اولین سلام
اولین پست سال ۸۸
سالی که کلی امید بهش دارم. روزهای اول سال با اینکه می تونست خیلی تلخ باشه ولی خوب بود. خیلی خوب.
یادتونه گفتم قراره ۲۸ اسفند ماشینمون رو تحویل بگیریم. خب! نشد. یعنی بجای اینکه شب عید با ماشین خودمون تو خیابون. بجای اینکه با دستهای خودم استارت بزنم با دستهای خودم برگه شکایت رو تو کلانتری ساعت ۱۰ شب امضا کردم. دلمون سوخت خیلی. دلم بیشتر برای نوید کباب شد. خیلی به این موضوع امیدوار بود و برنامه کاریش بهم خورد. دلم سوخت واسه اینکه مظلومه و هیچی به زبون نمیاره و می ریزه تو دلش و تنها عکس العملش اینه که ناخن هاشو سرویس کاری می کنه.
اما سعی کردم همه چیز رو به فراموش بسپارم. سعی کردم نوید رو آروم کنم هرچند خودم خیلی داغون بودم. دلهره اینکه پولی رو که با زحمت به دست آوردیم رو دو دستی به باد دادیم. اینکه ۱ میلیون قرضی که کرده بودیم رو چجوری پس بدیم بدون اینکه چیزی به دست آورده باشیم. اما خب چه می شه کرد. این چیزا پیش میاد. بعضی آدمها هستند که این اتفاقا تو زندگیشون ۱ در ۱ میلیون پیش میاد بعضی ها مثل ما. بگذریم....
خلاصه اینکه باهم قرار گذاشتیم دیگه بهش فکر نکنیم. چون کاری نمی تونستیم بکنیم. غصه خوردن هم که فایده نداره بالاخره چیزیه که شده. تنها کاری که کردیم و خیالمون یکم راحت شد این بود که شکایت کردیم و از طریق قانون حقمون رو خواستیم.
واسه اینکه از دل نوید یکم این غم و غصه در بیاد بهش پیشنهاد دادم که بریم شام بیرون. ما کلانتری انقلاب قبل از چهارراه ولی عصر رفته بودیم. یه رستوران خیلی خوب که فضای سنتی داره ولی خیلی شیکه اوله چهاراه ولی عصر هست بنام رستوران ایران تک. اونجا برای من و نوید یادآور خاطرات خیلی خوبه. نوید تو همین رستوران از من درخواست ازدواج کرد و منم همونجا بهش جواب دادم. تو همین رستوران برنامه های آینده مون رو طراحی کردیم. و هر چند وقت یکبار می ریم سر همون میزی که باهم روی کاغذ عهد و پیمون دو نفری مون رو نوشتیم می شینیم و دوباره تجدید پیمان می کنیم.
خلاصه کل عید رو هر دومون در کنار هم بودیم و سعی کردیم از لحظه به لحظه اش استفاده کنیم.
جمعه ۷ فروردین با اتوبوس رفتیم آستارا همه سفرهای من و نوید خاطره هست. روزهای خوب خنده و کشف جاهای جدید.
رفتیم یه ده تو جاده حیران به نام مشند. کلی پیچ وا پیچ بود. ۲۰ دقیقه با ماشین رفیتم بالا. من و نوید و بابا. هر چی میرفتی بالاتر قشنگتر بود. یه جای بکر. تنها صداش صدای خروس و مامای گاو بود و صدای بلبل. رو زمین دراز کشیدم و به اسمون نگاه کردم. قشنگ بود خیلی قشنگ. همین و بس
تعطیلات رو با کلاه قرمزی حال کردم.
امسال رو دوست داشتم.
امیدوارم که امسال یه تغییر بنیادی خوب تو زندگی همه پیش بیاد. راستش دیشب از غم اینکه باز قراره بیفتم تو چرخه بینهایت روزمرگی تا صبح بیدار بودم و تصویر زندگیم از کودکی تا حال با دور تند جلوی چشمام رژه رفت.
خدایا این مریضی روزمرگی رو از من دور کن. متنفرم از یکنواختی .
