نگاه اول:

وقتی حرفهاش تموم شد در رو محکم کوبید و سقف آرزوهام روی سرم ریخت. هرچی خواست گفت منم می خواستم بگم اما نشد. به دیوار تکیه دادم و پرده اتاق رو با دستهام کنار زدم و رفتنش رو دیدم.دیگه بر نمی گرده. اینجوری که داره می ره یعنی برای همیشه. تو حرفهاشم بهم گفت که می ره و دیگه بر نمی گرده. کاشکی بر گرده. همین الان که رفت دلم براش تنگ شد. حداقل بهش می گفتم که دوستش دارم. اینم نتونستم بگم.

نگاه دوم:

خوب کردم داد زدم. حقش بود. هرچی دلم خواست بهش گفتم فکر نکنه من نفهمم. ولی چقدر در رو محکم بستم. حتما ترسید. اما نه حقش بود.  داره از پشت پنجره نگاهم میکنه. حالا چیکار کنم؟ اگر برگردم به پنجره نگاه فکر می کنه ضعیفم. بذار جوری از جلوی پنجره رد بشم که فکر کنه واسه همیشه می خوام تنهاش بذارم.کاش بفهمه که همه چیزایی که بهش گفتم واسه این بود که بهش بگم منم هستم. نکنه فکر کنه که دیگه بر نمی گردم. همون موقع که در رو محکم بستم می خواستم دوباره در رو باز کنم و بگم دوستت دارم. همین الان که ترکش کردم دلم براش تنگ شد. کاش حداقل بهش میگفتم که دوستش دارم.