همسر من .... باشه الهی همیشه سایه ت بالا سر من


یه وقتا یه چیزاییی پیش میاد که تازه میفهمی جفتت رو  همسرت رو شریک زندگیت رو خیلی خیلی دوست داری ...

تازه میفهمی هرچی شادی و انرژی داری و هرکی میبینتت میگه چقد شادی همه مدیون وجود همسرت هست


درسته خیلی از هم دور شدیم شاید بخاطر مشکلات زندگیمون بخاطر حرف نزدنهامون ..... از ترس اینکه شاید کدورتی پیش بیاد...




دل چرکینی هایم به کنار ولی نویدم بدون که همیشه و همیشه در هر شرایط حتی زمانی که ممکنه ازت لجم بگیره ولی خیلی دوستت دارم....... شرمم باد ننگم باد اگه روزی لحظه ای به کسی غیر از تو فکر کنم ..... و نابود شه کسی که بخواد خودش رو جای تو بذاره


مدتی هست یکی از بیمه شده هام بشدت پاپیچم هست و به هر بهانه ایی میخواد بحث رو باز کنه .... بارها و بارها دلم خواسته خفه ش کنم.. الان که دارم مینویسم تمام دستم از شدت حرصی که دارم مشت میشه . دلم ریش ریش میشه که چرا یه مردی که خودش زن داره بچه داره به خودش اجازه میده که خانومی که برای کار بهش مراجعه کنه تو یه مدت یه هفته بار ها و بارها تعریف و تمجید های بو دار کنه !!!! تا مجبور بشم عکس تو و نریمان رو بهش نشون بدم تا باور کنه من ازدواج کردم..


نمیدونم چرا بعضی از مردها به داشته خودشون قانع نیستن.... اه .. خیلی عصبانیم ولی همین یه تلنگر برای من بود که بدونم چقد دوستت دارم یه تار موی تو رو به هیچی عوض نمیکنم حتی اگه به قول خودت یالغوز باشی حتی اگه درامد مالیت صفر باشه بازم دوستت دارم به درک ..... وجودت رو عشق است...

دل نیلوفری و داغ یه عشق قدییمی

ده سال باری رو به دل میکشید باوری که برایش خیلی سنگین بود... چرا رفت ؟؟؟


به خودش همیشه میگفت... شاید اگه نمیرفت و راه زندگیم انقد تغییر نمیکرد.. شاید الان به جایی که خونه م اینجا باشه جای دیگه بود .... اگه با اون بودم الان برای 5 شنبه جمعه با شادی وسایل جمع میکردم و به سمتی میرفتیم و با هم اهنگ های نبی زاده و کوروش یغمایی رو به لطف روزهای قدیمی تکرار میکردیم..


وای از این اهنگهای قدیمی.... وای از صدای نبی زاده .. واسه من گل نفرست... دیگه دوستت ندارم ...


از صدای فرامز اصلانی که هر بار اهنگ اگه یه روز رو میخونه دلم چاک چاک میشه پر می کشه به ده سال پیش به پیچ و خم جاده لواسون ... به بوسیدن های یواشکی تو هر جا دنبال یه وقت کوچولو که کسی حواسش نباشه


یادم که میفته قلبم درد میگیره..... چرا ؟؟ این سوالی بود که ده سال تو مغزم دنگ  دنگ صدا میکرد ... سوالی بود که اگه پرسیده میشد اگه جوابی میداد و من میتونستم از پسش بر بیام خیلی اتفاقای زندگیم تغییر میکرد...


هر چند وقت یکبار وقتی کسی رو با مشخصات ظاهری شبیه به عشق قدیمیش میدید دلش پر میزد برای عشق کهنه اش...


تو حال و هوای خودش بود و داشت با دختر کوچولوش بازی میکرد ... و هر از چند گاهی هم سرک به فیس بوووکش میزد که ببینه چه خبره. خیلی وقت بود که مهران رو به عنوان دوستش به لیست اضافه کرده بود .. هر وقت عکس دخترشو تو صفحه ش میدید یه حسی عجیب سراسر وجودش رو میگیرفت.... صفحه چتش یهو باز شد و اسم مهران با اون صورت دوست داشتنی و با همون موهایی که جلوش کمی سفیده و میگفت این از بچگی باهاش بوده با نگاه عمیق ..... یخ کرد.. وااای مهرانه...... اصلا دیگه نفهمید دخترش داره چکار میکنه.. با سر رفت تو لپ تابش


چی بگم اخه بهش..

- سلام خوبی ؟

- مرسی عزیزم تو چطوری ؟ دیدم انلاینی دلم نیومد بهت سلام کنم

- ممنون مرسی

- واااای نیلوفر چه دختر نازی داری مشالاه چه چشمای خوشرنگی داره چه موهای بلند و طلاییییی ادم دلش میخواد بخورتش..

- ممنون ... تو هم مشالا دختر نازی داری و حسابی بزرگ شده. کلاس چندمه؟

- امسال میره دوم


نیلوفر مکثی کرد... یعنی بچه ش هشت ساله شه .... یعنی دو سال بعد از رفتنش بچه دار شده

ادامه داد :  بسلامتی .. کجایی ... چکارا میکنی .. اسم خانومت چیه ؟

- هیچی منم سرکارم الان تو سوریه هستم ..... اوضاع خیلی بدیه خیلی استرس داریم که اتفاقی نیفته برامون... اسم زنم فرشیده س!!


نیلوفر پخ زد زیر خنده  و خدا رو شکر کرد مهران جلوش ننشسته که خنده مسخره ش رو ببینه.. وا چه اسمی .. فرشیده ادامه داد: خوبه.. حالا با هم خوبید؟؟ همونی که میخواستیه ؟ حالا سوریه چرا ووواییی خیلی جای خطرناکیه با این اوضا احوال نکنه اتفاقی برات بیفته

مکث طولانی بود.... نیلوفر ترسید از اینکه واااای نکنه رفت ... دوباره رفت ... باز میمونم با معمای رفتنش

که دوباره دید مهران در حال تایپ کرد چیزی هست ... اووووووف خدا رو شکر

چی بگم.... میدونی نیلوفر .. الان من تو بدترین شرایط بسر میبرم هفته ها میشه که فرشیده یه زنگ به من نزده ببینه من زنده م یا مرده .... خیلی ناراحتم .. احساس میکنم که شریک زندگیم فقط منو برای پول در اوردنم میخواد و نه چیز دیگه هیچ احساسی بهم نداریم ....

نیلوفر یادته چه دورانی داشتیم .. چه روزهایی باهم بودیم.. یادته چقد کلاسامونو می پیچوندیم که یه ساعت با هم باشیم و بزنیم به کوه و صحرا ... نیلوفر تو بهترین برای من بودی...تو


نیلوفر دیگه صفحه لپ تاب رو تار میدید .. اشک امونش نمیداد... دوباره یاد اوری اون عشق ناکام اونم از زبون خود مهران.... چه دردی بود 

- پس اگه برات بهترین بودم چرا اون روز ده سال پیش بعد از سه روز تماس بی جواب از تو یهو بهم زنگ زدی و گفتی دیگه نمی خوامت و از زندگیم برو بیرون... تو نمی دونی با این کاری که کردی چه بلایی سر من و زندگیم و اینده م اوردی....


سکوت و سکوت .. و دوباره ترس از رفتنش سراسر بدن نیلوفر رو به لرزه انداخته بود.... دخترک نازش وقتی با عروسکاش بازی میکرد رو زمین بدون اینکه سرش رو جای نرمی مثه اغوش مادرش بگذاره به خواب فرو رفته بود و مادر فرصتی داشت تا تمام دلمردگی های ده سالش رو با گریه های بی پایانش و چشم های منتظرش به صفحه نمایش خالی کنه... دلش میخواد به ده سال قبل برمیگشت .. غرورش رو زیر پا میگذاشت و تو بغل تنها عشقش گم می کرد.... منت میکشید که نره .... ولی او زن بود و وقارش اجازه نمیداد به کسی که بهش گفته برو التماس کنه



- نیلوفر داغونم کردی با سوالت .. باورت میشه بیشتر وقتها صورت خندونت با اون چال لپت جلوی چشمام میاد.. چشمام پر اشک میشه از کار خودم.. من اون سال بدترین روزها رو داشتم.... پدرم زن دوم گرفته بود و از این ازدواج یه دختر داشت ... مادرم حالش بد شد خواهرهام افسردگی گرفتن برادر کوچیکم متنفر از پدرم شده بود و دیگه دل به درس نمیداد .. بدترین اوضا رو داشتم نمی تونستم تو رو وارد این بیغوله کنم و بگم بیا این مامانم اینم بابای بی غیرتم.... خیلی برام سخت بود.. مصطفی رو یادته؟؟؟ اگه بدونی چقد برای دلتنگ بودن برای تو پیش مصطفی عین بچه کوچولوها زار زار گریه کردم... اگه بدونی چقد برای از دست دادنت اونم به همین راحتی و به همین مسخرگی تو کوه تو همون جاهایی که باهم قدم میگذاشتیم تنهایی اشک ریختم..... و دیگه از اون موقع به بعد اون جاهایی که با هم رفتیم رو نرفتم ..


نیلوفر اشک میریخت خدایا این چه حکمتیه اخه .. چرا باید از هم دور باشیم .....

- میدونی مهران با رفتنت چه بلایی سرم اوردی ... چه ضربه هایی خوردم چه انتخاب اشتباهی کردم و هرروز حسرت خنده های شاد و هیجانای دوست داشتنی تو رو میخورم.. میدونی چقد به عکس دخترت حسودی میکنم که اگه تو به من مهلت میداد اگه به من جریان رو میگفتی و میذاشتی منم خودم رو ثابت کنم قطعا اون دختر مادرش من بودم نه کس دیگه.... ولی نشد که بشه



- من به خاطر همه بدیهایی که نا خواسته به تو کردم به خاطر همه روزهایی که چشماتو تر کردم عذر میخوام ... من عاشقت بودم و عاشقت میمونم... دارم دخترم رو طوری تربیت میکنم که روحیه ای مثه تو داشته باشه شاد باشه بخنده به سختی ها 


- دیگه گذشت .. ده سال گذشت الان هرکودوممون یه زندگی برای خودمون داریم .. تروخدا مراقب خودت باش مهران .... خیلی نگرانتم بیا ایران

- نیلوفر عزیزم گل خوش رنگ بوی من .. عشق قدییمی و اسطوره ای من ... من باید برم ..... خیلی خوشحالم که باهات حرف زدم .... لیاقت تو داشتن یه زندگی به ایده الی الانت هست امیدوارم کنار دختر و همسرت همیشه شاد باشی .... خدافظ .... وضعیت سوله خطریه داره شب میشه و ممکنه تیراندازی کنن


نیلوفر دیگه تو حال خودش نبود .... حسرت در اغوش کشیدن تنها عشقش داغونش کرده بود....

منگ شده بود .... زندگیشو با زندگی خیالی با مهران مقایسه میکرد ... اووووه چقد سخته .... هرچند همسرش رو هم خیلی دوست داشت اما خود همسرش هم میدونست کسی در زندگی نیلوفر بوده که نیلوفر با دنیا عوضش نمی کرده..


نیلوفر ماند یه پاسخ به سوالی که سالها ازارش میداد... نیلوفر و یه عمر حسرت در کنار مهران بودن .... نیلوفر دوباره باید با دنیای واقعی و خشک و بی روح و مرداب گونه زندگیش روبرو بشه... نیلوفر و حسرت یه هیجان برای رسیدن به قله کوهی ... رفتن به جاهای بکری بدون دادن وعده های بدون عمل..... نیلوفر و حسرت اینکه به شونه های کسی که عاشقانه میپرسته تکیه کنه... نیلوفر ماند و یه دل که اگه بدلش باشه پر میکشه به سمت سوریه ..... عشق قدیمیش رو در اغوش میکشه اونقدر بوسش میکنه به جای بوسه هایی که ازش دریغ کرده ...نیلوفر ماند و نیلوفر

دو سال از مادرانگی من گذشت

دو ساله شد پسرم .... پسری که در نگاهش نجابت دارد .... ولی لجبازی هم هست ...


دو سال برایم گذشت باورم نمی شه .. یه وقتا خیلی دیر میگذره یه وقتا نه .... مثله برق و باد


روزهای سختش انگار یه وزنه به ساعت وصل شده نمی گذره  ولی روزهای شاد پسرکم اونقدر زود می گذره که به چشم به هم زدنی به روزهای سخت می رسیم


خوشحالم ولی از خودم ناراضی

من اصن مادر خوبی نبودم.... تو این یکسال سخترین روزها رو سر رشد نریمان داشتم و دارم و احتمالا با این روندی که داریم پیش میریم خواهیم داشت

ولی از خوبیهاش بگم



پسرم بعد از دو سه هفته از یکسالگیش شروع کرد به راه رفتن ..قدمهای ضعیف ولی بسیار محتاط ....


سه ماهه که حرف می زنه و همه کلمه ها رو می گه .... و الان داره جمله های دو سه یا چهار کلمه ای رو می گه ....


اصن دل و دماغ نوشتن از زندگیم رو ندارم



دلخوشیم نریمان هست ولی الان واقعا خوصله اونو هم ندارم بس که گریه می کنه و جیغ میزنه .. لجبازی می کنه غذا لب نمی زنه و بخاطر همین ضعیف شدنش .. دایم مریضه


دلم گرفته از خیلی ها....


از نوید که با وضع کارش داره روانیم می کنه



از خیلی چیزا که نمی شه اینجا بگم چون خیلی ها منو می شناسن..



باید دنبال یه فضای مجازی بگردم که کسی منو نشناسه بعد بنویسم از خودم از حالم از دلم ... از درد و بدبختیم. اصنم خودم شاد جا نزنم

اینروز ها خیلی برام یاداور روزهاییی هست که چقد با امید و ارزو دنبال اینده کشور و... بودیم ..... 4 سال پیش لحظه به لجظه تمام اخبار رو دنبال می کردم که کی کاند ید شده کی نشده کی رد شده کی قبول شده.. اما الان نه اخبار اینور نه اونور هیچکودومشون رو نه نگاه می کنم نه دنبال می کنم نه می خونم.... به من چه!!!!!! تو مم لکتی که زندگی و شخصیت مردمش برای سرنشونده ها اندازه پشکل گوسفند هم ارزش نداشته باشه لحظه ای هم درنگ نادرسته..


تو ممل کتی که فقط فکر و ذکرمون شده گوشت چند شد شیر امروز چنده اوه اوه نون چقدر گرونه و پسته گرونه نخرید و بد می ری عید دیدنی می بینی مردم بیشتر از پارسال هم اجیل خریدند ......جای فکر کردن به چیزای دیگه با دید دیگه امکان نداره



خوب به اهدافشون رسیدند......... یادمه یه زمانی نگران تجاوز فرهنگی بودند و کلی اه و واخ می کردند..... الان با این همه تجاوز به روح و فکر و شخصیت و بی احترامی که دیگه مردم به خودشونم می کنن چیکار باید کرد



کاش یه شب میخوابیدم و فرداش هیچ خبری از این چیزا نبود



چقد دلم می خواد از این خاک و سرزمین دور شم.. اما نمی شه این حس لعنتی نمی  ذاره که اگر هم برم دلم اینجاست برای مردم بدبخت و دور از جون گوسفندی که گوسفند چرونشون گرگه ... عقم می گیره از همه چیززززززز این حک و مت عققققققققققققققققققققم می گیره

من هستم

این وبلاگ برایم کلی ارزش داره هرچند دیر به دیر میام و مطلب می گذارم اونم به دلیل وجود یه فرشته کوچولوی فوضول به نام نریمان عزیزه مامان می باشد.... یادگرفته دکمه پاور رو می زنه خاموش می کنه بعد دوباره روشن می کنه اینتر می زنه وارد دسکتاپ می شه عکس خودشو می بینه و کلی ذوق می کنه.... آآآآآآآآآآآآآخه من این بلا پسر رو چیکار کنم



اومدم اینجا یه پست بزارم به یاد قدیما که هرروز پست می ذاشتم و درد و دل می کردم، غر می زدم و شکایت می کردم یه وقتا هم چرندیاتی از خودم بلغور می کردم



یکی از دوستام هفته دیگه داره می ره کانادا.. دست راستش محکم تو سر من

من ایران رو دوست دارم اما این جوریشو نه... کم کم داریم به ملت پاکستان نزدیک می شیم هرچند یه جاهایی عقبتر از اونا...

هشت سال پیش ادب و احترام باب بود و الان فحش و ناسزا و بی احترامی به حریم دیگران....


ای کاش هیچوقت اینطوری نمی شد مطالب چهار سال پیشمو که می خونم غمم می گیره از اون همه بی عدالتی که با سکوت خفه شد


ای کاش این روزهای خیلی خاکستری زودتر تموم شه... دلم اسمون آبی آبی آبی می خواد

دلم گرفته

فک می کنم سخت ترین و شیرین ترین کار دنیا مادر بودن باشه....


دلم گرفته خیلی .... از همراه زندگیم دلگیرم...احساس می کنم نیست . مثل قبل نیست شایدم منم مثل قبل نباشم . از وقتی فرد سومی به زندگیمون اضافه شده کم کم و کم کم این خلا احساس می شه الان به حدی رسیده که دیگه هیچ حرف مشترکی برای هم نداریم...


خیلی دلم می گیره وقتی می بینه این همه سختی دارم می کشم و روشو می کنه و اونور و می خوابه.....


توقع ندارم نصفه شبها پا به پای من بیدار شه اما یه نوازش خیلی کوچیک موقعی که می بینه من شب تا صبح با نریمان بالا پایین می رم ارومم می کنه اما دریغ که این کارو که نمی کنه نوچ نوچ می کنه و دوباره می خوابه و هیچی صدایی ازش در نمیاد الا خروپف....


دلم می گیره وقتی تو مطب دکتر می بینه من دارم با چه بدبختی لباس تن نریمان می کنم و اون دست تو جیب واستاده می خوام کلاه نریمان رو سرش کنم..برمی گردم کلاه رو بردارم نریمان می افته و اون بر و بر منو نگاه می کنه تازه با لحن بد می گه داری چیکار می کنی بچه افتاد....


شاید هر کدوم از اینا خیلی ریز باشن اما ذره ذره که جمع شه خیلی سخت می شه جمع کردنش.

الانم مریض شده که دیگه واویلا.....


از این زندگی یکنواخت خیلی خسته م. دلم خوشه حداقل این بچه کنارم هست و با شیرین کاری هاش منو یکم اروم تر می کنه


مدتهاست هیچ جایی نرفتیم مدتهاست حتی با هم صبحانه هم نخوردیم ساده است اما سخته..... یک نوار دور تکرار که هرروز تکرار می شه بدون هیچ تغییری.... نه جمعه ای نه روز تعطیلی نه لحظه ی شادی هیچ هیچ هیچ


وااااای دوباره تعطیلی در پیشه جمعه شنبه یکشنبه...... خواب و تلویزیون خواب و تلویزیون خواب و تلویزیون....


نریمان دیگه با پدرش هیچ رابطه دوستانه ای نداره بس که باهاش بازی نکرده یه عوض کردن شب بود که اونم با کراهت انجام می ده....

 

پوشک پمپرز 30 تومن بود 68 شده

مولتی ویتامین 16 تومن بود شده 30 تومن

اربیت اخرین باری که  خریدم فک کنم 800تومن بود شده 2تومن

پنیر 2200بود شده 5تومن!!!!!!!!!!!!!!!

ماست  3200 تومن

کره  1000 تومن

برنج   5000 تومن

گوشت  24000 تومن

کرایه تاکسی تا دو کوچه بالاتر 500 تومن

ویزیت دکتر  21تومن

لباس سرهمی بچه  50تومن عرررر

شلوار لی بنجلش 80تومن

کفش کم کمش100

اونقت پرو پرو میان تو تلویزیون چشم میندازن تو چشم ادم می گن همه چیزی تحت کنترله بحران اقتصادی تو اروپا داره بیداد می کنه


ما که له شدیم رفت اونایی که بنده خداها مریضن چیکار کنن

لعنت به شما ها که مردم رو اینجوری دارین بدبخت کردید

حس.... مرد...... پلک .... خواب

یه حسی بهم می گه من دارم یه مردی که قراره در اینده بزرگوار و ممممممممممرد باشه رو بزرگ می کنم...... تیکه های کارهاشو و جذبه ای که داره رو سختی هایی که می کشم تا بخواد دست از استقلالش برداره و زیر بار حرفم بره  رو کنار هم می ذارم این حس بهم دست می ده..... سختی ها رو فراموش می کنم و برای پرورشش مرد کوچکم هر تلاشی رو دریغ نمی کنم


وقتی نگاهش می کنم نگاه یک بچه یک ساله رو تو چشماش پیدا نمی کنم یه مرد می بینم...همون مردی که همیشه ارزو داشتم... کارهاش بچگونه نیست...اکتشافاتی که می کنی روی عقل و حساب شدست..


البته اینا همه شاید بخاطر این باشه که هر مادری بچه خودش رو ورای بچه های دیگه می دونه

فقط نمی دونم چرا دلش نمی خواد حرف بزنه و با اشاره همه چی رو میفهمونه یه وقتا مغزم هنگ می کنه نمی فهمم چی می گه قاطی می کنه...... میدونم می تونه حرف بزنه مثل راه رفتنش که از نه ماهگی اماده راه رفتن بود ولی هنوز از حرکت خودش مطمئن نبود...


یکم شارژم تموم شده ... دوباره بیخوابی های دائم برگشته.... اوضاع اقتصادی بدجور خرابه و بالاخره رو زندگی ماهم تاثیر گذاشته... خیلی نگران اینده م .... و کمی استرس دارم.... هی پلک راستم با سرعت خیلی زیاد می پره..... ابروهام شده پاچه بز.... نتونستم یعنی وقت نشده بردارم..... خلاصه یک خر تو خر به تمام معنا


ولی با این احساس به احساس خودم ایمان دارم که دارم یه مرده تمام عیار در اغوشم پرورش می دم

نریما

لحظه دیدنت

جمعه بعد از اینکه وبلاگم رو با چشم گریون از ندیدن نریمانم بروز کردم رفتم پیش نوید.... خوابه خواب!!! تو ولوله ایی که تو خونمون راه افتاده بود یه جا پیدا کرده بودیم و ماکروفر رو راه انداختیم. زرشگ پلویی که مامانم زحمت کشیده بود و برام اورده بود رو البته قسمت بدون زرشکش!!!! رو برای نوید گرم کردم و چندبار صداش کردم که بیا ناهار...!!! انگار نه انگار... خودم قسمت زرشک دارش رو خوردم و غذای نوید همینطوری موند....هی به نفیسه اس ام اس می دادم و از حال نریمانم باخبر می شدم.. داشتم دیوونه می شدم برای اخرین بار نوید رو صدا کردم گفتم ناهارتو بخور بریم خونه مامانت.. سرشو تکون داد دوباره خرپف.... خرپف

منم گفتم به درک خودم می رم

لباسامو پوشیدم سوییچ ماشین رو برداشتم رفتم بالاسرش: نمیاییییییییی؟؟؟؟؟؟؟ من دارم با ماشین می رم..


از خدا خواسته گفت: برو برو من نمیام


ساعت 10 دقیقه به چهار بود و ساعت چهار پله های خونه مادرشوهرم رو دوتایکی می کردم


وارد که شدم دیدم نشسته سر کیف لاکهای عمه اش و داره بازی می کنه صداش کردم... با یه لاک که تو دستش بود بلند شد از جاش و مدل پنگوئنی راه افتاد به سمتم.. بغلش کردم .... تو سینه ام فشارش دادم گردنم رو بوسید و تو یقه ام دنبال چیزی می گشت ... شیرخورد و من موهای بورش رو نوازش میکردم ساعت چهار ونیم شد و نریمان تو بغلم خواب عمیقی رفت


فهمیدم که نمی تونم ازش دل بکنم خدایا دوباره تکرار می کنم من و با نریمان و بعد با نوید امتحان نکن

دلم داره پر می کشه

امروز اولین مهمونیه تنهاییتو بدون من رفتی مامانی...دلم داره اتیش می گیره نیستی شیطونی کنی.... نریمانم رفتی خونه مامان بزرگ؟؟ بدون مامان؟؟ یه بوس خوشگل هم به مامان دادی و رفتی؟ نگفتی مامان داره دیونه می شه.... خدایا منو با نریمان امتحان نکن من طاقت دوریشو ندارم....

مامان بزرگ دلش برات تنگ شده بود از اون طرف هم اوضاع خونه بهم ریخته کابینت می خوان نصب کنن یه هفته هست که همه چیز بهم ریخته و هنوز تموم نشده.کارت شده بری تو کابینتای نیمه ساخته و بازی کنی... مامان داره کم کم گریه می کنه ندیدنت برام بدترین عذابه.... چشماتو به من بدوزی و شیر بخوری.... وووووای دارم روانی می شم. دو ساعته رفتی و من شدم مجنون تو. تو دنیا هیچ کس نیست که من دیوونه وار گدایه یه نگاهش باشم...نوید یه دونه ست گله ولی عشق مادری یه جور دیگه ست.... الان پیشم بودی داشتی باهام کشتی می گرفتی و گاز که یالا ممه .... بعد چشماتو می دوختی به چشمام که نکنه من نااراحت باشم... و بهت یه چیزی بگم که بهت بربخوره...خلللللللللاصه مامان دیوووونه ته... در و دیوار خونه ساکته... صدای تو توش نباشه من چیکار کنم.

خدایا پسرم رو سلامت نگه دار... با هر چیزی امتحانم کن ولی با ندیدن پسرم و ... نه!!!