دو ساله شد پسرم .... پسری که در نگاهش نجابت دارد .... ولی لجبازی هم هست ...


دو سال برایم گذشت باورم نمی شه .. یه وقتا خیلی دیر میگذره یه وقتا نه .... مثله برق و باد


روزهای سختش انگار یه وزنه به ساعت وصل شده نمی گذره  ولی روزهای شاد پسرکم اونقدر زود می گذره که به چشم به هم زدنی به روزهای سخت می رسیم


خوشحالم ولی از خودم ناراضی

من اصن مادر خوبی نبودم.... تو این یکسال سخترین روزها رو سر رشد نریمان داشتم و دارم و احتمالا با این روندی که داریم پیش میریم خواهیم داشت

ولی از خوبیهاش بگم



پسرم بعد از دو سه هفته از یکسالگیش شروع کرد به راه رفتن ..قدمهای ضعیف ولی بسیار محتاط ....


سه ماهه که حرف می زنه و همه کلمه ها رو می گه .... و الان داره جمله های دو سه یا چهار کلمه ای رو می گه ....


اصن دل و دماغ نوشتن از زندگیم رو ندارم



دلخوشیم نریمان هست ولی الان واقعا خوصله اونو هم ندارم بس که گریه می کنه و جیغ میزنه .. لجبازی می کنه غذا لب نمی زنه و بخاطر همین ضعیف شدنش .. دایم مریضه


دلم گرفته از خیلی ها....


از نوید که با وضع کارش داره روانیم می کنه



از خیلی چیزا که نمی شه اینجا بگم چون خیلی ها منو می شناسن..



باید دنبال یه فضای مجازی بگردم که کسی منو نشناسه بعد بنویسم از خودم از حالم از دلم ... از درد و بدبختیم. اصنم خودم شاد جا نزنم