من هستم
این وبلاگ برایم کلی ارزش داره هرچند دیر به دیر میام و مطلب می گذارم اونم به دلیل وجود یه فرشته کوچولوی فوضول به نام نریمان عزیزه مامان می باشد.... یادگرفته دکمه پاور رو می زنه خاموش می کنه بعد دوباره روشن می کنه اینتر می زنه وارد دسکتاپ می شه عکس خودشو می بینه و کلی ذوق می کنه.... آآآآآآآآآآآآآخه من این بلا پسر رو چیکار کنم
اومدم اینجا یه پست بزارم به یاد قدیما که هرروز پست می ذاشتم و درد و دل می کردم، غر می زدم و شکایت می کردم یه وقتا هم چرندیاتی از خودم بلغور می کردم
یکی از دوستام هفته دیگه داره می ره کانادا.. دست راستش محکم تو سر من
من ایران رو دوست دارم اما این جوریشو نه... کم کم داریم به ملت پاکستان نزدیک می شیم هرچند یه جاهایی عقبتر از اونا...
هشت سال پیش ادب و احترام باب بود و الان فحش و ناسزا و بی احترامی به حریم دیگران....
ای کاش هیچوقت اینطوری نمی شد مطالب چهار سال پیشمو که می خونم غمم می گیره از اون همه بی عدالتی که با سکوت خفه شد
ای کاش این روزهای خیلی خاکستری زودتر تموم شه... دلم اسمون آبی آبی آبی می خواد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت ۸:۸ ب.ظ توسط dona
|