واااااااااای خدارو شکر که من زن این یارو نشدم اگرنه یه دقیقه هم نمی تونستم تحمل کنم. همین مجری تلویزیون رو می گم آقای حید ری .

یکی از اقوام نزدیک این آقاهه دوست صمیمی مامان من بود و چهار سال پیش پاشونو کرده بودن تو یه کفش که بیان خواستگاری . اونوقت تصور اینکه من بخوام زنش بشم خیلی مسخره بود. جای بابامه.

حالا چون دکتر بود و از همه مهمتر سری تو خرای گدا و سیما داشت مامان جان کمی پاشون شل شد و گفتند خوب بگیم بیان.

من داغ کرده بودم چون نوید اینا تازه یه ماه پیشش اومده بودن برای آشنایی و چون به محرم ماصفر خورده بود مراسم خواستگاری اصلی رو گذاشتند واسه بعد محرم و ماه صفر که می شد بعد از عید ۸۵

خلاصه مامان یواشکی من بهشون گفته بود که بعد از محرم تماس بگیرن که حداقل بیان شایییییییییید من خوشم بیاد.

خلاصه هی این ور و اون شد تا اینکه ۲۱ فروردین که مصادف می شد با بله برون من. و اونا زنگ زدن .

ولی مامان که سماجت من رو در مورد نوید دید بهشون گفت الان مراسم بله بوریشون هست و اروز خوشبختی برای اقا مرتضی کرد.

خانواده من اولش زیاد با نوید موافق نبودن چون اول از همه خودم انتخاب کرده بودم. تحصیلات انچنانی هم نداشت. اما خداییش در مورد اینکه از لحاظ مالی زیر صفر بود زیاد گیر ندادن اما بدشون نمیومد که دوماد اخرشون از لحاظ مالی و همه فاکتورهای دیگه ایده ال باشه و ایده الشون هم همین اقاهه که عین عروسک کهنه می مونه بود. چووووووووووون دکتر بود.

خلاصه الان فکر میکنم که اگه با این یارو عروسی کرده بودم چه زندگی داشتم. چه اعصاب خوردی. اینکه شریک زندگیت باهات هم عقیده که نباشه هیچی اون افرادی رو هم به تو بهش احترام می ذاشتی رو در یک نشست خبری دعوت کنه و ازشون بپرسه شما چی شد که یهو اندیشه هاتون عوض شد. ( همونایی که می دونید. حجا ریا ن و عطر یان فرد و شر یعتی ) یعنی به شخصصه اگه زنش بودم خونه راش نمی دادم. اه اه ادم انقدر وطن فروش. بعد بشینه خبرهای دروغ رو با آب و تاب و یه پوزخند بگه.

به خاک سیاه می شوندمش از بس اذیتش می کردم.

خدایا شکرت اگرنه یا اون زنده نبود یا من خودمو کشته بودم

القصه این آقاهه زیادی داره خودش رو تو گدا و سیما جا می کنه پاشو برو دکتریتو بکن دکی جون. مگه فزیوتراپ بده؟ بهتر از اینه که وقتی مردم تو رو تو تلویزیون می بینن شبکه رو عوض می کنن و زیر لب می گن: " زر نزن بابا کمتر خالی ببند. "