ده سال باری رو به دل میکشید باوری که برایش خیلی سنگین بود... چرا رفت ؟؟؟
به خودش همیشه میگفت... شاید اگه نمیرفت و راه زندگیم انقد تغییر نمیکرد.. شاید الان به جایی که خونه م اینجا باشه جای دیگه بود .... اگه با اون بودم الان برای 5 شنبه جمعه با شادی وسایل جمع میکردم و به سمتی میرفتیم و با هم اهنگ های نبی زاده و کوروش یغمایی رو به لطف روزهای قدیمی تکرار میکردیم..
وای از این اهنگهای قدیمی.... وای از صدای نبی زاده .. واسه من گل نفرست... دیگه دوستت ندارم ...
از صدای فرامز اصلانی که هر بار اهنگ اگه یه روز رو میخونه دلم چاک چاک میشه پر می کشه به ده سال پیش به پیچ و خم جاده لواسون ... به بوسیدن های یواشکی تو هر جا دنبال یه وقت کوچولو که کسی حواسش نباشه
یادم که میفته قلبم درد میگیره..... چرا ؟؟ این سوالی بود که ده سال تو مغزم دنگ دنگ صدا میکرد ... سوالی بود که اگه پرسیده میشد اگه جوابی میداد و من میتونستم از پسش بر بیام خیلی اتفاقای زندگیم تغییر میکرد...
هر چند وقت یکبار وقتی کسی رو با مشخصات ظاهری شبیه به عشق قدیمیش میدید دلش پر میزد برای عشق کهنه اش...
تو حال و هوای خودش بود و داشت با دختر کوچولوش بازی میکرد ... و هر از چند گاهی هم سرک به فیس بوووکش میزد که ببینه چه خبره. خیلی وقت بود که مهران رو به عنوان دوستش به لیست اضافه کرده بود .. هر وقت عکس دخترشو تو صفحه ش میدید یه حسی عجیب سراسر وجودش رو میگیرفت.... صفحه چتش یهو باز شد و اسم مهران با اون صورت دوست داشتنی و با همون موهایی که جلوش کمی سفیده و میگفت این از بچگی باهاش بوده با نگاه عمیق ..... یخ کرد.. وااای مهرانه...... اصلا دیگه نفهمید دخترش داره چکار میکنه.. با سر رفت تو لپ تابش
چی بگم اخه بهش..
- سلام خوبی ؟
- مرسی عزیزم تو چطوری ؟ دیدم انلاینی دلم نیومد بهت سلام کنم
- ممنون مرسی
- واااای نیلوفر چه دختر نازی داری مشالاه چه چشمای خوشرنگی داره چه موهای بلند و طلاییییی ادم دلش میخواد بخورتش..
- ممنون ... تو هم مشالا دختر نازی داری و حسابی بزرگ شده. کلاس چندمه؟
- امسال میره دوم
نیلوفر مکثی کرد... یعنی بچه ش هشت ساله شه .... یعنی دو سال بعد از رفتنش بچه دار شده
ادامه داد : بسلامتی .. کجایی ... چکارا میکنی .. اسم خانومت چیه ؟
- هیچی منم سرکارم الان تو سوریه هستم ..... اوضاع خیلی بدیه خیلی استرس داریم که اتفاقی نیفته برامون... اسم زنم فرشیده س!!
نیلوفر پخ زد زیر خنده و خدا رو شکر کرد مهران جلوش ننشسته که خنده مسخره ش رو ببینه.. وا چه اسمی .. فرشیده ادامه داد: خوبه.. حالا با هم خوبید؟؟ همونی که میخواستیه ؟ حالا سوریه چرا ووواییی خیلی جای خطرناکیه با این اوضا احوال نکنه اتفاقی برات بیفته
مکث طولانی بود.... نیلوفر ترسید از اینکه واااای نکنه رفت ... دوباره رفت ... باز میمونم با معمای رفتنش
که دوباره دید مهران در حال تایپ کرد چیزی هست ... اووووووف خدا رو شکر
چی بگم.... میدونی نیلوفر .. الان من تو بدترین شرایط بسر میبرم هفته ها میشه که فرشیده یه زنگ به من نزده ببینه من زنده م یا مرده .... خیلی ناراحتم .. احساس میکنم که شریک زندگیم فقط منو برای پول در اوردنم میخواد و نه چیز دیگه هیچ احساسی بهم نداریم ....
نیلوفر یادته چه دورانی داشتیم .. چه روزهایی باهم بودیم.. یادته چقد کلاسامونو می پیچوندیم که یه ساعت با هم باشیم و بزنیم به کوه و صحرا ... نیلوفر تو بهترین برای من بودی...تو
نیلوفر دیگه صفحه لپ تاب رو تار میدید .. اشک امونش نمیداد... دوباره یاد اوری اون عشق ناکام اونم از زبون خود مهران.... چه دردی بود
- پس اگه برات بهترین بودم چرا اون روز ده سال پیش بعد از سه روز تماس بی جواب از تو یهو بهم زنگ زدی و گفتی دیگه نمی خوامت و از زندگیم برو بیرون... تو نمی دونی با این کاری که کردی چه بلایی سر من و زندگیم و اینده م اوردی....
سکوت و سکوت .. و دوباره ترس از رفتنش سراسر بدن نیلوفر رو به لرزه انداخته بود.... دخترک نازش وقتی با عروسکاش بازی میکرد رو زمین بدون اینکه سرش رو جای نرمی مثه اغوش مادرش بگذاره به خواب فرو رفته بود و مادر فرصتی داشت تا تمام دلمردگی های ده سالش رو با گریه های بی پایانش و چشم های منتظرش به صفحه نمایش خالی کنه... دلش میخواد به ده سال قبل برمیگشت .. غرورش رو زیر پا میگذاشت و تو بغل تنها عشقش گم می کرد.... منت میکشید که نره .... ولی او زن بود و وقارش اجازه نمیداد به کسی که بهش گفته برو التماس کنه
- نیلوفر داغونم کردی با سوالت .. باورت میشه بیشتر وقتها صورت خندونت با اون چال لپت جلوی چشمام میاد.. چشمام پر اشک میشه از کار خودم.. من اون سال بدترین روزها رو داشتم.... پدرم زن دوم گرفته بود و از این ازدواج یه دختر داشت ... مادرم حالش بد شد خواهرهام افسردگی گرفتن برادر کوچیکم متنفر از پدرم شده بود و دیگه دل به درس نمیداد .. بدترین اوضا رو داشتم نمی تونستم تو رو وارد این بیغوله کنم و بگم بیا این مامانم اینم بابای بی غیرتم.... خیلی برام سخت بود.. مصطفی رو یادته؟؟؟ اگه بدونی چقد برای دلتنگ بودن برای تو پیش مصطفی عین بچه کوچولوها زار زار گریه کردم... اگه بدونی چقد برای از دست دادنت اونم به همین راحتی و به همین مسخرگی تو کوه تو همون جاهایی که باهم قدم میگذاشتیم تنهایی اشک ریختم..... و دیگه از اون موقع به بعد اون جاهایی که با هم رفتیم رو نرفتم ..
نیلوفر اشک میریخت خدایا این چه حکمتیه اخه .. چرا باید از هم دور باشیم .....
- میدونی مهران با رفتنت چه بلایی سرم اوردی ... چه ضربه هایی خوردم چه انتخاب اشتباهی کردم و هرروز حسرت خنده های شاد و هیجانای دوست داشتنی تو رو میخورم.. میدونی چقد به عکس دخترت حسودی میکنم که اگه تو به من مهلت میداد اگه به من جریان رو میگفتی و میذاشتی منم خودم رو ثابت کنم قطعا اون دختر مادرش من بودم نه کس دیگه.... ولی نشد که بشه
- من به خاطر همه بدیهایی که نا خواسته به تو کردم به خاطر همه روزهایی که چشماتو تر کردم عذر میخوام ... من عاشقت بودم و عاشقت میمونم... دارم دخترم رو طوری تربیت میکنم که روحیه ای مثه تو داشته باشه شاد باشه بخنده به سختی ها
- دیگه گذشت .. ده سال گذشت الان هرکودوممون یه زندگی برای خودمون داریم .. تروخدا مراقب خودت باش مهران .... خیلی نگرانتم بیا ایران
- نیلوفر عزیزم گل خوش رنگ بوی من .. عشق قدییمی و اسطوره ای من ... من باید برم ..... خیلی خوشحالم که باهات حرف زدم .... لیاقت تو داشتن یه زندگی به ایده الی الانت هست امیدوارم کنار دختر و همسرت همیشه شاد باشی .... خدافظ .... وضعیت سوله خطریه داره شب میشه و ممکنه تیراندازی کنن
نیلوفر دیگه تو حال خودش نبود .... حسرت در اغوش کشیدن تنها عشقش داغونش کرده بود....
منگ شده بود .... زندگیشو با زندگی خیالی با مهران مقایسه میکرد ... اووووه چقد سخته .... هرچند همسرش رو هم خیلی دوست داشت اما خود همسرش هم میدونست کسی در زندگی نیلوفر بوده که نیلوفر با دنیا عوضش نمی کرده..
نیلوفر ماند یه پاسخ به سوالی که سالها ازارش میداد... نیلوفر و یه عمر حسرت در کنار مهران بودن .... نیلوفر دوباره باید با دنیای واقعی و خشک و بی روح و مرداب گونه زندگیش روبرو بشه... نیلوفر و حسرت یه هیجان برای رسیدن به قله کوهی ... رفتن به جاهای بکری بدون دادن وعده های بدون عمل..... نیلوفر و حسرت اینکه به شونه های کسی که عاشقانه میپرسته تکیه کنه... نیلوفر ماند و یه دل که اگه بدلش باشه پر میکشه به سمت سوریه ..... عشق قدیمیش رو در اغوش میکشه اونقدر بوسش میکنه به جای بوسه هایی که ازش دریغ کرده ...نیلوفر ماند و نیلوفر