امروز اولین مهمونیه تنهاییتو بدون من رفتی مامانی...دلم داره اتیش می گیره نیستی شیطونی کنی.... نریمانم رفتی خونه مامان بزرگ؟؟ بدون مامان؟؟ یه بوس خوشگل هم به مامان دادی و رفتی؟ نگفتی مامان داره دیونه می شه.... خدایا منو با نریمان امتحان نکن من طاقت دوریشو ندارم....

مامان بزرگ دلش برات تنگ شده بود از اون طرف هم اوضاع خونه بهم ریخته کابینت می خوان نصب کنن یه هفته هست که همه چیز بهم ریخته و هنوز تموم نشده.کارت شده بری تو کابینتای نیمه ساخته و بازی کنی... مامان داره کم کم گریه می کنه ندیدنت برام بدترین عذابه.... چشماتو به من بدوزی و شیر بخوری.... وووووای دارم روانی می شم. دو ساعته رفتی و من شدم مجنون تو. تو دنیا هیچ کس نیست که من دیوونه وار گدایه یه نگاهش باشم...نوید یه دونه ست گله ولی عشق مادری یه جور دیگه ست.... الان پیشم بودی داشتی باهام کشتی می گرفتی و گاز که یالا ممه .... بعد چشماتو می دوختی به چشمام که نکنه من نااراحت باشم... و بهت یه چیزی بگم که بهت بربخوره...خلللللللللاصه مامان دیوووونه ته... در و دیوار خونه ساکته... صدای تو توش نباشه من چیکار کنم.

خدایا پسرم رو سلامت نگه دار... با هر چیزی امتحانم کن ولی با ندیدن پسرم و ... نه!!!