اين داستان حقيقت دارد
امروز اول هفته بود و دوست داشتم که با انژری و شاد باشم و اصلا به اتفاق های بد فکر نکنم.وقتی از اتوبوس پیاده شدم و بلوار رو رد کردم می خواستم وارد مرکز بشم دیدم یه عده آدم دم سینما بلوار وایسادن زیاد اهمیت ندادم. وارد محل کارم شدم و کامپیوترم رو روشن کردم. همکارم که میز روبروی من نشسته بهم گفت:" مریم دیدی چی شده؟" گفتم : نه!
"یه خونواده دم سینما بلوار دارن زندگی می کنن"
اولش گفتم ولش کن..
بعد وسوسه شدم ببینم چی شده.
در ضمن از اول صبح هم هرچی خودپرداز از محدوده هروی تا کارگر بود رو چک کردم همه خراب بودن(چی بگم .... لعنتی !!)
از مرکز اومدم بیرون و دیدم یه آقایی یه بچه پنج ، شش ماهه تو بغلش بود و دو تا دختر ۷،۸ ساله هم كنار اساس ها نشسته بودند و داشتند آبنبات مي خوردن. همه وسائلشون از سيخ كباب تا تخت خواب و فرش و جاروبرقي كنار ديوار بود يك موكت هم دم پاركينگ دانشگاه پهن كرده بودند و دو تا صندلي كه دخترا روش نشسته بودند. خبري از زن خونواده نبود. اولش يه نگاهي كردم و سريع رد شدم تا برم دم بانك.
دلم هررررري ريخت پايين قيافه اون مرد رو توي ذهنم تصور مي كردم. خيلي ناراحت كننده بود. داشتم فكر مي كردم اين مرد الان در چه فشاري قرار گرفته ؛چقدر ناراحته. چه احساس بدي داره وقتي مي بينه بچه هاش تو خيابون عين بچه هاي خيابوني ولو هستند و شب رو هم همونجا مي خوابن.
طبق معمول باز خودپرداز ابراز شرمندگي كرد و كارت منو برگردوند.
دوباره بايد از كنار اونا رد ميشدم. اگه هيچي نمي گفتم يعني كه بي تفاوتم. آروم نزديك اون مرد رفتم. بچه خواب بود.
گفتم : " ببخشيد آقا! مي تونم بهتون كمكي كنم؟ من مي تونم به جايي يا كسي زنگ بزنم و مشكلتون و مطرح كنم؟"
انگار منتظر بود كه با يكي حرف بزنه.
"خانوم نزديكه دو ماهه كه صاحبخونه ما رو جواب كرده. اونم بخاطر اينكه پول پيشش رو مي خواست اضافه كنه. اون نه دوبرابر بلكه اونقدري كه من از پسش بر نمي اومدم. رفتم استانداري ، شهرداري، كميته امداد،شاه عبدالعظيم، اداره اوقاف هرجايي كه فكر كنيد. ولي كسي به من جواب نداد. دست به دامن كميته شدم. بهم گفتن از تو بدبخت تر هم هستن. بايد صبر كني شايد شش هفت ماه ديگه بتونيم كاري بكنيم.. خلاصه اينجوريه كه مي بينيد. الان دو روزه كه داريم اينجا زندگي مي كنيم كسي هم نمي ياد بپرسه حالت چطوره."
همون موقع كه داشت با من حرف مي زد دو تا دخترهاش دويدند به سمت پدر و گفتند" بابا بابا تو كيسه لباس ها سوسك بود ما خواستيم لباس بر داريم از تو كيسه در اومد رفت لاي وسايلا. حالا چيكار كنيم؟"
باباشون كه نمي دونست چي بگه فقط تونست بگه:"چيزي نيست باباجون ميام ميكشم. شما بريد همون جا تا منم بيام."
خيلي ناراحت بودم به حدي كه نمي دونستم اصلا چي بگم.
"آقا شما بگيد من چيكار مي تونم انجام بدم كجا اعلام كنم؟"
"ببينيد مي تونيد به در شهر زنگ بزنيد؟"
به محل كارم برگشتم و از ۱۱۸ شماره در شهر رو گرفتم . كسي جواب نداد.
دلم شور بچه ها رو مي زد. دوباره رفتم بهشون سربزنم كه ديدم دو تا وانت شهرداري همه بارها رو جمع كرده و چند نفر پليس هم دارن اونجا راه مي رن و كلي آدم دورشون جمع شده.
رفتم جلوتر حالا خانم خونواده هم بود با چشمهاي اشك آلود و چهره پريشون بچه كوچكش رو در آغوش گرفته بود و از روي ناچاري روي زمين نشسته بود.
"ديدي خانم! شهرداري اومد بساطمون رو جمع كنه."
وايسادم. رفتم پيش يكي از اون مامورا گفتم آقا بالاخره تكليف اينا چي ميشه؟ چيكار مي خوايين بكنين؟
ماموره گفت: "خانم ما داريم ماموريتمون رو انجام مي ديم. شكايت كردن كه تو رفت و امد ايجاد مشكل مي كنه"
فقط نگاهش كردم و آخرم گفت: "حالا كجا مي رن؟"
يه ماشين اومد كنار ماشين پليس وايساد و با منت خاصي گفت: " بيا هي بگيد امداد كمك نميكنه. حالا بياييد بريم ببينيم مي تونيم يه جا رو واسه دو سه روز بهتون بديم يا نه"
وااااااااااااااااااااي حرصم گفته بود.
گفتم:" خسته نباشي! خدا بهتون اجر بده بعد سه ماه تازه با منت!!!"
بچه ها گريه مي كردن و آروم به سمت ماشين مي رفتند.
دلم خيلي گرفت خيلي.
اونقدر ناراحت شده بودم كه دلم مي خواست به همه اون بي همه چيزايي كه انقدر زندگي رو واسه مردم تنگ كردن چنگ بندازم.
اونقدر بغض كرده بودم و خودم و گناهكار مي دونستم كه گفتم شايد ما هم تواين چرخه نقش داشته باشيم.
آدمايي مثل اين خونواده زيادن. نونشون دردشونه. خوابشون كابوسه فرداييه كه مي خواد بياد. نفسشون رو نمي دونن حبس كنن كه ديگه نباشن يا رها كنند كه اميدي براي فردا داشته باشند.
خدايا چي مي خواد بشه. خودت كمك كن.