مشهدی مریم
امروز عصری به امید خدا می رم مشهد.
اولین باری هست که با آقای همسر می رم مشهد آخرین بار ۵ سال پیش با مامان و بابام بودم. چقدر بهم خوش گذشت. با ماشین رفتیم و من کل راه رو خودم رانندگی کردم. مامان و بابای من مثل خیلی از مامان و باباهای دنیا مهربون و دوست داشتنی هستند. یهو دلم گرفت. دلم می خواست اونا هم کنار بودند...
بغض دارم. اما نه خدایا شکرت.![]()
این پست رو گذاشتم که از همه دوستایی که می یان به نیلوفرانه من سر می زنند برای مدتی خدافظی کنم و بهشون قول بدم که دعاشون کنم.
خواستم بگم هرچند می یایید و نظر نمی دید من بدونم وبلاگم مشکل داره یا نه خوبه اما همتون رو از ته دل دعا می کنم و دوستتون دارم. ![]()
من می رم مشهدی مریم برمی گردم...![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۱۵ ب.ظ توسط dona
|