دلم گرفته
دلم گرفته خیلی .... از همراه زندگیم دلگیرم...احساس می کنم نیست . مثل قبل نیست شایدم منم مثل قبل نباشم . از وقتی فرد سومی به زندگیمون اضافه شده کم کم و کم کم این خلا احساس می شه الان به حدی رسیده که دیگه هیچ حرف مشترکی برای هم نداریم...
خیلی دلم می گیره وقتی می بینه این همه سختی دارم می کشم و روشو می کنه و اونور و می خوابه.....
توقع ندارم نصفه شبها پا به پای من بیدار شه اما یه نوازش خیلی کوچیک موقعی که می بینه من شب تا صبح با نریمان بالا پایین می رم ارومم می کنه اما دریغ که این کارو که نمی کنه نوچ نوچ می کنه و دوباره می خوابه و هیچی صدایی ازش در نمیاد الا خروپف....
دلم می گیره وقتی تو مطب دکتر می بینه من دارم با چه بدبختی لباس تن نریمان می کنم و اون دست تو جیب واستاده می خوام کلاه نریمان رو سرش کنم..برمی گردم کلاه رو بردارم نریمان می افته و اون بر و بر منو نگاه می کنه تازه با لحن بد می گه داری چیکار می کنی بچه افتاد....
شاید هر کدوم از اینا خیلی ریز باشن اما ذره ذره که جمع شه خیلی سخت می شه جمع کردنش.
الانم مریض شده که دیگه واویلا.....
از این زندگی یکنواخت خیلی خسته م. دلم خوشه حداقل این بچه کنارم هست و با شیرین کاری هاش منو یکم اروم تر می کنه
مدتهاست هیچ جایی نرفتیم مدتهاست حتی با هم صبحانه هم نخوردیم ساده است اما سخته..... یک نوار دور تکرار که هرروز تکرار می شه بدون هیچ تغییری.... نه جمعه ای نه روز تعطیلی نه لحظه ی شادی هیچ هیچ هیچ
وااااای دوباره تعطیلی در پیشه جمعه شنبه یکشنبه...... خواب و تلویزیون خواب و تلویزیون خواب و تلویزیون....
نریمان دیگه با پدرش هیچ رابطه دوستانه ای نداره بس که باهاش بازی نکرده یه عوض کردن شب بود که اونم با کراهت انجام می ده....