حقمه!!!!
مدتی بود که در کنار خیابان منتظر تاکسی بودم و این پا و اون پا می کردم که بدنم یخ نزند. یک شال گردن راه راه زرد و بنفش دور گردنم انداخته بودم و با گوشه شال روی بینی و دهانم رو پوشانده بودم. از شدت سرما به حدی لباس پوشیده بودم که قادر نبودم به راحتی قدم از قدم بردارم. ![]()
-مصلا؟
-آقا مصلا می رید؟
- تا مصلا؟
کفری شده بودم هر ماشینی که میرسید می گفتم مصلا اما انگار نه انگار همه شیشه های ماشینشون رو کیپ کرده بودند و بخاری رو رشن کرده بودند که یه وقت خدا نکرده سردشون نشه. یه ون رو از دور دیدم که داره چراغ می زنه. از خوشحالی داشتم بال بال می زدم. 
نزدیک که شد پیش خودم گفتم هرجا می خواد بره مهم نیست من رو تا یه جا برسونه.
بوق بوق؟
-آقا کجا می رید؟
- شما کجا می خوایید برید خانوم؟
من می خوام برم مصلا می رید؟
-بله می رم فقط کرایش ۱۰۰۰ تومن می شه.
- " ااااااا آقا چه خبره؟ از چهارراه مجیدیه تا مصلا مگه چقده که ۱۰۰۰ تومن می شه؟
- " اگه راهی نیست خب پیاده برو."
پاش رو گذاشت رو گاز و خواست که حرکت کنه.
یه لحظه مغزم ناخوداگاه فرمان داد که : " خره اینم دو دقه دیگه گیر نمیاد. بجمب تا دوباره تاخیر نخوردی."
-" نه نه! آقا واستا حالا قهر نکن."
-" پس بجمب تا فحش خورمون رو پر نکردن . "
در رو باز کردم و دیدم اااا تا خرخره پرکرده پس من کجا بشینم تا اونجا هم که نمی تونم دولا وایسم. دیدم پشت صندلی کمک راننده یه تشک گذاشته و پشتش هم یه مقوا که حکم پشتی صندلی رو داره فهمیدم که جای لژ نشینم اینجاست. خودم رو جمع و جور کردم که تو دست و پای مردی که چشم در چشم من دوخته بود نباشم. انگار وسط بحثی وارد شده بودم چرا که تا در بسته شد یک آقایی از آخر ون بلند بلند شروع کرد به صحبت: " بله آقا جان داشم می گفتم. شما از کجا واسه خودتون حکم کردین که از رسالت تا مترو رو ۱۲۰۰ تومن می گیرین؟ "
آروم گفتم - " پس خدا رو شکر من از رسالت سوار نشدم."
- اما اقای انتهای ون گفت: " ای بابا خانوم اینه دیگه. همه مثل شما فکر میکنند که وضع مملکتمون اینه دیگه. " 
- خانومی که با دو تا بچش ردیف دوم صندلی نشسته بود گفت: "بله آقا امثال این افراد زیادن. یه سری آدم که فقط به فکر خودشون هستند." 
خانوم بارداری که در ردیف اول نشسته بود و به خاطر شرایط فیزیکی بدنش کل صندلی رو گفته بود با حالتی که خودش رو باد میزد گفت: -"اقا یکم لای پنجره رو باز می کنی؟ دارم خفه می شم."![]()
- " سرده خانوم." 
- "ای بابا سرد چیه آقا. تو یه وجب جا ۱۳ نفر تو هم تو هم نشستن نمی شه نفس کشید."
پسری که دقیقا روبروی من نشسته بود و تقریبا ۲۰ سال داشت به شوخی گفت: " اره آقا قربونت باز کن اگرنه یهو وضعیت اورژانسی میشه."
زن باردار که خیلی بهش برخورده بود و خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین و زیر چشمی به پسر نگاه می کرد.
مرد با تقلا مشغول ور رفتن با پنجره شد و در نهایت گفت- " اه. باز نمی شه. "
راننده کمی گردنش رو به سمت من خم کرد و گفت: "این خانوم که تازه اومده لای در رو یکم باز کن هوا بیاد .پنجره ها باز نمی شه. ترافیکه الان ماشینا حرکت نمی کنن. یه دقه بازش کن.
- " آخه خطرناکه . من که جایی رو ندارم بگیرم که نیفتم اگه یهو حرکت کردین چی ؟ بعدشم هوا خیلی سرده سوزش من رو اذیت میکنه. " ![]()
زنی که در ردیف دوم نشسته بود با حالتی اعتراض آمیز گفت: " همینه دیگه خودخواهن جوونای این دوره. نمیبینی هوا نیست؟ " 
- " ای بابا شما خانوما عجب آدمهایی هستیدا. نمی بینی هم نوعت داره خفه می شه. چقدر خودخواه؟ "
- " باز کن درو افتادی با من می گیرمت. با شناسنامه المثنی ." همه به حرف پسر ۲۰ ساله خندیدن.
دلم میخواست پسررو خفه کنم.![]()
من هم از حرفی که زدم کلی خجل شدم و در رو باز کردم وقتی حرکت می کرد به سطح آسفالت خیره می شدم که شاید جایی باشه که قراره بیفتم. امروز روز من نبود. همه یه جوری بهم می پریدن.
همون خانومی که ردیف دوم بود یهو گفت: " وای خانوم ببند در رو یخ زدم."
منم خم شدم که ببندم.
زن باردار گفت: " نه نبند کی بتو اجازه داد که ببندی؟ "
مرد انتهای ون که گویا داروغه ون بود گفت: " چرا می بندی بازش کن."
مونده بودم چیکار کنم. با حالتی اعتراض امیز گفتم: " ای بابا تکلیف من رو روشن کنید. "
صدای همه در اومد و یکی از مسافرین که تا حالا ساکت بود گفت: " بهههه چقدر بحث می کنی خانوم؟ هرچی جمع می گه رو انجام بده. تو زندگیت هم همینطوری؟ خودش رو با پتو پوشونده فکر می کنه گرمه .ببند خانوم اون درو ببند. "
-" ااا آقا چی می گه من دارم خفه می شم هوا نیست. " ![]()
- " راس می گه آقا. آخه ایشون ۲ نفسن."
زن باردار دیگه نفهمید چیکار می کنه. یه سیلی خوابوند تو صورت پسره. 
- " پسره ی پررو هرچی هیچی نمیگم نمی فهمی."
از ته دل گفتم : " آخیش دستت درد نکنه چه خوب زدیش."
مرد ته ون گفت: " چی چیو دستت درد نکنه. همش تقصیر شما بود." ![]()
پسر جوون که کلی به غرورش بر خورده بود گفت: " بله شما هی خودت رو به من نزدیک می کنی که چی؟ " ![]()
ای وای خدایای من!!!! چرا هرچی بحث تو این ون لعنتی می شد به من ختم می شه. ![]()
رومو کردم به سمت خیابون هنوز نمیدونستم که در رو ببندم یا باز کنم. تو فکر این بودم که تا ایستاده آروم از لای در بپرم پایین. ولی نه. من که امروز همه چیم بهم ریخته یارو واسه دو قدمی که هنوز از چهارراه مجیدیه دور نشده داد و هوار راه میندازه که یالله ۱۰۰۰ تومن منو بده. تصمیم گرفتم چشمام رو ببندم و خودم رو به خواب بزنم.
همینجور که چشمام بسته بود و فضای ون کم کم آروم شده بود. ماشین شروع کرد به حرکت که یهو یه ترمز شدید کرد و دیگه هیچی نفهمیدم.
وقتی بهوش اومدم دیدم تو بیمارستانم و یه پام بر اثر افتادن از ماشین از شکسته و پیشونیم هم چندتا بخیه خورده .
ـ" هر چی بهت می گم دختر وقتی داری از خونه می ری بیرون صدقه بذار گوش نمی کنی. حقته!!!"
-"مامان ۱۰۰۰ تومن صدقه گذاشتم. دیگه چیکار کنم؟ "
-" حتما کم بوده.حواستم جمع نمی کنی دیگه حقته" ![]()
دوباره چشمهام رو بستم و اینبار خودم رو به بیهوشی زدم شاید این روز که روز من نبود تموم بشه. ![]()