچ اصراری بر موندن پیدا نکردم.

 قطار تازه ایستگاه رو ترک کرده بود و من مضطرب و منتظر قطار بعدی. قطاری که قرار بود من رو به دنیای مرگ ببره. می دونستم اونجا هیچی منتظرم نیست اما هرچی باشه از این سگ دونی بهتره.

نور ضعیف چراغهای قطار مرگ از دور روی ریلهای آهنی سایه انداخته بود باید واسه رفتن آماده می شدم. لرزیدن پام رو حس می کردم. ولی تصمیمم رو گرفته بودم صدای مهیبی که از نزدیکتر می شد ضربان قلب من رو تند تر می کرد. جایی که ایستاده بودم اول تونل بود. فقط چند ثانیه مونده بود تا به دنیای دیگه برم. جسم زمینی لعنتیم می خواست بمونه اما دیگه نه هرچی بودم بسه. هنوز قطار وارد ایستگاه نشده بود که دختر بچه سالی نگاهش به من خیره بود. یه لحظه لرزیدم اما دیگه تمومه. وقتی قطار در آستانه وارد شدن بود نفهمیدم چطوری پریدم. چشمهام رو بسته بودم و هیچی رو ندیم صدای جیغ و فریاد مردم رو می شنیدم حتی اگه پشیمون هم شده باشم دیگه دیر بود.

 

اپیزود

نگاه اول:

وقتی حرفهاش تموم شد در رو محکم کوبید و سقف آرزوهام روی سرم ریخت. هرچی خواست گفت منم می خواستم بگم اما نشد. به دیوار تکیه دادم و پرده اتاق رو با دستهام کنار زدم و رفتنش رو دیدم.دیگه بر نمی گرده. اینجوری که داره می ره یعنی برای همیشه. تو حرفهاشم بهم گفت که می ره و دیگه بر نمی گرده. کاشکی بر گرده. همین الان که رفت دلم براش تنگ شد. حداقل بهش می گفتم که دوستش دارم. اینم نتونستم بگم.

نگاه دوم:

خوب کردم داد زدم. حقش بود. هرچی دلم خواست بهش گفتم فکر نکنه من نفهمم. ولی چقدر در رو محکم بستم. حتما ترسید. اما نه حقش بود.  داره از پشت پنجره نگاهم میکنه. حالا چیکار کنم؟ اگر برگردم به پنجره نگاه فکر می کنه ضعیفم. بذار جوری از جلوی پنجره رد بشم که فکر کنه واسه همیشه می خوام تنهاش بذارم.کاش بفهمه که همه چیزایی که بهش گفتم واسه این بود که بهش بگم منم هستم. نکنه فکر کنه که دیگه بر نمی گردم. همون موقع که در رو محکم بستم می خواستم دوباره در رو باز کنم و بگم دوستت دارم. همین الان که ترکش کردم دلم براش تنگ شد. کاش حداقل بهش میگفتم که دوستش دارم.

 

 

 

روز خاكستري

گوشه دیوار پارك کز کرده بود. خودش را جوری در پتوی مندرسش پنهان کرده بود که هیچکس نتواند او را ببیند.

پاهایش درد می کرد و توان راه رفتن نداشت. از بوی بد بدنش حالش بد می شد.تنها چشمانش و قسمتی از پیشنانیش که دوده گرفته بود مشخص بود. سیگارش لای انگشتانش می سوخت و ذره های خاکسترش به زمین می ریخت. با سوزش دستش به خودش آمد و دید که سیگارش تمام شده و الان انگشتانش هست که دارد می سوزد با حرص و خشم سیگار را پرت کرد و سرش را به دیوار تکیه داد.

درد عجیبی در بدنش احساس می کرد.سرگیجه امانش را بریده بود و نمی توانست به روی چیزی تمرکز کند.

درد بدنش بیشتر و بیشتر می شد و او هیچ کاری نمی توانست انجام دهد.

زن و مرد جوانی که خوشحال و شاد قدم زنان از کنارش رد شدند . زن روسری خود را جلوی بینی اش گرفت و دست شوهرش را گرفت که زود تر از کنار او رد شوند و با لحن نفرت انگیزی که نشان از دیدن مرد کنار پارک بود رو به شوهرش کرد و گفت: یه زنگ بزن بیان این نکبتی ها رو از تو پارک جمع کنن. حالم داره به هم می خوره. چه بوی گندی می ده انگار مرده باشه!

مرد هم که سعی می کرد با زنش همراه شود با پاشنه پا به زانوی مرد ژنده پوش لگد زد و گفت:" اینا جمع بشو نیستن . تنها چیزی که هم خودشون راحت می شن هم مردم، مرگه."

مرد معتاد سرش را لاي پتو بيرون آورد و با نگاهي بي رمق زن مرد را نگاه مي كرد:"خدا چيكارت كنه كه پامو داغون كردي"

بي اختيار به زن نگاه كرد.

-"اين اين كه نگاره! نگار خودم"

دنيا دور سرش مي چرخيد باورش نمي شد اوني كه داره مي بينه هموني هست كه زماني براش مي مرد و واسه رسيدن بهش دعا مي كرد.

انگار كسي درونش نگار را صدا مي كرد. بي اختيار با صدايي كه ته گلويش به زور خارج مي شد گفت: "نگار نگار! شما نگار خانم هستيد؟ منو يادت مي ياد؟ اميرم. يادته؟؟" 

نگار مثل اينكه برق تمام بدنش را گرفته باشد از اينكه نام او بر سر زبان آن مرد جاري شده بر جايش ميخكوب شد.دست شوهرش را گرفت. مرد ايستاده بود و متعجب از اينكه مرد معتاد اسم زنش را از كجا مي داند.

"بهروز،‌اين چي داره مي گه؟ من اين مافنگيه له و لورده رو نمي شناسم.من كسي رو به نام امير نمي شناسم داره هزيون مي گه!"

-"تنها كسي كه هيچوقت يادم نرفته تويي! چطور ميتونم تو رو يادم بره خوب بهم نگاه كن"

بهروز كه انگار پتكي توي سرش خورده بود هاج و واج وايساده بود و به مرد معتاد نگاه مي كرد.

مرد معتاد سعي كرد كه از جاي خودش بلند شود و به نگار ثابت كند كه امير است. دستانش را بر روي زمين گذاشت تمام قدرتش را كف دستش متمركز كرد آرام آرام پاهايش را تكان داد و سعي كرد زانوهايش را صاف كند كمي كه بلند شد دستش را به كنار ديوار گرفت و سرش را بلند كرد. بدنش مي لرزيد پتوي پاره اش بر روي زمين افتاده بود و مر معتاد با لباسي كثيف پاره در برابر نگار ايستاد. با دست چپش كه زخم بزرگي بر روي مچش نمايان بود موهاي ژوليده اي كه بر روي پيشانيش ريخته بود كنار زدو مي خواست خودش را به نگار نشان دهد تا به او ثابت شود كه او امير است.

لرزه اي كه بر بدن نگار ايجاد شده بود مشخص بود. پاهايش سست شد ولي نمي خواست چيزي را كه ديده باور كند.

بهروز كه از اين وضع به شدت عصباني بود با كف دست به سينه مرد زد و او را به زمين پرتاب كرد.

"خفه شو.دهنتو آب بكش. دهنت نجسه. بي جا مي كني كه اسم زن منو به زبونت بياري. تيكه تيكه ت مي كنم. با زن من چيكار داري معتاد آشغال؟"

چشمانش از عصبانيت سرخ شده بود و نمي توانست جلوي عصبانيت خودش را بگيرد روي مرد افتاد و چند تا سيلي محكم به صورت او زد. يقه مرد را گرفت و تا نيمه بالا آورد و از همان جا به زمين انداخت. با نفرت تمام به پاهايش لگد مي زد و بد و بيراه مي گفت.

نگار تحمل ديدن اين صحنه رو نداشت.

گريه كرد و  التماس مي كرد كه دست از كتك زدن او بردارد.

امير زير كتك هاي بهروز ساكت بود و فقط نگاه مي كرد. او فقط نگاهش به نگار بود.

بهروز به فرياد نگار دست از كتك زدن برداشت و رو به نگار كرد و ديد نگار روي زمين نشسته و اشك مي ريخت و خودش را مي زد."بهروز تروخدا بس كن. ولش كن. چرا مي زنيش؟ "

بهروز باز دستش را بلند كرد كه مرد را بزند كه ناگهان نگار با شتاب از جايش پريد و يقه بهروز را گرفت و گفت: "لعنتي مگه بهت نمي گم نزن!"

بهروز با دست نگار را پس زد و يقه مرد را گرفت و با فرياد مي گفت: " تو از جون زن من چي ميخواي؟ ما تازه با هم عقد كرديم.تو كي هستي؟"

يقه مرد را رها كرد و مرد به زمين خورد. درد عجيبي بدنش را آزار مي داد اما ساكت بود.

بهروز ناگهان رو به نگار كرد و گفت: " من بايد اين سوال رو از تو بپرسم." با صداي بلند داد زد : "نگار اين كيه؟ اين نكبتي كيه كه تو رو مي شناسه؟لعنتي بگو اين كيه كه مي گه واسش مي مردي؟"

روي زمين نشست و سرش را ميان دستانش گرفت .سرش را فشار مي داد انگار مي خواست هرچيزي كه تا الان شنيده را فراموش كند.

مرد معتاد سرش را به دیوار تکیه داد و نگاهش را از نگار بر نمی گرداند. بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد. سعی کرد با گوشه آستینش صورتش را پاک کند.

صدایش را صاف کرد  و گفت:"آقا ببخشید من، من اين خانم رو نمي شناسم.اشتباه گرفتم. فقط شباهت اسمي دارن. اوني كه من مشناسم با اين خانم فرق داشت. اون من و گذاشت و رفت بعد از اون ديگه هر خانمي كه ميبينم فكر مي كنم نگار منه. ولي نگاري كه شما داريد معلومه كه خيلي شما رو دوست داره و شما رو تنها نمي ذاره"

نفسش بند اومده بود. آهي از ته دل كشيد و صداش رو دوباره صاف كرد و ادامه داد: "نگار من، وقتي كه تمام زندگيم رو به پاش ريختم رفت. من زندگيم رو به خاطر اون باختم. چون رفت و پشت سرشم نگاه نكرد. اون موقع من واسه خودم آدم بودم. تحصيل كرده بودم سركار مي رفتم. ورزش مي كردم. اما حالا..."

"ايشالله خوشبخت بشيد" 

بهروز بلند شد و با خشم به مرد معتاد نگاه كرد و دست نگار رو گرفت و از مرد دور شد.

مرد همانجا نشسته بود و دور شدن نگار را نگاه مي كرد.

اين داستان حقيقت دارد

جایی که من کار می کنم روبروی پارک لاله هست و حدودا چند متر با سینما بلوار فاصله داره.

امروز اول هفته بود و دوست داشتم که با انژری و شاد باشم و اصلا به اتفاق های بد فکر نکنم.وقتی از اتوبوس پیاده شدم و بلوار رو رد کردم می خواستم وارد مرکز بشم دیدم یه عده آدم دم سینما بلوار وایسادن زیاد اهمیت ندادم. وارد محل کارم شدم و کامپیوترم رو روشن کردم. همکارم که میز روبروی من نشسته بهم گفت:" مریم دیدی چی شده؟" گفتم : نه!

"یه خونواده دم سینما بلوار دارن زندگی می کنن"

اولش گفتم ولش کن..

بعد وسوسه شدم ببینم چی شده.

در ضمن از اول صبح هم هرچی خودپرداز از محدوده هروی تا کارگر بود رو چک کردم همه خراب بودن(چی بگم .... لعنتی !!)

از مرکز اومدم بیرون و دیدم یه آقایی یه بچه پنج ، شش ماهه تو بغلش بود و دو تا دختر ۷،۸ ساله هم كنار اساس ها نشسته بودند و داشتند آبنبات مي خوردن. همه وسائلشون از سيخ كباب تا تخت خواب و فرش و جاروبرقي كنار ديوار بود يك موكت هم دم پاركينگ دانشگاه پهن كرده بودند و دو تا صندلي كه دخترا روش نشسته بودند. خبري از زن خونواده نبود. اولش يه نگاهي كردم و سريع رد شدم تا برم دم بانك.

دلم هررررري ريخت پايين قيافه اون مرد رو توي ذهنم تصور مي كردم. خيلي ناراحت كننده بود. داشتم فكر مي كردم اين مرد الان در چه فشاري قرار گرفته ؛چقدر ناراحته. چه احساس بدي داره وقتي مي بينه بچه هاش تو خيابون عين بچه هاي خيابوني ولو هستند و شب رو هم همونجا مي خوابن.

طبق معمول باز خودپرداز ابراز شرمندگي كرد و كارت منو برگردوند.

دوباره بايد از كنار اونا رد ميشدم. اگه هيچي نمي گفتم يعني كه بي تفاوتم. آروم نزديك اون مرد رفتم. بچه خواب بود.

گفتم : " ببخشيد آقا! مي تونم بهتون كمكي كنم؟ من مي تونم به جايي يا  كسي زنگ بزنم و مشكلتون و مطرح كنم؟"

انگار منتظر بود كه با يكي حرف بزنه.

"خانوم نزديكه دو ماهه كه صاحبخونه ما رو جواب كرده. اونم بخاطر اينكه پول پيشش رو مي خواست اضافه كنه. اون نه دوبرابر بلكه اونقدري كه من از پسش بر نمي اومدم. رفتم استانداري ، شهرداري، كميته امداد،‌شاه عبدالعظيم، اداره اوقاف هرجايي كه فكر كنيد. ولي كسي به من جواب نداد. دست به دامن كميته شدم. بهم گفتن از تو بدبخت تر هم هستن. بايد صبر كني شايد شش هفت ماه  ديگه بتونيم كاري بكنيم.. خلاصه اينجوريه كه مي بينيد. الان دو روزه كه داريم اينجا زندگي مي كنيم كسي هم نمي ياد بپرسه حالت چطوره."

همون موقع كه داشت با من حرف مي زد دو تا دخترهاش دويدند به سمت پدر و گفتند" بابا بابا تو كيسه لباس ها سوسك بود ما خواستيم لباس بر داريم از تو كيسه در اومد رفت لاي وسايلا. حالا چيكار كنيم؟"

باباشون كه نمي دونست چي بگه فقط تونست بگه:‌"چيزي نيست باباجون ميام ميكشم. شما بريد همون جا تا منم بيام."

خيلي ناراحت بودم به حدي كه نمي دونستم اصلا چي بگم.

"آقا شما بگيد من چيكار مي تونم انجام بدم كجا اعلام كنم؟"

"ببينيد مي تونيد به در شهر زنگ بزنيد؟"

به محل كارم برگشتم و از ۱۱۸ شماره در شهر رو گرفتم . كسي جواب نداد.

دلم شور بچه ها رو مي زد. دوباره رفتم بهشون سربزنم كه ديدم دو تا وانت شهرداري همه بارها رو جمع كرده و چند نفر پليس هم دارن اونجا راه مي رن و كلي آدم دورشون جمع شده.

رفتم جلوتر حالا خانم خونواده هم بود با چشمهاي اشك آلود و چهره پريشون بچه كوچكش رو در آغوش گرفته بود و از روي ناچاري روي زمين نشسته بود.

"ديدي خانم! شهرداري اومد بساطمون رو جمع كنه."

وايسادم. رفتم پيش يكي از اون مامورا گفتم آقا بالاخره تكليف اينا چي ميشه؟ چيكار مي خوايين بكنين؟

ماموره گفت: "خانم ما داريم ماموريتمون رو انجام مي ديم. شكايت كردن كه تو رفت و امد ايجاد مشكل مي كنه"

فقط نگاهش كردم و آخرم گفت: "حالا كجا مي رن؟"

يه ماشين اومد كنار ماشين پليس وايساد و با منت خاصي گفت: " بيا هي بگيد امداد كمك نميكنه. حالا بياييد بريم ببينيم مي تونيم يه جا رو واسه دو سه روز بهتون بديم يا نه"

وااااااااااااااااااااي حرصم گفته بود.

 گفتم:" خسته نباشي! خدا بهتون اجر بده بعد سه ماه تازه با منت!!!"

بچه ها گريه مي كردن و آروم به سمت ماشين مي رفتند.

دلم خيلي گرفت خيلي.

اونقدر ناراحت شده بودم كه دلم مي خواست به همه اون بي همه چيزايي كه انقدر زندگي رو واسه مردم تنگ كردن چنگ بندازم.

اونقدر بغض كرده بودم و خودم و گناهكار مي دونستم  كه گفتم شايد ما هم تواين چرخه نقش داشته باشيم.

آدمايي مثل اين خونواده زيادن. نونشون دردشونه. خوابشون كابوسه فرداييه كه مي خواد بياد. نفسشون رو نمي دونن حبس كنن كه ديگه نباشن يا رها كنند كه اميدي براي فردا داشته باشند.

خدايا چي مي خواد بشه. خودت كمك كن.

کلاغ (قسمت دوم)

لحضات لعنتی مثل برق می گذشتند و منصور دعا می کرد ای کاش زمان نگه داشته می شد.

شب شد آخرین شب. چقدر همه جا ساکت بود گه گاهی صدای سرد درهای آهنی زندان سکوت مطلق زندان را درهم می شکست.... چقدر به این صدا عادت کرده بود. فکر می کرد دلم حتی برای این صدای سرد و کوبنده تنگ می شود. احساس می کرد هرچه بیشتر به زمان موعود نزدیک می شود رگهای بدنش متورم تر می شوند. آخ فقط شش ساعت دیگر باقیست. ساعت ۱۱ شب بود.

نه ناهار و نه شام هیچی فقط آب می خورد.

در سلول کوچک انفرادی قدم می زد دنبال راه چاره ای می گشت . چاره ای نداشت جز گریستن و دست به دامن معبود شدن...

پنج ساعت مانده به سحر ....

دراز کشید و به سقف خیره شد. او به سقف نگاه نمی کرد به ورای آن می نگریست به خدا نگاه می کرد. خدایا یعنی وقتشه ...

چهار ساعت مانده به تمام شدن...

خوابید اما چه خوابی. کابوس وهم امید ناامیدی.

سه ساعت تا آخر

دو ساعت ....

ساعت آخر

بیدارش کردند روحانی زندان آمد و خواست که طلب مغفرت کند.

"حاج آقا طلب مغفرتم رو کرد ذکر گفتم التماس کردم. آره من گناهکارم اما نه اینقدر. همه می دونن. حاج آقا تو چشمای من سایه شیطون می بینی؟ شرارت می بینی؟ آخه چرا؟ ولی من کفر نمی گم حداقل تو این یه ساعت نمی گم."

حاج آقا زیر لب صلوات می فرستاد. او هم امیدوار بود... به معبود بزرگ

نفسهاش به شماره افتاده بود...... گرگ و میش بود و سوز و سرمای بدی، صورتش را سیلی می زد. هوا در نظرش سیاه بود. تنها صدایی که می شنوید صدای تند قلبش و صدای کلاغ ها بود. تاپ تاپ غار غار.
پاهایش می لرزید. خدایا یعنی همه چی تموم شد. نه!!!!

همه چیز واقعی بود، محوطه ،سربازها، مرد قانون،طناب دار، زمان اجرای قانون، قاضی زندان، شاکی،اعدام

"آقا خانم رحم کنید شما هم پسرتون هم سن پسر من بوده اون خدا بیامرز از این دنیا رفت تروخدا نذارید این یکی هم بره.. بخدا پسر من بی گناهه اون گناهی نداشته بابا به کی قسم بخورم من پسرم و با بدبختی و بی پدر بزرگ کردم. من بیست و دو سال خون جیگر خوردم تا این بچه بزرگ شده. من با آبرو هستم بیشتر از این خوردم نکنید. چقدر اومدم التماستون کردم. حاضرم من قصاص بشم این بچه نشه."

وااااای چه سرگیجه ایی .

غار غار

کلاغ های سیاه معرکه گرفته بودند. منصور داشت به پای چوبه اعدام نزدیک می شد.

"منصور. منصور من منصور حلاج من تو هم بیگناه داری اعدام می شی."

پدر پویان که شاکی پرونده بود تنش لرزید. منصور، منصور حلاج... خدایا من چکار دارم می کنم.

"صبر کنید!!"

پاهاش لرزید... یعنی می شه؟!! خدایا یعنی می شه بخشش کرده باشه و یه فرصت دیگه بهم بده؟

"یه فرصت دیگه می خواستم. گریه های این مادر دل من رو به درد آورد آقای قاضی ازتون می خوام یک جلسه دادگاه دیگه برامون درنظر بگیرید و بیشتر تو این موضوع وارد بشیم. من اعتراف می کنم که از روی حس پدریم درخواست قصاص کردم."

منصور بیگناه بود او فقط در این جریان نقش همراه پویان رو داشت که با هم به کوه رفته بودند.

شما خودتون می تونید به سلیقه خودتون بقیه داستان و این که چه اتفاقی بین این دو نفر افتاده بود رو حدس بزنید...

 

کلاغ (قسمت اول)

 

کلاغ

نفسهاش به شماره افتاده بود...... گرگ و میش بود و سوز و سرمای بدی، صورتش را سیلی می زد. هوا در نظرش سیاه بود. تنها صدایی که می شنوید صدای تند قلبش و صدای کلاغ ها بود. تاپ تاپ غار غار.
پاهایش می لرزید. خدایا یعنی همه چی تموم شد. نه!!!!

دلش می خواست همون موقع خدا قدرتش را نشان بدهد و معجزه شود آرزو می کرد که بتواند شانس دوباره ایی بدست بیاورد.

توان راه رفتن نداشت دمپایی به پا داشت اما انگار وزنه های ۲۰۰ کیلویی به پا دارد.چند نفر نظاره گر او بودند.

باز هم صدای لعنتی کلاغ ها گوشش را پر می کرد غار غار غار...

"منصور صادقیان"

صدای سخت مرد قانون تنش را به لرزه درآورد.

یک قدم به جلو آمد. اسمش را صدا کرده بودند. ریز ریز اشک می ریخت اما نمی خواست کسی اشکش را ببیند.

باز صدای سرد مرد قانون تن او را به لرزه در آورد:" اگر هر حرفی داری بگو!"

-"مادرم. مادرم کجاست. من می خوام یک بار دیگه صورت مادرم رو ببینم.."

صدای گریه مادر انگار برای جوان آشنا بود..

"آقا به خدا بچه ام بی گناهه اون آزارش به یه مورچه نمی رسه اون خیلی روح لطیفی داره من که مادرشم می دونم چی بزرگ کردم."

اشک می ریخت و خودش را می زد.

دنیا روی سر منصور خراب شده بود. دلش نمیخواست هیچوقت مادرش را اینگونه ببیند. دلش می خواست مادرش اونو تو لباس دامادی ببیند نه این جا و این لباس.

صبح زود به جای دیگری منتقلش کرده بودند.این یعنی ....
یعنی همه چیز تمومه. زندانبانی که می خواست منتقلش کند با نگاه تاسف باری او را به بند انفرادی منتق می کرد. دلش برایش می سوخت.

رو به سرباز کرد و به حالتی که کورسویی از امید در چشمانش بود گفت: یعنی دیگه امیدی نیست؟

سرباز سکوت کرد و فقط به خاطر اینکه دل زندانی را نشکند گفت: الان فقط باید دعا کنی..

وارد انفرادی شد تمام بندش سرد شده بود. در بسته شد صدای در او را تکان داد. خیلی سردش بود. همه جا سرد بود. سرد، تاریک ....

یک پنجره کوچک تنها راه ورود نور به اتاق بود. گوشه ای تکیه داد و به دستانش نگاه کرد.

"این آخرین باری هست که دستهایم را می بینم" با دست چپش دست راستش را نوازش می کرد و فکر می کرد با این دست چه کارهایی کرده چه چیزهایی نوشته ... سرش را به بالا برد و گفت: "خدایا می دونم خیلی بدی کردم می دونم با دستهام دست به کارهای بدی زدم. خواهش می کنم منو ببخش. من خیلی بدی کردم.... اما خدا جون شاید خیلی بدم ولی حقم این نبود."

تنها کاری که به فکرش می رسید که می تونه آرومش کنه این بود که با معبودش مناجات کنه.شیر آب انفرادی خراب بود و آب نداشت

سرباز رو صدا زد.

"میخوام وضو بگیرم"

سرباز اومد و او را تا سرویس عمومی داخل بند راهنمایی کرد.

سبک شد با یه وضو انگار در چشمه زلالی غسل کرده بود.

وارد انفرادی شد و همان لحظه  سجده کرد. اشک ریخت طلب بخشش کرد. نماز خواند، سجده کرد، دعا کرد، صلوات فرستاد، یا الله گفت، یا علی گفت، باز هم گریست از ته دل گریست پیش خودش می گفت این آخرین باریه که دارم نماز می خونم پس بذار عاشقانه مناجات کنم. کلمه به کلمه نماز را با گوشت و خونش لمس می کرد. ای کاش این حس رو همیشه داشت ...

چند ساعتی همینطور بود.

سرباز کنجکاو شده بود. از چشمی نگاه می کرد. دلش لرزید. دلش سوخت. آتش گرفت. کاش می شد کاری کرد.

ثانیه های لعنتی می گذشتند ای کاش یه مخترع پیدا می شد و زمان را نگه می داشت. آخرین ناهار رو خواست با لذت بخورد اما نتوانست بغض عجیبی در دلش بود .

کاغذ و قلم خواست.

نوشت نوشت نوشت.

معلوم نبود چه چیزی می نویسد....

ادامه دارد.

* اسامی داستان کاملا تصادفی می باشد لطفا ایراد نگیرید همه چیز زایده ذهنم هست نمی تونم یه چیز دیگه بنویسم. از همه معذرت می خوام

 

دل نوشته

دلش می خواست گریه کند اشک بریزد فریاد بزند درددلش را به همه بگوید.

اما نه نمی شد. اگر اشک میریخت و درد و غمش را به زبان می آورد اگر چشمانش اشک آلود می شد دل یک فرشته کوچولو از ترس و نا امیدی می لرزید.

قدمهایش را تندتر کرد نگاهی به پسر کوچکی که در آغوشش بود انداخت و دلش بیشتر گرفت. زیر لب نجوا میکرد انگار صلوات می فرستاد.

"چرا این خیابون تموم نمی شه! خدایا کمک کن" باد سردی می وزید شالش رو روی صورت کودک انداخت که سرما نخورد. کماکان می رفت انگار در جاده ای بینهایت تنها و بی کس رها شده بود. هر چند ثانیه نگاهی به پشت سر می انداخت شاید کسی دلش می سوخت او را سوار می کرد.
به صورت کودک نگاهی انداخت. آه دلش داغ شد. بازهم از بینی و دهان کودک خون می آمد آروم با گوشه شالش پاک کرد و زیر لب گفت:"الهی من قربونت برم مامانی الان میرسیم. دکتر"

کودک هم که از این درد مرموزش زجر می کشید برای اینکه به مادردلداری بدهد گفت: "مامانی ناراحت نباش مثل همیشه یه خون دماغه چیزی نیست. خوب می شم"

در دلش گفت : " کاش یه خون دماغ معمولی بود." فقط توانست لبخند بزند...

در دلش انقلابی به پا بود بین امید و نا امید دست و پا می زد.

رهگذران بی اعتنا از کنارش رد می شدند. خودروی مدل بالایی از کنارش رد شد و یک بوق ممتد زد بیچاره زن ...

به دقیقه نکشید که خوردوی سفید پراید از کنارش گذشت. انگار دلش به حال این زن تنها سوخت.  دنده عقب آمد شیشه را پایین آورد و گفت: "خانم کجا می رید؟ با این بچه سختتونه که پیاده برید. سربالاییه"

زن با کمی مکث دستگیره در را باز کرد و سوار شد.

شیشه را پایین آورد انگار نفس کم آورده بود. سرش را از پنجره بیرون برد و اشکهایش را به باد سپرد.

راننده از آینه به زن نگاه کرد دردی در این مادر و کودک موج می زد. نتوانست چیزی نگوید. گفت:"خانم ببخشید چیزی شده می تونم کمکتون کنم؟ هرجا که می خواهید برید بگید من می رسونمتون من مثل برادرتون هستم"

-"ممنون زحمتتون می شه...." سکوت کرد ادامه داد:" شما از سمت بیمارستان کودکان هم رد می شین؟"

-"بله. رد میشم. خدا بد نده چیزی شده؟" به کودک نگاه کرد و دید صورت کودک خونی شده. دستمالی از جعبه دستمال کاغذی برداشت و به زن داد.

"ممنون نه چیزی نیست یه خون دماغ جزئیه...." باز هم این جمله دلش رو داغ کرد.

مرد درنگ نکرد و با سرعت خیابانها را طی کرد انگار کودک فرزند او بود.

زن می خواست کرایه راهی را که آمده بود را بدهد مرد قبول نکرد.

راننده حرکت کرد. اما دلش می گفت نرو... گوشه ایی ایستاد و به زن نگریست.

زن با عجله پله های بیمارستان را طی می کرد. تا به اورژانس رسید.

" خانم تروخدا عجله کنید. قربونتون برم تنت سالم باشه بچه م داره ازش خون می ره رنگ به صورت نداره کمک کنید عجله کنید....."

پرستار اورا میشناخت هر هفته می آمد .. سریع دست به کار شد و شروع کرد به تست آزمایش خون.

کودک با وجود اینکه می دانست سوزن سرنگ دردآور است دستان کوچک کبودش را جلو آورد فقط به آرامی گفت:"خاله تروخدا یواش"

ساعتی گذشت و مادر و کودک در انتظار.

"خون رسید"

مادر کودک را روی تخت خواباند و کنارش نشست. یک واحد خون و ده واحد پلاکت...

مادر با دستانی پرمهر موهای مانده به سر کودک را نوازش می کرد به چشمان معصوم گل زندگیش نگاه می کرد و زیرلب برای سلامتی کودکش دعا می کرد.

مرد راننده گوشه راهروی اورژانس ایستاده بود و این صحنه را نگاه می کرد. اشک می ریخت و او هم دعا میکرد.

این بخش از اورژانس بخش بیماران عفونی و خونی کودکان بود. کودکان دیگری هم در آن بخش بودند و مادران و پدرانشان دورشان مثل پروانه می چرخیدند.

اینجا بخش سرطانیهاست. اینجا جاییست که آدم هر لحظه می خواد چشمانش را ببندد تا پرپر شدن این شکوفه های قشنگ را نبیند.

شاید اینجا باشد که همه چه مومن چه کافر چشمانش به آسمان خیره می شود و طلب کمک می کند.

خدایا تو بزرگی تو قادری تو همه دنیایی. ازت می خوام که این کودکان رو شفا بده تو صاحب شفایی.

ما آدما اگه نمیتونیم به این بچه ها کمک کنیم حداقل تو درددلامون با خدا شفای این بچه ها رو فراموش نکنیم.

اینجا نجواها فقط نجواهای عارفانه ست.

اینجا امید و ناامیدی با هم می جنگند. دعا کنیم امید پیروز شود.