این آرزو به مرور زمان کمرنگ و کمرنگ تر شد.
یادمه وقتی با سواد شده بودم همش داستان های کودکانه می نوشتم و به مادرم هدیه میدادم یا وقتی که کار بدی می کردم و مامانم باهام قهر می کرد براش نامه می نوشتم و از دلش در می آوردم.
یادمه راهنمایی و دبیرستان که بودم توی مسابقه های مقاله نویسی و داستان کوتاه شرکت میکردم و مقام می آوردم یا نوشته هام رو برای مجله های می فرستادم. نوشتن رو خیلی دوست داشتم. رشته تحصیلیم ریاضی فیزیک بود و ریاضی رو هم خیلی دوست داشتم واسه اینکه دانشگاه قبول بشم دست از نوشتن برداشتم و پشت پا زدم به هرچی آرزو و علاقه هست.
تو دانشگاه یه مجمع ادبی بود هر چند وقت یکبار اونجا می رفتم و نوشته هام رو می خوندم و همه نقد می کردم. کم کم محو شد. درسهام سنگین بود و وقت نمی شد بنویسم.
زمان گذشت و گذشت هر وقت دلم می گرفت می نوشتم.
شبها که خوابم نمی برد واسه خودم یه داستان تجسم می کردم و هر شب اون رو ادامه می دادم تا به آخر داستان برسه.
الان دیگه بی تاب شدم. احساس می کنم یه چیزی توی درونم داره منو تنبیه می کنه که چرا دنبال دلم نرفتم. اما تصمیم گرفتم دیگه پا روی دلم نذارم و برم دنبال چیزی که دوست دارم. اونم نوشتنه.
من هدفم رو تعیین کردم و تا آخرش می رم. به خودم قول دادم که سر خودم رو کلاه نذارم.
این نوشته ها رو فقط برای خودم نوشتم که هر وقت بلاگم رو دیدم یادم نره که چه هدفی رو دارم و باید به کجا برسم. فقط می مونه کمک خدا که منو تنها نگذاره..