فعلا با همین یه خط در میون روزه گرفتن دارم به پیچ های آخر نزدیک می شم
گفتم کوه دلم پر کشید واسه اون روزهایی که با بابام نصفه شب می رفتیم کوه. انگار همین دیروز بود.
سکوت شب همه جا رو می گرفت تنها صدایی که می اومد صدای پای خودمون بود که با بهم خوردن برگهای درختا هارمونی پیدا می کرد.
همیشه بابا از من یه قدم جلو تر بود. یه کوهنورده واقعیه. آروم آروم و در سکوت به حرکتمون ادامه می دادیم. می خواستم وایسم نمی ذاشت که طولانی مدت بشه. می گفت سرد می شی نمی تونی ادامه بدی .
وقتی می رسیدیم بالا تازه اذان صبح بود. چه لذتی داشت وقتی کنار بابا می شستم و از بلندی منتظر طلوع آفتاب بودم.
چه لذتی داره آدم با باباش رفیق فابریک بشه. الان دلم می خواد بازم باهاش برم کوه. اما این روزمرگی و تنبلی خودم نمی ذاره
خلاصه که با زحمتشاش تونستم کارت مربیگری کوهنوردی رو بگیرم. اما الان سه چهار ساله که حرفه ایی کوه نمی رم
دم همه اونایی که عاشق کوهن گرم