لحظه دیدنت
جمعه بعد از اینکه وبلاگم رو با چشم گریون از ندیدن نریمانم بروز کردم رفتم پیش نوید.... خوابه خواب!!! تو ولوله ایی که تو خونمون راه افتاده بود یه جا پیدا کرده بودیم و ماکروفر رو راه انداختیم. زرشگ پلویی که مامانم زحمت کشیده بود و برام اورده بود رو البته قسمت بدون زرشکش!!!! رو برای نوید گرم کردم و چندبار صداش کردم که بیا ناهار...!!! انگار نه انگار... خودم قسمت زرشک دارش رو خوردم و غذای نوید همینطوری موند....هی به نفیسه اس ام اس می دادم و از حال نریمانم باخبر می شدم.. داشتم دیوونه می شدم برای اخرین بار نوید رو صدا کردم گفتم ناهارتو بخور بریم خونه مامانت.. سرشو تکون داد دوباره خرپف.... خرپف
منم گفتم به درک خودم می رم
لباسامو پوشیدم سوییچ ماشین رو برداشتم رفتم بالاسرش: نمیاییییییییی؟؟؟؟؟؟؟ من دارم با ماشین می رم..
از خدا خواسته گفت: برو برو من نمیام
ساعت 10 دقیقه به چهار بود و ساعت چهار پله های خونه مادرشوهرم رو دوتایکی می کردم
وارد که شدم دیدم نشسته سر کیف لاکهای عمه اش و داره بازی می کنه صداش کردم... با یه لاک که تو دستش بود بلند شد از جاش و مدل پنگوئنی راه افتاد به سمتم.. بغلش کردم .... تو سینه ام فشارش دادم گردنم رو بوسید و تو یقه ام دنبال چیزی می گشت ... شیرخورد و من موهای بورش رو نوازش میکردم ساعت چهار ونیم شد و نریمان تو بغلم خواب عمیقی رفت
فهمیدم که نمی تونم ازش دل بکنم خدایا دوباره تکرار می کنم من و با نریمان و بعد با نوید امتحان نکن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱:۲۷ ق.ظ توسط dona
|