خالکوت

دیروز جاتون خالی نباشه رفتیم مجتمع قضایی شهید قدوسی واقع در خیابان کوه نور.

اول اینو بگم که از اونجایی که خیلی خیلی دلشوره ایی هستم از ساعت ۶:۴۵ دقیقه آماده بودم که زودتر بریم که نکنه دیر برسیم.

خلاصه اولش دلمون رو خوش کرده بودیم که به به جلسه علنی هست و جناب کلاه بردار محترم هم تشریف دارن. بعد که وارد شدیم گفتند اسمتون رو بنویسید رو ورق دونه دونه صدا می کنن. باز خوشخیالی کردیم فک کردیم خوب پس اینا می خوان تک به تک پرس و سوال کنن. بعد آخرش که نوبتمون شد دیدیم ای بابا دوباره باید دادخواست بنویسیم. خیللللللللللللی حرصم گرفت هیچ کسی هم نبود که جواب سوالمون رو بده. دوباره نوشتیم. اه اه اصلا وقتی یاد این موضوع می افتم که چه خریتی کردیم می خوام سرم رو بکوبم به دیوار.

خلاصه مردم قاطی کرده بودند چون هیشکی نبود جوابمون رو بده. چه کسایی اومده بودند از خودمون ۱۰ درجه بدبختتر. که من و نوید پیششون پادشاهی می کردیم. از کردستان. لرستان. زنجان و ... یارو اومده بود ۱۷ میلیون پول گذاشته بود. خلاصه همه قاطی کردند و تصمیم گرفتند که برن دفتر ریاست جمهوری. آقاهه که جو گیر شده بود و بلند بلند حرف می زد دقیقا روبروی من و نوید وایساده بود و حرف می زد. وقتی گفت باید بریم دم دفتر ریاست جمهوری نوید بی اختیار خنده ش گرفت... چند نفر دیگه هم زدن زیر خنده که هه کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت پس بریم دفتر لاریجانی!!!! بازم مردم خندیدن. نه که مسخره کنن. خنده از این بود که آخه بیچاره بریم به کی شکایت کنیم. اینا حرف ما رو گوش نمی کنن. یه ذره هم شلوغ کنی و بلندتر از حدت حرف بزنی اغتشاشگر شناخته می شی. یکی می گفت باید نفری ۱۰۰ هزارتومن بذاریم رو هم بریم وکیل بگیریم. یکی می گفت باید پول جمع کنیم یه شرخر پیدا کنیم پدر شمامی رو در بیاره. هر کی یه چیزی می گفت. من و نوید به دیوار تکیه داده بودیم و جمعیت رو نگاه می کردیم که هرکی چی می گه و چی فکر می کنه. به نوید گفتم : " کاشکی یکم خالوت داشتم!!"

نوید گفت: " چی کوت؟ "

- " هیچی بابا تو مسافران نشون می ده که یه چیزی هست به نام خالکوت که وقتی بخوری می تونی فکر مردم رو بخونی. فکر کن اگه الان داشتیم می تونستیم بفهمیم هرکی چی فکر می کنه."

- " ااا چه باحال اره ها مثل این اقا بنده خدا کرده که با زنش اومده چی فکر می کنه؟ این خانوم ترکه چی فکر می کنه. همین جوگیره چی فکر می کنه اصلا فکر می کنه یا در دم تصمیم می گیره."

-" اره حیف ندارم."

خلاصه وسط حرفهای ما بود که آقا جوگیره و همه یهو رفتند از پله ها بالا ما هم که جوگیرتر رفتیم فهمیدیم که دارن می رن با معاون شعبه حرف بزنن.

دلم سوخت واسه این مردم سوخت واسه خودمون. که با سادگیمون بازی کردند. مردمی که هیچی تو دلشون نیست و اگه الان انقدر عصبی و بد شدند دست خودشون نیست.

این خالکوته اینجای بحث خیلی جواب می داد که بتونی بفهمی معاون شعبه که حرفهای قلمبه ثلمبه می زد چی فکر می کرد؟ داشت به ریش ما مردم ساده می خندید که بدبختا از اولش سرکار بودید.

ولی تو برنامه مسافران اون تیکه ایی که فرید نسترن و شهرام رو دعوت کرده بود بمب خنده بود که فکر فرخ داشت واسه خودش یه آهنگ ۶*۸ می خوند.

پینوشت: در پی یک اقدام بی سابقه ایی تصمیم گرفتم به پوستم یکم برسم و از همه کرم ها و مخلفات قرتی بازی رسیدگی پوست محصولات اریف لیم رو بهتر دیدم هم به خاطر قیمتش و هم به خاطر تنوعش

یکم دوستم داشته باش

خدایا می شه یکم بیشتر از این دوستم داشته باشی ؟

خدا جون می دونم الان می گی عجب بنده ی پرروی دارم

اما الان به لطف و محبتت بیشتر نیاز دارم

من نمی تونم بودنت رو تو زندگیم مثل بعضی آدمها انکار کنم.

خدا جون می شه یکم بیشتر بهم فرصت بدی؟

خدا جون من نمی دونم قبل از تولدم چه بر سر سرنوشت من اومده و من شدم بازیگرش. اما اصلا دلم نمی خواد نقش یه آدم بد شانس منفی باف بدبخت گنجشک روزی رو داشته باشم. اما الان داری با من این بازی سرنوشت رو شروع می کنی. یعنی نمی دونم من شروع کردم یا این تو برنامه زندگیم نوشته شده بود.....

اما حالا هر چی

من نوید رو انتخاب کردم و به خاطر انتخابی که داشتم مسیر زندگیم ۱۸۰ درجه عوض شد... از این که نوید رو انتخاب کردم پشیمون نیستم و خدا رو هم شکر می کنم. اما وضعیتم !!!! نه دوست ندارم نقش آدم بدبخت وامونده رو داشته باشم

خدایا لطف کن کمکم کن.

بابا جون حداقل این پولی رو اون یارو ازمون گرفته و هنوز داده رو برگردون.... اون که خودت می دونی حلال بود حلاله حلال

پس بزرگیتو نشون بده.

مرسی

ببخشید که انقدر بنده پررویی هستم.

حالشو ببر

اگه شما جای ما بودید چیکار می کردید؟ نه خداییش!!!

یه مقنعه عین کفن بسرت باشه حتما هم باید تیره باشه و گشاد نباشه واسه همین بعد از چند ساعتی که سرته زیر گلوت اذیت می شه و هی دلت می خواد از گلوت دورش کنی. بخصوص عصر که می خوایی بری خونه و تو گرمای وحشتناکی که داغی هوا از آسفالت و آسمون صندلی ماشین و دود اگزوز بهت می خوره و طاقتت رو تموم می کنه. بعد یه مانتو هم باید تنت باشه که ایضا رنگ تیره چون تو سرکارت حراست کمی سر رنگ مانتو ایراد می گیره و به لطف این امنیت اجتماعی گشت و گذار ارشاد مانتوت از یه حدی خدای نکرده کوتاه تر شه مرتکب عمل قبیحی شدی که از صدتا خلاف ادب بدتره . مانتویی که اگه یه ذره یقه اش باز باشد دو میلیون چشم هیز بهت تو خیابون،ایستگاه اتوبوس ، خود اتوبوس و از همه مهمتر ایستگاه مترو و خود مترو (البته اگه تو بخش مردونه ش بری)به اون قسمت خیره می شه که شاید یه چیزی معلوم بشه. اگه هم زیرش چیزی نپوشی که اه اه خیلی بده..... من که خوشم نمیاد. یعنی درست نیست . یه سری لباس هم زیر اون لباس زیر مانتوت باید تنت کنی [...] که دیگه هیچی

دامن هم که تنت کنی همون بلایی سرت میاد که یقه ات یه کم باز باشه. یعنی دیگه همممممه چه زن و چه مرد بهت عین ندید بدیدها نگات می کنن. یعنی انگار مایو دو تیکه پوشیدی اومدی داری قدم می زنی....

بعضی ها هم که می خوان خیلییی دیگه رعایت کنن و نمی خواتن چادر چاقچول اساسی داشته باشند علاوه بر اینها یه چادر مدل پنگوئنی که معروف به چادر مللللللللللللللللی هست تنشون می کنن که اون خداییش عین فحش ناموسی می مونه نه مانتو نه مقنعه نه چادر ولی همشونه تازه زیپ دار و دکمه ایی به همراه جیبه که دیگه اخر زیبایی و متانتته. ولی توش خفه می شی چون هوا دیگه کاملا رد و بدل نمیشه.

بله عزیز برادر اینه یکی از فواید زن بودن اونم در جامعه جومهوری اسلامی . برو حالشو ببر که تو این جامعه مسخره زن نیستی

حالا همه اینا بماند اون کیف لعنتی که باید دستت باشه و من از این کار بسیار لجم می گیره باید کولت بگیری و عین خانومای تیتیش راه بری.

خداییش یه وقتایی یعنی هرروز تابستون من دارم به اونی که این جور حجاب رو باب کرد هم به خودش هم به جد و ابادش لعنت می فرستم. خود شما مردا اگه تونستید یک ساعت این همه لباس رو تحمل کنید جایزه دارید.

تازه این که از ظواهر یک زن متشخص ایرانیه بقیه چیزهایی که هست دوست ندارم بگم چون خیلی ناراحت می شم که چرا؟؟؟؟؟ چرا اینجوریه؟ بعد هم افتخار می کنن که ما در این جا برابری زن و مرد داریم و داریم می ترکونیم که خانوما دارن سر کار می رن. حالا چقدر سر کار به خانوما خوششششش می گذره بماند.....

عزیز برادر خدایییش از اینکه در جامعه زن متولد نشدی خدا رو هر روز شکر گذار باش.

البته بعضی از خانوما با شرایطشون کلی عشق و حال می کنن که من احترام خاصی بهشون می گذارم  ولی خودم نه اصلا از شرایط مسخره من در آوری خودم رضایت ندارم

عزیز برادر حالشو ببری

سلامی دوباره

پست قبلی مجموع تمام دل مشغولی هایی بود که من از قبل از سال جدید تا الان داشتم و دارم.

یه جواریی شارژم تموم شده بود....

اما باید خودم رو از اول بسازم. اصلا هم از این حرفهای الکی مثبت خوشم نمیاد. خودم یه زمانی استاد این چیزا بودم.

من انرژیم رو جمع می کنم امیدم رو هم به هر سختی باشه به کمک خدای بزرگم بدست میارم هیچ اما و اگری هم نمی ذارم.

ولی خداییش از ته دل بخاطر بدبیاریهای زندگیم دلم می سوزه...

حرف آخر:

نوید هموجور که اسمش هم نویده برای من نویدبخش امید و شادیه.

من اون همبازیه این صحنه از زندگی هستیم و باید بدونیم که زندگی همیشه گل و بلبل نیست.

خدایا من دیگه ازت هیچ تقاضایی ندارم دوست داشتی به حرفام گوش کن دوستی نداشتی هم می دونم که بازم از روی لطفته. دیگه بهت التماس نمی کنم... به خاطر همه این چیزا و همه گره ها هم ممنون من رو به خودم آوردی.

امروز دو ساعت مرخصی گرفتم که با نوید برم دادگاه...

نه نترسید من نمی خوام جدا شم . واسه کارای ماشین رفته بودیم. اولین باری بود که پام رو توی دادگاه گذاشته بودم و امیدوارم آخرین بار باشه. بدجوری دلم گرفت. اونجا همه گرفته و پریشون بودند سه تا پسر بودند که دستبند به دستشون بود و از این اتاق به اون اتاق می رفتند. یه عده هم مثل ما باید ۵ طبقه رو از پله ها بالا میرفتم تا به بازپرسی ۱۳ دادگاه برن و وقتی ادمهایی که مثل خودمون رو دست خوردند رو دیدم دلم بدجوری گرفت.

شرکت سپید گستران آرزو ،‌آرزوهاي آدمهاي زيادي رو شب عيد سياه كرد.....

نمي دونم چرا ولي بدجوري حس تهي بودن كردم..... همين حس رو هم نويد داشت با اينكه مثل هميشه دستهامون بهم گره خورده بود اما لبهامون به هم دوخته شده بود و لام تا كام حرف نمي زديم. مي دونم اونم تو دلش آشوب بود و هست.

خدايا خودت مي دوني كه با چه بدبختي اين پول رو جمع كرديم ازت خواهش مي كنم اونو به ما برگردون...

بابا خوب ما هم مثل همه آدما دلمون مي خواست شب عيدي ماشين داشته باشيم. دلمون ميخواست مثلا يه ذره پيشرفت كرده باشيم.

فقط اينو مي تونم بگم كه بد جوري دلم گرفته هم واسه خودم هم واسه اونهمه آدمي كه از من و نويد پريشونترن

اگه بارون بباره

وقتی بارون میباره آدم دلش حوس عاشقیت می کنه. نمی دونم چرا!!

فکر کنم پیر و جوون نمی شناسه. خیلی از ترانه ها رو فکر کنم شاعرش تو هوای بارونی گفته... انگاری هورمون عشق شروع به فعالیت دو چندان می کنه.

حالا هر عشقی .

یه ضرب المثل هست که وقتی بارون می باره می گن: هوا هوای دو نفره است.

خب آره. اما یه وقتا ادم تنهاست. اونموقع خیلی سخته. یه جورایی اون هورمون عشق دچار مشکلات می شه.

به هر حال

خدای مهربونم مرسی که هوای ما رو داری و بارون رو به ما هدیه می دی.

 

 

اولین سلام

سال نو مبارک

اولین پست سال ۸۸

سالی که کلی امید بهش دارم. روزهای اول سال با اینکه می تونست خیلی تلخ باشه ولی خوب بود. خیلی خوب.

یادتونه گفتم قراره ۲۸ اسفند ماشینمون رو تحویل بگیریم. خب! نشد. یعنی بجای اینکه شب عید با ماشین خودمون تو خیابون. بجای اینکه با دستهای خودم استارت بزنم با دستهای خودم برگه شکایت رو تو کلانتری ساعت ۱۰ شب امضا کردم. دلمون سوخت خیلی. دلم بیشتر برای نوید کباب شد. خیلی به این موضوع امیدوار بود و برنامه کاریش بهم خورد. دلم سوخت واسه اینکه مظلومه و هیچی به زبون نمیاره و می ریزه تو دلش و تنها عکس العملش اینه که ناخن هاشو سرویس کاری می کنه.

اما سعی کردم همه چیز رو به فراموش بسپارم. سعی کردم نوید رو آروم کنم هرچند خودم خیلی داغون بودم. دلهره اینکه پولی رو که با زحمت به دست آوردیم رو دو دستی به باد دادیم. اینکه ۱ میلیون قرضی که کرده بودیم رو چجوری پس بدیم بدون اینکه چیزی به دست آورده باشیم. اما خب چه می شه کرد. این چیزا پیش میاد. بعضی آدمها هستند که این اتفاقا تو زندگیشون ۱ در ۱ میلیون پیش میاد بعضی ها مثل ما. بگذریم....

خلاصه اینکه باهم قرار گذاشتیم دیگه بهش فکر نکنیم. چون کاری نمی تونستیم بکنیم. غصه خوردن هم که فایده نداره بالاخره چیزیه که شده. تنها کاری که کردیم و خیالمون یکم راحت شد این بود که شکایت کردیم و از طریق قانون حقمون رو خواستیم.

واسه اینکه از دل نوید یکم این غم و غصه در بیاد بهش پیشنهاد دادم که بریم شام بیرون. ما کلانتری انقلاب قبل از چهارراه ولی عصر رفته بودیم. یه رستوران خیلی خوب که فضای سنتی داره ولی خیلی شیکه اوله چهاراه ولی عصر هست بنام رستوران ایران تک. اونجا برای من و نوید یادآور خاطرات خیلی خوبه.  نوید تو همین رستوران از من درخواست ازدواج کرد و منم همونجا بهش جواب دادم. تو همین رستوران برنامه های آینده مون رو طراحی کردیم. و هر چند وقت یکبار می ریم سر همون میزی که باهم روی کاغذ عهد و پیمون دو نفری مون رو نوشتیم می شینیم و دوباره تجدید پیمان می کنیم.

خلاصه کل عید رو هر دومون در کنار هم بودیم و سعی کردیم از لحظه به لحظه اش استفاده کنیم.

جمعه ۷ فروردین با اتوبوس رفتیم آستارا همه سفرهای من و نوید خاطره هست. روزهای خوب خنده و کشف جاهای جدید.

رفتیم یه ده تو جاده حیران به نام مشند. کلی پیچ وا پیچ بود. ۲۰ دقیقه با ماشین رفیتم بالا. من و نوید و بابا. هر چی میرفتی بالاتر قشنگتر بود. یه جای بکر. تنها صداش صدای خروس و مامای گاو بود و صدای بلبل. رو زمین دراز کشیدم و به اسمون نگاه کردم. قشنگ بود خیلی قشنگ. همین و بس

تعطیلات رو با کلاه قرمزی حال کردم.

امسال رو دوست داشتم.

امیدوارم که امسال یه تغییر بنیادی خوب تو زندگی همه پیش بیاد. راستش دیشب از غم اینکه باز قراره بیفتم تو چرخه بینهایت روزمرگی تا صبح بیدار بودم و تصویر زندگیم از کودکی تا حال با دور تند جلوی چشمام رژه رفت.

خدایا این مریضی روزمرگی رو از من دور کن. متنفرم از یکنواختی .

یه روزی می رسه که ...

 

آهای اونی که نشستی پشت میز مدیریت فکر نکن ابدیه و می تونی تا همیشه به کارمندات زور بگی و سرشون هوار بزنی. فکر کردی ما برده های تو هستیم که با ما اینجوری رفتار می کنی ؟

یاد گرفتم فقط بنده خدا باشم نه بنده هر ننه قمر تازه به دورون رسیده ایی که دلش می خواد تا اونجایی که جون داره داد بزنه.

مردک نفهم ازت متنفرم مطمئن باش که همیشه اینجوری نمی مونه.

اونقدر پررو هستم که وایسم  و حقم رو بگیرم و تو چشمات نگاه کنم و بگم حق و نا حق می کنی. بگم تو یه روانیه دیوانه هستی.

اینا رو که نوشتم به خاطر این بود که این آقای نامحترم چهار ماهه که داره رو نرو من جفتک می ندازه و هیچکس هم جرات نمی کنه باهاش حرف بزنی.

مدیریت تو مدیریت خشم و نفرته. همه بچه های واحد ازت متنفرن و یه چند روز که مریض بودی همه خوشحال بودند که قیافه نحست رو نمی بینند.

خوشحالم از اینکه می تونم از حسم نسبت به تو بنویسم. حتی اگر هم بخونیش برام مهم نیست.

این حس منه که نسبت به تو دارم. تو هنوز نمی دونی ماها همه آدمیم و حیوون نیستیم. تویی که فکر می کنی باید اینجوری با ما ها برخورد کنی. چون باهات عین حیوون برخورد کردند. حق داری که ندونی آداب معاشرت چیه......

آدم بی شعور ما همه جون عممون مهندس این مملکت خراب شده ایم و شعور و فهم داریم.

روزی می رسه که وقتی سرت کج بود و از این واحد انداختنت بیرون همه ما هیبیب هورررررررررررا می کشیم.

درد بد شانسی

ای کاش درد بد شانسی هم دکتر و دوا داشت.

چند وقتی هست که بد جوررری شانسم سرطان گرفته.....

مثلا اگر بد شانس باشی و حقوقت رو بخوایی از این خودپردازهای مسخره بگیری بعد پولت رو بخوره حداکثر تا ۷۲ ساعت پولت بر می گرده. اما من که اسم جدیدم عبدالله خر شانسه ۱۲۰۰۰۰ تومن درخواست وجه کردم پولم رو این خودپرداز بیریخت خورده هیچ الان ۹ روزه که اصلا خبری از برگشتن پول نیست تازززززززه بهم می گن خانم احتمالا یک ماهه دیگه میاد تو حسابمون.

اینم بگم که این ماه الکی الکی حقوقم رو کم کردند.

حالا بقیه بدشانسیم رو ولش نمی خوام انرژی منفی بدم.

اما خدااییش الان به یه شانس درمانی نیازمندم.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

خییلی دلم گرفته از این که همش پشت هم بد شانسی میارم راستش خسته شدم.

آ- ز -ا -د-ی

یعنی من الان آزا*دم؟

یعنی می تونم به آزا*دی به فکر کنم؟

می تونم آزادانه حرف بزنم؟

آزاد*انه بخندم؟

گریه کنم؟

می تونم راه زندگیم رو خودم انتخاب کنم؟

می تونم بلند حرف بزنم؟

می تونم تو وبلاگم یکم حرف دلم رو بنویسم؟

اصلا آزا*دی یعنی چی ؟

بعضی وقتها هرچی با خودم این کلمه رو تکرار می کنم کم کم به بن بست می رسم !!!!!

و باز هم سكوت

چي بگم.....

تو اين مدت انقدر مجبور به تحمل كردن سكوت درونم شدم كه حرفم نمياد. اما مي دونم اون كسايي كه من رو ساكت كردند يكروز از اين كارشون پشيمون ميشن چون كسي رو خاموش كردند كه به همه انرژي ميده و دوست داره همه شاد باشن. بي اعتنا به اينكه چي ميگن. حالا مهم نيست پيش اومده ديگه... ولي حالا حالاها من ساكتم.

بغضم تو گلوم گره مي خوره اما ديگه صدام در نمياد.

اينه ديگه.....

سکوت

سکوت اولش سخته ....

ولی وقتی ساکت شدی و به دنیای سکوت خو گرفتی شکستنش سختتر می شه.

 

سقوط

وقتی چشمهام رو می بندم حس می کنم دارم می افتم توی یه چاه سیاه، يكي داره هلم مي ده بيفتم پايين. دوست ندارم چشمام رو ببندم...

 

 

اگه اون موقعي كه پسرك با التماس ازم كمك مي خواست ردش نمي كردم و چشمهاي  اون غمگين نمي شد شايد اون دزد كثيف ازم دزدي نمي كرد  و چشماي منم گريون نمي شد.

 

بارون

بارون که میباره دلم می ره به روزهای خیلی دور. روزهایی که دیگه هیچوقت برنمی گرده و فقط یه خط کمرنگی ازش مونده.

بارون من رو یاد خیلی چیزا می ندازه. یاد روزهای اول مدرسه درست بیست سال پیش بود که کلاس اولی بودم و تو همچین روزهای پاییزی  روپوش و شلوار گشاد سورمه ایی رنگ مدرسه ام رو تنم می کردم و مقنعه مشکی کش داری که همیشه کشش گوشهام رو اذیت می کرد و روش شماره ۳ گلدوزی شده بود رو سرم  میکردم با شوق و ذوق وسایلم رو جمع می کردم و وقتی میخواستم برم مدرسه مامانم برام چتر قرمزش رو باز می کرد و دستهام رو سفت می گرفت و با خودش میبرد. چه روزهایی بود رها شدن در دستهای مامانم. هنوز هم دلم واسه این چیزا می تپه.

صدای بارونی که به چتر می خورد با سر و صدا و خنده های من با مامان می پیچید و برام زنگ آهنگ بهترین روزها رو می ساخت. وقتی می رسیدم به مدرسه انگار وارد بزرگترین باغ رو زمین شدم. احساس می کردم من خوشبخت ترین دختر روی زمینم که دارم می رم مدرسه. همیشه به خاطر اینکه موهام از مقنعه می اومد بیرون و چونه بند مقنعه ام رو روی چونه م نمی گذاشتم توبیخ می شدم اما عین خیالم نبود. واسه خودم خوش بودم بیخیال و پر انرژی. کاشکی الانم اونجوری بودم!!

می چرخیدم و خودم رو تو قطره های بارون غرق می کردم. می خندیدم و همه رو با خنده های خودم خوشحال می کردم. چون از همه ریزه میزه تر بودم ردیف اول می شستم و نوبتی جام رو با هم نیمکتی هام عوض می کردم. سه نفر بودیم و هر روز جاها عوض مي شد. وقتي بارون مي اومد با يه شكلات و خوراكي از دوستام كه اسم يكيشون سميه نشاط بود و اون يكي شيما حافظي مي خواستم كه من بشينم كنار پنجره...

بارون مي اومد و من رو ميشست .

سالها گذشت دبيرستاني شدم. بزرگتر شدم و خيلي حس برم داشته بود كه بزرگ شدم و صاحب نظر!!

صبح هاي پاييز كه بارون مي اومد زودتر از خونه مي اومدم بيرون. مانتوم بازم سورمه اي با شلوار گشاد بود. مقنعه ام كش نداشت ولي بازم اذيتم مي كرد. كيف كوله آبي داشتم وسايلم رو توش مي ريختم و وقتي مي خواستم برم مامانم بهم چتر مي داد. براي اينكه دلش رو نشكنم ازش مي گرفتم ولي هيچوقت بازش نمي كردم  دوست نداشتم چترم مانع برخورد قطره هاي بارون با صورتم بشه.

دلم مي خواست غرور نوجوونيم رو تو پاكي بارون حل كنم.

ده سال گذشت و شد امروز...

امروز هم وقتي ديدم داره بارون مي باره يه جوري شدم. پنجره اتاقم رو به خيابونه وقتي كنار پنجره وايسادم و به بيرون نگاه كردم دو كبوتر رو ديدم كه دارن از چاله ايي كه توش آب بارون جمع شده آب مي خورن. عابرهاي بي چتري رو ديدم كه با سرعت رفت و آمد مي كردن كه از زير سقف مغازه ها راهشون رو مي رفتند كه كمتر خيس بشن. دو تا دختر دبستاني رو ديدم كه خوشحال و بيخيال از اينكه الان تو دنياي دوروبرشون چه خبره مي دويدند و دستهاي كوچولوشون رو روبه آسمون گرفته بودند تا برخورد قطره با دستشون رو تجربه كنند.

 

یه روزی از این روزها

یادم باشه یه روزی از این روزها اگه دیدمش بهش بگم چقدر دلم براش تنگ شده بود.

یادم باشه حتما اگه دیدمش دستش رو بگیرم و نذارم از کنار دور بشه.

یه وقتی یادم نره که بهش سلام نکنم. آخه خیلی حساسه. دلش مثل برگ گل می مونه

یه روزی از این روزا توی کوچه پس کوچه ها تو خیابونا تو خونه ها سر کوچه دم گذر بالاخره رد می شه.

فقط نمی دونم چجوری پیداش کنم.

اصلا اگه پیداش کردم بهش چی بگم....

آخه همه بهم می گن اگه دیدیش یادت باشه اینو بگی اونو بگی یه وقت یه چیزی نگی بهش بر بخوره.

نه من می دونم حول نمی شم.

بهم می گن اگه صداش کنی میاد حالا کی نمی دونم.

تو هم اگه دیدیش این چیزایی که بهت گفتم رو یادت نره.

اون همون حس خوشبختیه که باید مواظبش باشی یه وقت ازت دور نشه.