روزهای آخر ماه رمضون عین پیچ های آخر کوه می مونه. سخته ولی وقتی می بینی به قله داری نزدیک می شی خوشحال می شی

فعلا با همین یه خط در میون روزه گرفتن دارم به پیچ های آخر نزدیک می شم

گفتم کوه دلم پر کشید واسه اون روزهایی که با بابام نصفه شب می رفتیم کوه. انگار همین دیروز بود.

سکوت شب همه جا رو می گرفت تنها صدایی که می اومد صدای پای خودمون بود که با بهم خوردن برگهای درختا هارمونی پیدا می کرد.

همیشه بابا از من یه قدم جلو تر بود. یه کوهنورده واقعیه. آروم آروم و در سکوت به حرکتمون ادامه می دادیم. می خواستم وایسم نمی ذاشت که طولانی مدت بشه. می گفت سرد می شی نمی تونی ادامه بدی .

وقتی می رسیدیم بالا تازه اذان صبح بود. چه لذتی داشت وقتی کنار بابا می شستم و از بلندی منتظر طلوع آفتاب بودم.

چه لذتی داره آدم با باباش رفیق فابریک بشه. الان دلم می خواد بازم باهاش برم کوه. اما این روزمرگی و تنبلی خودم نمی ذاره

خلاصه که با زحمتشاش تونستم کارت مربیگری کوهنوردی رو بگیرم. اما الان سه چهار ساله که حرفه ایی کوه نمی رم

دم همه اونایی که عاشق کوهن گرم

سریال جدید اعتر افات به سبک مدرن

واااااااااای خدارو شکر که من زن این یارو نشدم اگرنه یه دقیقه هم نمی تونستم تحمل کنم. همین مجری تلویزیون رو می گم آقای حید ری .

یکی از اقوام نزدیک این آقاهه دوست صمیمی مامان من بود و چهار سال پیش پاشونو کرده بودن تو یه کفش که بیان خواستگاری . اونوقت تصور اینکه من بخوام زنش بشم خیلی مسخره بود. جای بابامه.

حالا چون دکتر بود و از همه مهمتر سری تو خرای گدا و سیما داشت مامان جان کمی پاشون شل شد و گفتند خوب بگیم بیان.

من داغ کرده بودم چون نوید اینا تازه یه ماه پیشش اومده بودن برای آشنایی و چون به محرم ماصفر خورده بود مراسم خواستگاری اصلی رو گذاشتند واسه بعد محرم و ماه صفر که می شد بعد از عید ۸۵

خلاصه مامان یواشکی من بهشون گفته بود که بعد از محرم تماس بگیرن که حداقل بیان شایییییییییید من خوشم بیاد.

خلاصه هی این ور و اون شد تا اینکه ۲۱ فروردین که مصادف می شد با بله برون من. و اونا زنگ زدن .

ولی مامان که سماجت من رو در مورد نوید دید بهشون گفت الان مراسم بله بوریشون هست و اروز خوشبختی برای اقا مرتضی کرد.

خانواده من اولش زیاد با نوید موافق نبودن چون اول از همه خودم انتخاب کرده بودم. تحصیلات انچنانی هم نداشت. اما خداییش در مورد اینکه از لحاظ مالی زیر صفر بود زیاد گیر ندادن اما بدشون نمیومد که دوماد اخرشون از لحاظ مالی و همه فاکتورهای دیگه ایده ال باشه و ایده الشون هم همین اقاهه که عین عروسک کهنه می مونه بود. چووووووووووون دکتر بود.

خلاصه الان فکر میکنم که اگه با این یارو عروسی کرده بودم چه زندگی داشتم. چه اعصاب خوردی. اینکه شریک زندگیت باهات هم عقیده که نباشه هیچی اون افرادی رو هم به تو بهش احترام می ذاشتی رو در یک نشست خبری دعوت کنه و ازشون بپرسه شما چی شد که یهو اندیشه هاتون عوض شد. ( همونایی که می دونید. حجا ریا ن و عطر یان فرد و شر یعتی ) یعنی به شخصصه اگه زنش بودم خونه راش نمی دادم. اه اه ادم انقدر وطن فروش. بعد بشینه خبرهای دروغ رو با آب و تاب و یه پوزخند بگه.

به خاک سیاه می شوندمش از بس اذیتش می کردم.

خدایا شکرت اگرنه یا اون زنده نبود یا من خودمو کشته بودم

القصه این آقاهه زیادی داره خودش رو تو گدا و سیما جا می کنه پاشو برو دکتریتو بکن دکی جون. مگه فزیوتراپ بده؟ بهتر از اینه که وقتی مردم تو رو تو تلویزیون می بینن شبکه رو عوض می کنن و زیر لب می گن: " زر نزن بابا کمتر خالی ببند. "

کتیبه

"گوجه فرنگی کیلو چنده؟"

" ۱۵ زار تازه اگه بذاری خودش برداره ارزونتره"

 

حاج آقا پول حموم ما چقدر می شه؟

-"آب خالی بود؟ "

-" نه دو تا روشور و یه صابونم بود."

" میشه شیش تومن. "

 

آقای وانتی داد می زنه:

-" سیب زمینی پیاز ۱۵ زار. بدو بدو "

کرایه ماشین اونم دربست: " دو تومن."

کاش منم یه کتیبه داشتم که بر می شگشتم یه ذره به گذشته

همون سال ۶۴ که من ۴ سالم بود و بمبارون بود. موقعی که تو همون بمبارون بهترین دوران زندگیم بود. بعد کلی اون دوره حال می کردم. سعی می کردم کمتر مامانم رو اذیت کنم. کار زیادی نمی تونستم انجام بدم غیر از اینکه لذت ببرم. عشق کنم از اینکه همه چیز تو چشم کودکانه من عالی بود. از اینکه کشفیات خودم رو بهترین کشف دنیا بدونم.

کاش بازم من این کتیبه رو داشتم میرفتم ۲۴ سال بعد. اما از دیدن اینده یه ذره می ترسم. یعنی ۱۴۱۲ چی می خواد بشه. کی هست کی نیست؟ نه دلم می خواد همه باشن. ولی دست من نیست. من ۲۴ ساله دیگه چه شکلی شدم؟

 چیکار می کنم؟ هنوز یه کارمند بدبختی هستم که هشتم گرو نه ؟

هنوز نگران چیزای کوچیک هستم؟

نوید چه شکلیه؟ چیکار می کنه؟ هنوزم داره تو آتلیه کار می کنه؟

واااااااااای بچه من و نوید چیکار می کنه دختره ؟ پسره؟ اگه دختره که الهی براش بمیرم که باید دختر باشه. درس خونه؟ خوش فکره ؟ فکر چاپیدن پسرا نیست؟ دختر بدی نیست؟ عین مامانش شیطونه؟ وااااای دلم می خواد بدونم ۲۴ سال دیگه دخترکم چیکار می کنه.چند سالشه یعنی ؟  من چطور مادریم واسه دخترم.

اگه پسر باشه چی؟ بازم کمتر از دخترم حق و حقوقش لگد مال میشه. اما داره چیکار می کنه؟ درس خونه یا دودره باز؟ نکنه سر دختر مردم رو گول بماله خدا رو خوش نمیاد بخدا... مثل باباش مظلوم و چشم پاکه؟ وااااااااای عزیزم تو ۲۴ ساله دیگه چند سالته؟ دلم می خواد ببینمت من چطور مادریم واسه پسرم؟

راستی تا اون موقع وضع مالی قشنگمون چطوریه؟ همینجوری قمر در عقربه؟ خر تو خری زندگی می کنیم؟ یعنی مرغی کیلویی ۳۰۰۰ تومن ۲۴ سال دیگه چند صدهزارتومنه؟ اااااااااااااااا فکر کن؟ همینم می شه از بس این کشور ماهه.

واقعا اون موقع چجوی می خواد بشه؟

کی به کیه؟

اگه آینده خوبی نداشته باشم ؟ نه شاید بهتر از این باشم. شاید. نه یعنی امیدوارم....

 

 

الکی الکی

نمی دونم چرا عادت کردیم همینجوری الکی الکی دروغ بگیم

تا حالا شده تو تاکسی یا تو اتوبوس یا مترو نشسته باشی بعد یکی از بغل دستیات موبایلش زنگ می زنه : دینگ دینگ ( الان تکنولوژی پیشرفت کرده آهنگه)

-الو سلام.

- ؟؟؟؟؟؟ (حتما می گه سلام چطوری؟ خوبی؟ کجایی؟)

// فرض کنید تو تاکسی نشستید مسیرتون بزرگراه رسالته.//

- الان ولی عصرم!!!!

شما که بغل دستش نشستی بالاخره چه به خواهی چه نخواهی به حرفهاش گوش می دی دیگه. آهههه شاخ در میاری !!!

-؟؟؟؟؟؟؟ (میگه ااااا من الان سید خندانم می خواستم ببینمت)

// اینجا یکم طرف جا خورده.//

- اااا حیف کاش زود تر زنگ می زدی میومدت می دیدمت.

-؟؟؟؟؟؟

- آره دارم می رم سمت ونک .

-؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-قربانت خدافظ.

بعد از اینکه مکالمه ش تموم می شه یه نیم نگاهی بهت می ندازه و لبخندی و همین ....

حتما خودمون هم اینکار رو می کنیم. اما این فقط یه عادته  که تو زندگی روزی ۱۰۰۰ بار دروغ الکی می گیم.

خوش باشید

من همينم...

دیروز داشتم به خودم فکر می کردم به اینکه چجور آدمیم. چه کارهایی می کنم. یه جور خودم رو برانداز کردم. ببینم تو این ۲۷-۲۸ سالی که از خدا عمر گرفتم مشخصه های رفتاریم چطوریه. مثلا چه کاری خوشحالم می کنه - چی میشه که ناراحت می شم و از اینجور حرفها. فکر می کردم یعنی من همون مریم ایده الی هستم که تو ذهنم باهاش زندگی می کنم یا نه. راستش دیدم نه یه نقطه ضعفهایی دارم که یه وقتهایی آزارم می ده بعضی وقتها هم مثل همه آدمها یکم بدجنس می شم. آهای سرت رو تکون نده که اووووه چه دختر مارمولکیه. نه عزیزم خودتم یه وقتای روح خبیسی تو وجودت بازیگوشی میکنه که باید زودی گوشش رو بکشی پرتش کنی بیرون . حالا می خوام از خودم بگم.

نام: مریم

فامیلی: نمی گم

سن: ۲۷ سال یازده ماه و شش روز (۲۶ بهمن می شه ۲۸ سال دارم پیر می شم.)

تحصیلات: مهندسی کامپیوتر نرم افزار

وضعیت تاهل: به قول بعضی ها نیمه گم شده زندگیمو پیدا کردم.

این از ظاهر عمومیم حالا یه چیزایی هم از درونم خودم بگم.

 

۱- شاد. همیشه می خندم تو مدرسه و دانشگاه و الانم سر کار همیشه برام دردسر بوده.

۲- اگه یه کیو دوست داشته باشم امکان نداره که بهش نگم. رک و راست بهش میگم که ازش خوشم میاد و دوستش دارم.

۳- عاشق بچه هام. از وقتی که یادمه یعنی بچه بودم همیشه بچه ها رو دور خودم جمع می کردم و سرگرمشون می کردم. الانم که مثلا بزرگ شدم اگه مهمونی برم  بین جمع بزرگترا (زنونه) و بچه ها جمع شاد بچه ها رو انتخاب می کنم.

۴- از کاراهای مردونه خوشم میاد. بچه تر که بودم مثلا ۸-۹ ساله اسم مستعارم محسن بود بیشتر همبازیام پسر بودند.

۵- بازیگوش. البته الان یه ذره کم شده. ولی تو دوران کودکی تنها فکرم بازی و شیطنت بود کلی هم دردسر می کشیدم.

۶- عاشق درس خوندن و چیز یاد گرفتن.

۷- از ۱۷ سالگی پشت بیوک بابام می شستم. وااااااااااای خیلی بزرگ بود.

۸- اولین کسی که باهاش دوست شدم بعد دو ماه با دوستم دوست شد.  بعدم خودش اومد بهم گفت. فکر کن!!!!!!

۹- عاشق آشپزی

۱۰-متنفر از گردگیری و جارو

۱۱- دوست ندارم بزرگ بشم. (جدی میگم. اصلا از کسایی که واسه بزرگ شدن عجله می کنند خوشم نمیاد.)

۱۲- هیجانی در حد تیم ملی وحشتناک .

۱۳-از انتظار متنفرم.

۱۴- همون دفعه اولی که طرف مقابلم رو ببینم می فهمم چه مدلیه.

۱۵- از آرایش زیاد خوشم نمیاد و بازم کلی سر همین موضوع در جاهای مختلف مسخره شدم.

۱۶-عاشق کوهنوردیم.

۱۷-وقتی عصبانی میشم. دوست دارم فحش بدم  خب چیکار کنم. چندتا بیشتر نمی دم پدر....
بی شرف ، پدر....،‌ اح..ق  فحش بدا رو تو دلم مي گم تا خالي شم.

۱۸- وقتي خيلي ناراحتم درمونم نوشتنه.

۱۹- پيرو مورد بالا ديوارنه وار نوشتم رو دوست دارم . از وقتي يادمه وقتي مامانم باهام قهر مي كرد براش نامه مينوشتم و ازش معذرت مي خواستم. مامانم هنوز تعهدنامه هام رو داره.

۲۰- بزرگترين اشتباهاتي كه دركودكيم انجام دادم،‌يكي تو كلاس دومم بود كه دزده مي خواست من رو بدزده. من همش تو كوچه بودم مامانم اينا فهميدند كمي تنبيه بدني شديم و بعد هم تصميم گرفتند جهت تنبيه اينجانب من رو ببرند پرورشگاه. اما ديدند من خودم زودتر دم در وايسادم آخه پيش خودم گفتم اينا مي خوان من رو بترسونن تا سركوچه مي برن بعد برم مي گردونن. نهايتش هم اگه رفتم اونجا كلي دوست پيدا مي كنم.  دوميش كه ديگه خيلي بد بود دست بردن در كارنامه كلاس پنجمم واسه ۷ درصد بود كه پدرجانم من را كمي كتك زدند و بسيار تنبيه شدم اما من عين خيالم نبود. كاش الانم مثل اونموقع بودم. در هر مورد من تعهدي نسبت به اينكه ديگه اين كارها رو نمي كنم با پسرها در كوچه بازي نميكنم ديگر پنهون كاري نمي كنم. مي نوشتم. كو گوش شنوا!!!!!!

۲۱- يه وقتهايي خيلي پر حرف مي شم بعضي وقتها اصلا حرف نمي زنم.

۲۲- وسواس رو چاقي دارم.

۲۳-حرص كه مي خورم جوش هاي قشنگي روي صورتم بدنيا مي يان.

۲۴- چون بچه آخري هستم همه درد و بلاهايي كه سر خواهر و برادرم مياد تو سر منم مي خوره بد جور.آخه خيلي سختي تو زندگيشون كشيدن بخصوص برادرم كه سر فرصت تعريف مي كنم.

۲۵- تو مدرسه كلي تقلب مي كردم.

۲۶- يه وقتا دروغ مي گم اما نمي دونم چرا همه مي فهمن.

۲۷- يه وقتها تيپ مي زنم خفن!!!!‌رنگ و وارنگ و گشاد

۲۸- از جمع مردونه بيشتر خوشم مياد تا حرفهاي خاله زنك.

۲۹- از اينكه يكي هي ازم سوال كنه لجم مي گيره. دوست ندارم كسي تو بعضي كارام دخالت كنه. حتي شما دوست عزيز.

۳۰- عاشق كوهنورديم و مربي كوهنوردي  مدتيه نرفتم دلم براش تنگه.

۳۱- روز عروسيم بهترين روز زندگيم بود. چون خيلي براي اون روز تلاش كرديم و هيچوقت هم همديگر رو به خاطر كم و كاستياش تحقير نكرديم.

۳۲- از اينكه يه جا بمونم خوشم نمياد.

۳۳-همش دلم ميخواد كارم رو عوض كنم. اين موضوع باعث مي شه مامان جان و ديگر اعضا خانواده از دست من عاصي بشن.

۳۴- دلم مي خواد يه عالمه زمين داشته باشم.

۳۵-دوست ندارم تو كار مردم فضولي كنم.

۳۶- خدا نكنه كه عصباني شم. شايد سالي يكي دوبار پيش بياد. يا علي !!!

۳۷-وقتي اضطراب داشته باشم تا يه ماه مشكل تپش قلب پيدا مي كنم.

۳۸- معده ام خل و چله.

۳۹- عاشق روابط عمومي هستم. دوست دارم با آدمهاي مختلف دوست بشم.

۴۰- بعضي وقتها پنهون كاري مي كنم كه بعدش به ضررم تموم مي شه.

۴۱-خدا رو خيلي خيلي دوست دارم و اعتقاد زيادي دارم اما نمازم رو يه خط در ميون مي خونم.

۴۲-ايران رو دوست دارم اما بعضي از مردمش رو نه. رو راست بگم واسه زندگي كردم  براي هميشه دوست ندارم.

۴۳-زياد دلم واسه كسي تنگ نمي شه.

۴۴- وابستگي زيادي ندارم. براي همين راحت مي تونم تغيير مكان بدم.

۴۵-به نيمه گمشده زندگيم كه حالا چند ساله پيداش كردم احترام خاصي ميگذارم و وفاداري و عشقم رو بهش ثابت كردم و خواهم كرد.

۴۶- بسه ديگه خسته شدم.

من همينم....

 

من و مترو

جديدا شش هام خيلي قوي تر شدن البته بايد كفشامو عوض كنم يه كتوني نرم بپوشم.

دارم هرروز ركورد خودم رو مي شكنم. با خودم رقابت دارم شديد....

هر روز عصر كه مي خوام برم خونه كلي بايد ورزشكار باشم. محل كار من نزديك ايستگاه مترو بهشتي هست و مقصدم شمس آباد و بهترين راه براي اينكه برسم خونه اينه كه با مترو يه ايستگاه بعد يعني مصلي پياده شم شايد به زبون يه ايستگاه و بعد تاكسي باشه اما كلللللللللي مشكله به قول معروف مررررررررررررد مي خواد كه بتونه تاكسي ميدون ملت رو پيدا كنه و خودش رو به دستگيره بچسبونه و مصافتي رو به همراه ماشين بدوووه تا بتونه سوار شه و از ته دل خدا رو واسه شانسي كه نصيبش شده شكر كنه.

منم يكي از اون ۱۰۰ نفري ام كه عصرها به دنبال تاكسي هستند. پس براي اينكه جزو نفرهايي باشم كه بتونم زودتر تاكسي پيدا كنم بايد دقت و سرعت و زمانبندي بهتري داشته باشم.

طبق تجربيات و محل قرار گرفتن در ايستگاه و زمان ورود و اينكه از چه دري وارد واگن بشي و از كدوم در خارج بشي برنامه دقيق استفاده از مترو رو بدست آوردم

اول از همه بايد تر و فرز باشي واسه خودت با ناز و عشوه راه نري. البته اگه عجله داشته باشي. يه وقتايي يه سري آدما رو مغزم مي رن. همچين بي خيال وسط پله برقي وايسادن كه انگار اومدن تفريح از هر وري هم كه مي خوايي بري نميشه.

دوم اينكه كارت اعتباري داشته باشيد بهتره البته فك نكنيد تبليغ مترو رو مي كنم. نه واسه خودتون بهتره.

خوب اين از دستور العمل هاي global

حالا به الگوريتم خودم مي رسم.

ايستگاه شهيد بهشتي يه ايستگاه خاصي هست سه تا در ورودي داره كه يكيش تو مصلي هست يكي شرق خيابون بهشتي به سمت ميدون تختي يكي هم سر خيابون مفتح. سومي براي من نزديك تره.

۱-پله ها زياده بايد سريع پايين برم.

۲- دالون طولاني و پيچ در پيچي داره كه وسطش يه پنجره بزرگ داره كه نمايي از ايستگاه رو مي توني ببيني .اين قسمت جاي خوبي هست كه ببينيد مترو به ايستگاه رسيده يا نه. البته اين كار نبايد اينجوري باشه كه وايسي جلوي پنجره نه عزيز بايد نگاه سريع و اجمالي داشته باشي اينكه مترو وارد كدوم ايستگاه مي شه از روي تجربه چندين و چند ساله ست.

۳- پس از طي كردن دالون نوبت به گيت بليط مي شه. اينجا يه مرحله از اونايي كه مي خوان تازززه برن بليط بخرن جلوتري. پس خوشحال باش.

۴-اين قسمت هم بايد با هوش و ذكاوت خودتون انجام بشه،‌نزديكترين و خاليترين گيت جهت ارائه بليط.

۵- اينجا بايد گوشتون تيز باشه كه صداي قطار از كدوم وره. من وقتي وارد اين قسمت از الگوريتم مي شم تمركز كامل دارم. ايستگاه بهشتي به سمت ميرداماد پله برقي نداره بايد از پله استفاده كني . نكته مهمتر اينكه فقط يك ورودي به سمت ايستگاه داره بايد دقت كنم كه پله ها رو ليز نخورم اينجا سرعتم در حد واتو واتو شده. (اعجاب انگيز)

۶-يه وقتايي حالا عيب نداره خانوم ها برن تو بخش آقايون اما هيچ وقتي نبايد آقايون وارد واگن بانوان بشه. جيزززززه. منم واسه اينكه سرعت كارم بالا بره از قسمت آقايون وارد مي شم. حالا يه ايستگاه هم ارزش نشستن نداره. بسه از صبح نشستم يكم تحرك بد نيست. باز هم محل قرار گيري شما نسبت به در مترو خييييلي مهمه. من برگشتنه هميشه سرم چسبيده به در جوري كه كسي نتونه زودتر از من از در مترو خارج بشه. من هميشه بايد اول باشم اين شعار از كودكي تا حال تو همه چيزهاي رقابتي تو كله من ووول مي خورده.(فك نكين عقده اييم نه! از اينكه كند باشم و واسه خودم شل شل راه برم خوشم نمي ياد)

۷- اينو بدونيد كه راهبر مترو قبل از اينكه به ايستگاه برسه يه نيش ترمز مي زنه. اونجاست كه اكثر متروباز ها مي دونن كه به ايستگاه نزديكن و بايد به سمت در خروجي واگن برن.در اين قسمت بايد حواسم باشه كه كسي نخواد از من جلو بزنه. همون جور كه بيخ به بيخ در وايسادم موضعم رو نگه دارم.

۸- به ايستگاه رسيدي خانومه تو بلندگو اسم ايستگاه رو مي گه. مثلا "مصلي" بعد يه بوق كوتاه و بعدشم در باز مي شه. لحظه ايي كه مي توني از همه جلوتر باشي همون بوق كوتاه وسط باز شدن در تو بايد روي پله برقي وايساده باشي و بدووووي . من در اين قسمت نفس مي گيرم و گوش به بوقم. در كامل باز نشده از در سوم واگن دوم به سمت تابلوي خروج كه منتهي به پله برقي هست مي دوم. بازي شروع شد.

۹-پله برقي. خيلي خوبه از بچگي دوستش دارم. يه وقتايي بد نيست روش بدويي مثل الان تو اين مرحله.

۱۰-بعد از گذر از پله برقي و پله ها به گيت ميرسي. اوضاع خوبه تا حالا كه اول بودي. ايشالله تو بقيه زندگيت هم اول باشي. منم الان فعلا اولم يكم شل بيام چهار تا از پسرهاي تيز و بز بهم رسيدن.

۱۱-در اين قسمت اجازه داري فقط يه نفس عميق بكشي و دوباره نفس بگيري. چون به مرحله طوفاني مي رسي. محل تلاقي در ورودي مترو و سالن مترو قسمتي هست كه باد با سرعت زيادي در جريانه. اين باد هم دليلي داره كه وقت شد ميگم. اينجا بايد محكم باشي بخوايي شل باشي و با عشوه و از اين نازنازي بازيا در بياري باد بردت. اين قسمت شايد خيلي سخت باشه اما با تمرين حله. اينجا رو من سرعتم رو از سرعت باد بيشتر ميكنم.

۱۲-به پله هاي سيخكي رسيدي اين ديگه level آخره. اينجا بايد به چند چيز حواست باشه. اول خودت كه كله پا نشي بخوري زمين چون يه وقتايي پله ها ليزن. دوم به صداي فرياد راننده هاي متشخصي كه اون بالا منتظر مسافرن. سمت صدا رو شناسايي كني كه رسيدي اون بالا ماتت نزنه. منم دقت ميكنم يه وقتا ازدحام صدا خيلي زياده. يكي مي گه دربسسست كه ازشون متنفرم. يكي مي گه هروي-صياد يكي ميگي سيدخندان زير پل يكي مي گه رسالت و بندرت هم يكي داره مي گه بني هاشم ملت.

سنسور گوش من آلارم مي ده كه ملت. مريم ملت. البته همونجور كه گفتم به ندرت پيش مياد يه وقتايي تو بايد ذكر ملت رو بگي هي بگي ملت ملت ملت. اگه ماشين نبود بايد بري سمت جايي كه ماشينها دارن مي يان. بالاخره چون جزو اولين نفرها بودي راحتتر ماشين گير مياد.

بالاخره يكي پيدا شد و سوار شدي. اون موقع هست كه وسط نفس نفس زدنت مي توني خدا رو واسه اينكه بدن سالمي داد كه بتوني در دو ماراتن اول بشي شكر مي كني. اين جا ديگه شش هات كاملا باز شده ضربان قلبت بالا رفته واسه اينكه راحت تر نفس بكشي سوراخ دماغت باد كرده و همين ديگه...

 

چراغ سبز

امروز همه چراغها سبز بود چراغهایی که اگه قرمز بودند باید کلی منتظر میشدم تا بالاخره سبز می شدند. امروز واسه خودم این شرط رو گذاشتم می خواستم ببینم می تونم جمله نگرش نگرش می آفریند رو ثابت کنم یا نه.

به اولین چراغ راهنما که رسیدم گفتم امروز همه چراغها برام سبز هست.

کاشکی همه چراغها که فعلا برام قرمزه و من کلی منتظرشم ،سبز بشه. باور دارم این اتفاق می افته.

يه چيزايي هست كه من خيلي منتظرشم. دعا مي كنم زودتر سبز شه.

 

شروع به کار

سلام. بالاخره هفته پیش با هزار تا زنگ زدن و پیگیر شدن و تماس های مکرر به حوزه ادبی هنری زدن تونستم اسمم رو در کلاس داستان نویسی بنویسم. خیلی خوشحال بودم چون بالاخره این طلسم شکسته شد و من بالاخره تونستم یه حرکت مثبتی انجام بدم.

کلاس خیلی جالب بود حرفهایی که رد و بدل می شد برام خیلی جالب بود و من هم مشتاق یاد گرفتن. در فاصله ای که برای شروع کلاس ایجاد شده بود من جزو رو مطالعه می کردم و به چیزهایی بر می خوردم که برام جذاب بود.

استاد از ما خواسته که چند طرح بنویسیم که موضوعش حادثه ایی باشه. از هفته پیش همش فکر می کردم که چه سوژه ایی رو تبدیل به طرح کنم.

 

یکی از آرزوهای کودکی من این بود که یه روز یه نویسنده بشم و همش بنویسم.

این آرزو به مرور زمان کمرنگ و کمرنگ تر شد.

یادمه وقتی با سواد شده بودم همش داستان های کودکانه می نوشتم و به مادرم هدیه میدادم یا وقتی که کار بدی می کردم و مامانم باهام قهر می کرد براش نامه می نوشتم و از دلش در می آوردم.

یادمه راهنمایی و دبیرستان که بودم توی مسابقه های مقاله نویسی و داستان کوتاه شرکت میکردم و مقام می آوردم یا نوشته هام رو برای مجله های می فرستادم. نوشتن رو خیلی دوست داشتم. رشته تحصیلیم ریاضی فیزیک بود و ریاضی رو هم خیلی دوست داشتم واسه اینکه دانشگاه قبول بشم دست از نوشتن برداشتم و پشت پا زدم به هرچی آرزو و علاقه هست.

تو دانشگاه یه مجمع ادبی بود هر چند وقت یکبار اونجا می رفتم و نوشته هام رو می خوندم و همه نقد می کردم. کم کم محو شد. درسهام سنگین بود و وقت نمی شد بنویسم.

زمان گذشت و گذشت هر وقت دلم می گرفت می نوشتم.

شبها که خوابم نمی برد واسه خودم یه داستان تجسم می کردم و هر شب اون رو ادامه می دادم  تا به آخر داستان برسه.

الان دیگه بی تاب شدم. احساس می کنم یه چیزی توی درونم داره منو تنبیه می کنه که چرا دنبال دلم نرفتم. اما تصمیم گرفتم دیگه پا روی دلم نذارم و برم دنبال چیزی که دوست دارم. اونم نوشتنه.

من هدفم رو تعیین کردم و تا آخرش می رم. به خودم قول دادم که سر خودم رو کلاه نذارم.

این نوشته ها رو فقط برای خودم نوشتم که هر وقت بلاگم رو دیدم یادم نره که چه هدفی رو دارم و باید به کجا برسم. فقط می مونه کمک خدا که منو  تنها نگذاره..