دل نوشته
دلش می خواست گریه کند اشک بریزد فریاد بزند درددلش را به همه بگوید.
اما نه نمی شد. اگر اشک میریخت و درد و غمش را به زبان می آورد اگر چشمانش اشک آلود می شد دل یک فرشته کوچولو از ترس و نا امیدی می لرزید.
قدمهایش را تندتر کرد نگاهی به پسر کوچکی که در آغوشش بود انداخت و دلش بیشتر گرفت. زیر لب نجوا میکرد انگار صلوات می فرستاد.
"چرا این خیابون تموم نمی شه! خدایا کمک کن" باد سردی می وزید شالش رو روی صورت کودک انداخت که سرما نخورد. کماکان می رفت انگار در جاده ای بینهایت تنها و بی کس رها شده بود. هر چند ثانیه نگاهی به پشت سر می انداخت شاید کسی دلش می سوخت او را سوار می کرد.
به صورت کودک نگاهی انداخت. آه دلش داغ شد. بازهم از بینی و دهان کودک خون می آمد آروم با گوشه شالش پاک کرد و زیر لب گفت:"الهی من قربونت برم مامانی الان میرسیم. دکتر"
کودک هم که از این درد مرموزش زجر می کشید برای اینکه به مادردلداری بدهد گفت: "مامانی ناراحت نباش مثل همیشه یه خون دماغه چیزی نیست. خوب می شم"
در دلش گفت : " کاش یه خون دماغ معمولی بود." فقط توانست لبخند بزند...
در دلش انقلابی به پا بود بین امید و نا امید دست و پا می زد.
رهگذران بی اعتنا از کنارش رد می شدند. خودروی مدل بالایی از کنارش رد شد و یک بوق ممتد زد بیچاره زن ...
به دقیقه نکشید که خوردوی سفید پراید از کنارش گذشت. انگار دلش به حال این زن تنها سوخت. دنده عقب آمد شیشه را پایین آورد و گفت: "خانم کجا می رید؟ با این بچه سختتونه که پیاده برید. سربالاییه"
زن با کمی مکث دستگیره در را باز کرد و سوار شد.
شیشه را پایین آورد انگار نفس کم آورده بود. سرش را از پنجره بیرون برد و اشکهایش را به باد سپرد.
راننده از آینه به زن نگاه کرد دردی در این مادر و کودک موج می زد. نتوانست چیزی نگوید. گفت:"خانم ببخشید چیزی شده می تونم کمکتون کنم؟ هرجا که می خواهید برید بگید من می رسونمتون من مثل برادرتون هستم"
-"ممنون زحمتتون می شه...." سکوت کرد ادامه داد:" شما از سمت بیمارستان کودکان هم رد می شین؟"
-"بله. رد میشم. خدا بد نده چیزی شده؟" به کودک نگاه کرد و دید صورت کودک خونی شده. دستمالی از جعبه دستمال کاغذی برداشت و به زن داد.
"ممنون نه چیزی نیست یه خون دماغ جزئیه...." باز هم این جمله دلش رو داغ کرد.
مرد درنگ نکرد و با سرعت خیابانها را طی کرد انگار کودک فرزند او بود.
زن می خواست کرایه راهی را که آمده بود را بدهد مرد قبول نکرد.
راننده حرکت کرد. اما دلش می گفت نرو... گوشه ایی ایستاد و به زن نگریست.
زن با عجله پله های بیمارستان را طی می کرد. تا به اورژانس رسید.
" خانم تروخدا عجله کنید. قربونتون برم تنت سالم باشه بچه م داره ازش خون می ره رنگ به صورت نداره کمک کنید عجله کنید....."
پرستار اورا میشناخت هر هفته می آمد .. سریع دست به کار شد و شروع کرد به تست آزمایش خون.
کودک با وجود اینکه می دانست سوزن سرنگ دردآور است دستان کوچک کبودش را جلو آورد فقط به آرامی گفت:"خاله تروخدا یواش"
ساعتی گذشت و مادر و کودک در انتظار.
"خون رسید"
مادر کودک را روی تخت خواباند و کنارش نشست. یک واحد خون و ده واحد پلاکت...
مادر با دستانی پرمهر موهای مانده به سر کودک را نوازش می کرد به چشمان معصوم گل زندگیش نگاه می کرد و زیرلب برای سلامتی کودکش دعا می کرد.
مرد راننده گوشه راهروی اورژانس ایستاده بود و این صحنه را نگاه می کرد. اشک می ریخت و او هم دعا میکرد.
این بخش از اورژانس بخش بیماران عفونی و خونی کودکان بود. کودکان دیگری هم در آن بخش بودند و مادران و پدرانشان دورشان مثل پروانه می چرخیدند.
اینجا بخش سرطانیهاست. اینجا جاییست که آدم هر لحظه می خواد چشمانش را ببندد تا پرپر شدن این شکوفه های قشنگ را نبیند.
شاید اینجا باشد که همه چه مومن چه کافر چشمانش به آسمان خیره می شود و طلب کمک می کند.
خدایا تو بزرگی تو قادری تو همه دنیایی. ازت می خوام که این کودکان رو شفا بده تو صاحب شفایی.
ما آدما اگه نمیتونیم به این بچه ها کمک کنیم حداقل تو درددلامون با خدا شفای این بچه ها رو فراموش نکنیم.
اینجا نجواها فقط نجواهای عارفانه ست.
اینجا امید و ناامیدی با هم می جنگند. دعا کنیم امید پیروز شود.