کلاغ (قسمت دوم)
شب شد آخرین شب. چقدر همه جا ساکت بود گه گاهی صدای سرد درهای آهنی زندان سکوت مطلق زندان را درهم می شکست.... چقدر به این صدا عادت کرده بود. فکر می کرد دلم حتی برای این صدای سرد و کوبنده تنگ می شود. احساس می کرد هرچه بیشتر به زمان موعود نزدیک می شود رگهای بدنش متورم تر می شوند. آخ فقط شش ساعت دیگر باقیست. ساعت ۱۱ شب بود.
نه ناهار و نه شام هیچی فقط آب می خورد.
در سلول کوچک انفرادی قدم می زد دنبال راه چاره ای می گشت . چاره ای نداشت جز گریستن و دست به دامن معبود شدن...
پنج ساعت مانده به سحر ....
دراز کشید و به سقف خیره شد. او به سقف نگاه نمی کرد به ورای آن می نگریست به خدا نگاه می کرد. خدایا یعنی وقتشه ...
چهار ساعت مانده به تمام شدن...
خوابید اما چه خوابی. کابوس وهم امید ناامیدی.
سه ساعت تا آخر
دو ساعت ....
ساعت آخر
بیدارش کردند روحانی زندان آمد و خواست که طلب مغفرت کند.
"حاج آقا طلب مغفرتم رو کرد ذکر گفتم التماس کردم. آره من گناهکارم اما نه اینقدر. همه می دونن. حاج آقا تو چشمای من سایه شیطون می بینی؟ شرارت می بینی؟ آخه چرا؟ ولی من کفر نمی گم حداقل تو این یه ساعت نمی گم."
حاج آقا زیر لب صلوات می فرستاد. او هم امیدوار بود... به معبود بزرگ
نفسهاش به شماره افتاده بود...... گرگ و میش بود و سوز و سرمای بدی، صورتش را سیلی می زد. هوا در نظرش سیاه بود. تنها صدایی که می شنوید صدای تند قلبش و صدای کلاغ ها بود. تاپ تاپ غار غار.
پاهایش می لرزید. خدایا یعنی همه چی تموم شد. نه!!!!
همه چیز واقعی بود، محوطه ،سربازها، مرد قانون،طناب دار، زمان اجرای قانون، قاضی زندان، شاکی،اعدام
"آقا خانم رحم کنید شما هم پسرتون هم سن پسر من بوده اون خدا بیامرز از این دنیا رفت تروخدا نذارید این یکی هم بره.. بخدا پسر من بی گناهه اون گناهی نداشته بابا به کی قسم بخورم من پسرم و با بدبختی و بی پدر بزرگ کردم. من بیست و دو سال خون جیگر خوردم تا این بچه بزرگ شده. من با آبرو هستم بیشتر از این خوردم نکنید. چقدر اومدم التماستون کردم. حاضرم من قصاص بشم این بچه نشه."
وااااای چه سرگیجه ایی .
غار غار
کلاغ های سیاه معرکه گرفته بودند. منصور داشت به پای چوبه اعدام نزدیک می شد.
"منصور. منصور من منصور حلاج من تو هم بیگناه داری اعدام می شی."
پدر پویان که شاکی پرونده بود تنش لرزید. منصور، منصور حلاج... خدایا من چکار دارم می کنم.
"صبر کنید!!"
پاهاش لرزید... یعنی می شه؟!! خدایا یعنی می شه بخشش کرده باشه و یه فرصت دیگه بهم بده؟
"یه فرصت دیگه می خواستم. گریه های این مادر دل من رو به درد آورد آقای قاضی ازتون می خوام یک جلسه دادگاه دیگه برامون درنظر بگیرید و بیشتر تو این موضوع وارد بشیم. من اعتراف می کنم که از روی حس پدریم درخواست قصاص کردم."
منصور بیگناه بود او فقط در این جریان نقش همراه پویان رو داشت که با هم به کوه رفته بودند.
شما خودتون می تونید به سلیقه خودتون بقیه داستان و این که چه اتفاقی بین این دو نفر افتاده بود رو حدس بزنید...