....
وقتی در اتاقم رو باز کردم مه غلیظ دود سیگار تمام حال رو پر کرده بود. بهراد طبق معمول بساط داشت و یکی از دوستاش هم که همیشه خونه ما ولو بود روی بالشی که مامانم با هزار امید و آرزو واسه جهیزیه ام گلدوزی کرده بود لم داده بود و اصلا نفهمید من از اتاق بیرون اومدم. برای اینکه بهراد بفهمه که من تو خونه هستم با پشت دست چند ضربه به در اتاق زدم و چند تا تک سرفه کردم. اما نامرد انگار نه انگار. دلم می خواست هرچی بغض و ناراحتی ازش دارم و با فریاد تو سرش بکوبم و دستام رو جلوی دهنش بگیرم و انقدر فشار بدم تا نفسش بالا نیاد.
چشماش باز نمی شد. پلکش رو به سختی تا نیمه باز کرد و با لبخند تلخی گفت: "ااا تو اینجایی؟ چیکار داری؟ یه هفته خودت رو زندونی کرده بودی حالا چی شده چیزی می خوایی؟ "
لب ها رو از شدت بغض و عصبانیت بهم فشار دادم و چشمام رو بازتر کردم. گفتم: "بهراد خیلی بی چشم و رویی. این مرتیکه خونه زندگی نداره هر روز اینجا ولووه؟ تو هم که ناموس و بالا آوردی انگار! جمع کن کاسه کوزه ت رو هم خودت هم اون رفیق منقل و وافورت از اینجا برید بیرون."
" زززززززززززززرت!!! از کی تا حالا تو تکلیف معلوم می کنی؟؟؟ زیادی بال به بالت دادم. هرچی تیکه کنایه هست می ندازی اخرشم از خونه خودم بیرونم می کنی؟ "
ناخود آگاه فریاد زدم و گفتم:"خونه خودت؟؟ بهراد خونه خودت؟ اینجا خونه منه البته تا پارسال که تو کثافت نیفتاده بودی خونه دوتامون بود. بد بخت یاد نرفته که پول پیش خونه رو بابام داد و هر ماه هم من دارم پول اجاره رو می دم."
"زر نزن بابا. تا لت و پارت نکردم گورت و گم کن."
"نرم چیکار می کنی؟ "
انبری که کنارش گذاشته بود رو با شتاب بلند کرد و با خیز بلندی به سمتم حمله کرد و تو سه گوش دیوار یقه لباسم رو محکم گرفت جوری که حس کردم دو دقیقه دیگه خفه شدم. بازم به مردی رفیقش که اومد انبر رو از دست بهراد گرفت و منم فرصت خوبی پیدا کردم تا از دست بهراد فرار کنم. چپیدم تو اتاق و مانتو و روسری و با کیف دستی م رو برداشتم و با عجله از اتاق بیرون اومدم بی غیرت بازم نشته بود و داشت سیگار می کشید.
هیچ کس باورش نمی شه که بهراد اینجوریه. به هر کی می گفتم که بهراد معتاده بهم می خندید چون از همه سرحال تر بود و از بس به خودش می رسید اصلا عملی بودنش نشون نمی داد. هیچ کس باور نمیکرد که چه رفتاری با من داره اونقدر مارمولکه که وقتی یه غریبه یا مامانم رو میبینه فقط داره قربون صدقه من می ره و از من تعریف می کنه. من خودم هم باور نمی کردم که هفته پیش جمعه که رفته بودم خونه مادر یه زن خراب رو آورده باشه خونه و اون رو توی تختخواب من بخوابونه. فقط خواست خدا بود که من سر زده رسیدم و وقتی اون صحنه رو دیدم از حال رفتم.
دیگه چی مونده واسم. نه راه پس دارم نه راه پیش. یه بار حرف طلاق رو جلوی مامانم پیش کشیدم چه بلوایی شد. گفت اگه خواستی قهر کنی از خونه ت بری خونه ما نیا. مادر و پدر بهراد هم که اصلا من رو عروس خودشون نمی دونن. هر وقت هم که از بهراد بهشون می گم چشم نازک می کنن و می گن ما که التماست نکردیم بیا زنش شو. خودت خواستی. اره خودم خواستم حالام غلط کردم. دیگه کیو دارم که بهش پناه بیارم.
خدا هم که مدتهاس من و یادش رفته و من رو انداخته دور. تو این یک هفته کلی ضعیف شده بودم نا نداشتم راه برم. به زور خودم رو رسوندم سر خیابون و از سوپری یه کیک با آبمیوه خریدم. انگار زهرمار بود.
تصمیمم رو گرفته بودم. زندگی واسه من تموم شده بود. چی می تونست من رو نگه داره؟ هیچی
اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چجوری تو ایستگاه مترو رسیدم. کل راه رو فقط گریه کرده بودم و صورتم از اشک خیس گریه بود. وقتی ادمهای دیگه رو می دیدم که دارن به سرعت از کنارم رد می شن و از قطار پیاده و سوار می شن تعجب می کردم. عجله واسه چی؟؟ نمی دونم چند دقیقه همینجوری از اول راهروی ایستگاه رو تا آخرش دور زدم. هر چی فکر می کردم کجا برم جایی تو ذهنم نمی اومد.
دستام می لرزیدند. جرقه ایی که تو ذهنم زده بود تنها چیزی بود که من و از اون حال بیرون آورد. فکر اینکه دیگه واسه همیشه از این بختک زندگی خلاص می شم ذهنم رو پر کرده بود.
همه آدمهایی که تو زندگیم بودند رو به خاطر آوردم پدرم که دو سال پیش مرده بود مادرم که تنها کسی بود که دوستش داشتم ولی دیگه اونم من رو نمی خواست بهراد که دوران خوب و خوشمون رو تو قمار تریاک و هرزه گی باخت.
تو ذهنم از همه خدافظی کردم. حتی تو ذهنم هم هیچ اصراری بر موندن پیدا نکردم.
قطار تازه ایستگاه رو ترک کرده بود و من مضطرب و منتظر قطار بعدی. قطاری که قرار بود من رو به دنیای مرگ ببره. می دونستم اونجا هیچی منتظرم نیست اما هرچی باشه از این سگ دونی بهتره.
نور ضعیف چراغهای قطار مرگ از دور روی ریلهای آهنی سایه انداخته بود باید واسه رفتن آماده می شدم. لرزیدن پام رو حس می کردم. ولی تصمیمم رو گرفته بودم صدای مهیبی که از نزدیکتر می شد ضربان قلب من رو تند تر می کرد. جایی که ایستاده بودم اول تونل بود. فقط چند ثانیه مونده بود تا به دنیای دیگه برم. جسم زمینی لعنتیم می خواست بمونه اما دیگه نه هرچی بودم بسه. هنوز قطار وارد ایستگاه نشده بود که دختر بچه سالی نگاهش به من خیره بود. یه لحظه لرزیدم اما دیگه تمومه. وقتی قطار در آستانه وارد شدن بود نفهمیدم چطوری پریدم. چشمهام رو بسته بودم و هیچی رو ندیم صدای جیغ و فریاد مردم رو می شنیدم حتی اگه پشیمون هم شده باشم دیگه دیر بود.