نامه ایی به داروغه ی  (داروقه) ناکجاآباد

با سلام به داروغه ی خیلی محترم ناکجاآباد.

ما خیلی چاکر شما هستیم. یعنی واقعیتش مجبوریم که چاکر شما باشیم. یعنی تنها راه زنده ماندنمان این استو البته خدای نکرده فکر نکنید من منظورم این باشد که شما راه نفس ما را گرفته اید ها؟ نه اصلا بد به دلتان راه ندهید. شما ارامش نفس ما هستید.

امیدوارم که حال خانواده شما خیلی خوب باشد. البته فکر کنم کمی از حال خانواده اهالی ناکجا آباد بهتر باشد. آخر خانه ی شما دقیقا جایی خارج از ناکجاآباد هست. آنجا همه چیز ارزان و مفت است. اتفاقا به محلتان سر زدم اما دیگر خبری از ارزانی نبود.

دیشب تا سحر همش به فکرشما بودم. یعنی الان چندماهی هست که به شما فکر می کنم نه تنها من بلکه همه دنیا. همه ما چشم بر دهان شما هستیم ببینیم شما چه می گویید و ما کمی خاکبرسر شویم  و ببینیم بر اساس سخنان گه ربار شما چه تصمیمی برای زندگی نکبت بارمان کنیم.

راستش کمی سوال داشتم. کمی درد و دل. کمی تشکر. اما مطمئن باش اصلا نمی خواهم نقد کنم. یعنی من سگ کی باشم که بخوام به شما که از  طرف خدا و کدخدا داروغه شدید نقد کنم.

داروغه مهربون مردی از جنس مردم. ای که همه مشکلات مردم را می دانی؟ آیا می دانی مردم الان چه بر سرشان هست؟ البته که می دانی. الان همه مردم در رفاه کامل به سر می برند. الان همه مردم اصلا مشکل مالی ندارند. مثلا خود گردن شکسته من که مثلا مهندس هستم. می دانی که من یکی از بسیار مرفهین هستم. طوری که هنوز ۸ روز از ماه نگذشته فقط ۴۰ هزار تومن از حقوق این بنده حقیر باقی مانده. خدای نکرده فکر نکنید رفتم باهاش عشق و حال. نه اصلا. فقط دو کیلو کوشت خریدم. دو کیلو گوشت چرخکرده. سه کیلو مرغ. اجالتا برنجمان تمام شد کمی از آن برنجهای قشنگ بی مزه ی دونه بلند خریدم. به خدا فقط کمی خریدم. و کمی خرت و پرت که اصلا به چشم نمی آید. دور از جون شما باشه من یک جوانی هستم که اصلا بویی از بند پ به مشامم نرسیده و مجبورم با مدرک مهندسی کامپیوتر با معدل لیسانس ۱۶.۵ قراردادی در شرکتی کار کنم که خیلی کله گنده هست. اما برای ما حتی زورشان می آید اضافه کاری هایمان را بدهند.

راستی دستت درد نکنه که گوشت بز افغان را وارد کردی. آخه اینجوری دهن مردم خیلی بسته می شه. این بزها یک پوئن مثبت دارند و آن خوراکشان هست که شاید از بوته های خشخاش استفاده می کردند و اگه ما گوشتشان را بخوریم به کمی خماری دچار شویم که برای الان جامعه ناکجاآباد بسیار لازم است.

راستی داروغه شما قبل از اینکه دوباره از سوی خدا داروغه بشید خیلی به آبادی های اطراف ناکجاآباد می رفتید. اما الان دو ماه هست که دیگر سفرهای آبادی را انجام نمی دهید؟ چرا؟ این را بر خامی و نادانی من بگذارید که از شما سوال کردم.

یک چیز دیگر که هست اینکه شما الگوی ادب و نزاکت هستید. برای اینکه بچه ها نزاکت زیادی یاد نگیرند دیدن سخنرانی های شما را ممنوع کردیم که خدا نکرده کسی جای پای شما نگذارد و شما همیشه خاص باشید. شما اوبامای مایی تاج سرید. همه ما شما را خواستیم. چون خیلی به ما حال دادید. به خصوص به ما تحصیل کرده ها که خیلی زحمت کشیدیم و الان باید حقوق یک کارگر صفر را بگیریم. یعنی اگه من دختری بودم که درس نمیخوندم  و می رفتم در آرایشگاه اپیلاسیون انجام می دادم الان حتما یک خانه خریده بودم.

خیلی مزاحمتان نمی شم چون می دانم سرتان خیلی شلوغ هست بخصوص که الان دارید از نخبه ها نخبه ترین رو انتخاب می کنید.

وای آقای داروغه از اینکه این آدمهای روشنفکر مزخرف رو در بند کردید ممنونم. ما روشنفکر می خواهیم چکار.اصلا یه ضرب المثل هست که می گه هر چی کمتر بفهمی بهتره.

راستی از اینکه به ما سهم می دهی خیلی دستتون درد نکنه . فقط نمی دانم شاید به خاطر اینکه هی پلاک های خونه ما را عوض می کنند این سهام قشنگا به ما نرسیده. مرسی که داری به ما یاد می دی که چجوری مثل گداها زندگی کنیم.

من از شما خیلی چیزها یاد گرفتم. بخصوص اینکه جوری با صحبتهام یارو رو سرویس کنم که نفهمه از کجا خورده. مرسی که هی اتم رو واسه ما تولید می کنید. برقهامون خیلی روشنتر شده.

خب خدانگهدار

یک انتخاب یک سرنوشت

این دوره چهارمی هست که می تونم رای بدم....

دوره اول و دوم رو با قاطعیت به مردی رای دادم که اندیشه رو در بطن مردم بوجود آورد. ادب و اخلاق رو بین مردم تقسیم کرد و بدون اینکه منتی بر سر مردم بگذاره با وجود همه سختی ها و کارشکنی های مسلمان نما تلاش کرد و بی ادعا بود. دوره سوم کسی نبود که اندیشه او رو ادامه بده .مردم با انتخابات قهر کردند و ناگزیر تن به قبول کسی دادند که چهار سال بر مردم حکومت دروغ و منت و عدالت نمایی کرد. با کلمه عدالت چوب بر سر مردم زد و مردم ساده دل چوب عدالت رو با جون و دل نوش جان کردند و دوباره این مرد (به ظاهر مرد و در واقع نامرد) دلش نمیاد میز حکومت دیکتاتوریش رو ترک کنه و من که یکی از هزاران جوان امیدوار هستیم در دلمون غوغایی به پاست که شنبه ۲۳ خرداد چه سرنوشتی برایمان رقم خواهد خورد.

من نگرانم  و نگرانیم از روی تعصب نیست. نه ۱۰۰ موج سبزیم نه سفیدم نه آبی و نه طرفدار این مرد مردم فریب که پرچم مقدس ایران را ملعبه دست توطئه های خودش کرده.

من در این چهار سال چه دیدم ؟ بهتره بگویم ما در این چهار سال چه دیدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط علامت سوال و تعجب و سپس دروغ و درنهایت تقدیر از دروغ .

من همان جوانی بودم که چهار سال پیش به اینکه زندگی بهتری خواهم داشت ۱۰۰ درصد امیدوار بودم. فکر می کردم می تونم مفید واقع بشم چون مفید بودن رو بهم یاد گرفته بودم. اما الان به هر دری که می رسم بسته هست و کلیدش گم شده. کی کلیدش رو برداشته؟؟؟

من و ما همان جوانانی بودیم و هستیم که در حسرت یک تنفس آزاد هستیم و نگرانیم که به زور این حق تنفس را از ما بگیرند.

محسن مخملباف درست می گفت: چهار سال پیش مردم با انتخابات قهر کردند و این شد سرنوشت قهر کردن.

نمیدونم جمعه چه خواهد شد. نمی دونم قراره چه بروز سرنوشت ما بیاد. نمیدونم رای چند نفر رو می خرن. اما این رو می دونم که اگه ما بخوایم می تونیم ۲خرداد دیگه ایی بسازیم.

نمی دونم شنبه و یکشنبه که بخوابم پست بگذارم رنگ وبلاگم چه رنگی می شه؟ سبز و سفید به رنگ شادی ؟ یا سیاه به رنگ ماتم از دست دادن تنفس آزاد.

خدای بزرگ خودت خوب می دونی که مردم ما آدمهای نجیب و صبوری هستند و اگر به اندازه ایی خودنشون به جوش بیاد که تحملشون تموم بشه دوباره تاریخ رو تکرار می کنند. گویی که در طول تاریخ ۲۵۰۰ ساله اینکار رو کردند.

خدایا من و ما نمی تونیم دوباره حرفهای دروغ و تزویر و منت این دیکتاتور رو تحمل کنیم و خم به ابرو نیاریم. چهار سال با سرنوشت و زندگی ما بازی شد و فقط لبخند مسخ شده ایی تحویل گرفتیم. خودت کمکمون کن.

۳ دسته می گن داری اشتباه می کنی و این مرد با وقاهت می گه : من دوست شما هستم شما دارید اشتباه می کنید. من در همه دولتها بهترین بودم....

من در انتظار ۲۳ و ۲۴ خرداد هستم که سبز و سفید آبی باشم اما رنگ تملق و تهمت نگیرم.

 

ساحل و صدف

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

منبع: سیمرغ

سیبیل چرب کنت رو گربه برد

مردی در خانه تکه پارچه ای چرب کرده داشت و هنگام خروج از خانه با این پارچه سبیلش را چرب میکرد. وقتی اهل ده از او میپرسیدند: «چی خوردی؟» میگفت: «پلو.» و هر روز کارش همین بود.
یک روز گربه ای می آید و پارچه چرب را میبرد. بچه مرد جلوی مردم به باباش میگوید: «بووا، بووا، سبیل چرب کنت را گربه برد.»
 
 
نتیجه : یادت باشه وقتی داری خالی میندی و پز می دی یه وقت لو نری آبروت بره. حالا پول نداشتی یه چیز گرون قیمت بخری خودتو ضایع نکن. همیشه این گربه ها و این بچه ها در شکل های مختلف تو زندگی آدم هستند که نذارن ما به خالی بندیمون ادامه بدیم.
 
 
تا بعد....