گوشه دیوار پارك کز کرده بود. خودش را جوری در پتوی مندرسش پنهان کرده بود که هیچکس نتواند او را ببیند.

پاهایش درد می کرد و توان راه رفتن نداشت. از بوی بد بدنش حالش بد می شد.تنها چشمانش و قسمتی از پیشنانیش که دوده گرفته بود مشخص بود. سیگارش لای انگشتانش می سوخت و ذره های خاکسترش به زمین می ریخت. با سوزش دستش به خودش آمد و دید که سیگارش تمام شده و الان انگشتانش هست که دارد می سوزد با حرص و خشم سیگار را پرت کرد و سرش را به دیوار تکیه داد.

درد عجیبی در بدنش احساس می کرد.سرگیجه امانش را بریده بود و نمی توانست به روی چیزی تمرکز کند.

درد بدنش بیشتر و بیشتر می شد و او هیچ کاری نمی توانست انجام دهد.

زن و مرد جوانی که خوشحال و شاد قدم زنان از کنارش رد شدند . زن روسری خود را جلوی بینی اش گرفت و دست شوهرش را گرفت که زود تر از کنار او رد شوند و با لحن نفرت انگیزی که نشان از دیدن مرد کنار پارک بود رو به شوهرش کرد و گفت: یه زنگ بزن بیان این نکبتی ها رو از تو پارک جمع کنن. حالم داره به هم می خوره. چه بوی گندی می ده انگار مرده باشه!

مرد هم که سعی می کرد با زنش همراه شود با پاشنه پا به زانوی مرد ژنده پوش لگد زد و گفت:" اینا جمع بشو نیستن . تنها چیزی که هم خودشون راحت می شن هم مردم، مرگه."

مرد معتاد سرش را لاي پتو بيرون آورد و با نگاهي بي رمق زن مرد را نگاه مي كرد:"خدا چيكارت كنه كه پامو داغون كردي"

بي اختيار به زن نگاه كرد.

-"اين اين كه نگاره! نگار خودم"

دنيا دور سرش مي چرخيد باورش نمي شد اوني كه داره مي بينه هموني هست كه زماني براش مي مرد و واسه رسيدن بهش دعا مي كرد.

انگار كسي درونش نگار را صدا مي كرد. بي اختيار با صدايي كه ته گلويش به زور خارج مي شد گفت: "نگار نگار! شما نگار خانم هستيد؟ منو يادت مي ياد؟ اميرم. يادته؟؟" 

نگار مثل اينكه برق تمام بدنش را گرفته باشد از اينكه نام او بر سر زبان آن مرد جاري شده بر جايش ميخكوب شد.دست شوهرش را گرفت. مرد ايستاده بود و متعجب از اينكه مرد معتاد اسم زنش را از كجا مي داند.

"بهروز،‌اين چي داره مي گه؟ من اين مافنگيه له و لورده رو نمي شناسم.من كسي رو به نام امير نمي شناسم داره هزيون مي گه!"

-"تنها كسي كه هيچوقت يادم نرفته تويي! چطور ميتونم تو رو يادم بره خوب بهم نگاه كن"

بهروز كه انگار پتكي توي سرش خورده بود هاج و واج وايساده بود و به مرد معتاد نگاه مي كرد.

مرد معتاد سعي كرد كه از جاي خودش بلند شود و به نگار ثابت كند كه امير است. دستانش را بر روي زمين گذاشت تمام قدرتش را كف دستش متمركز كرد آرام آرام پاهايش را تكان داد و سعي كرد زانوهايش را صاف كند كمي كه بلند شد دستش را به كنار ديوار گرفت و سرش را بلند كرد. بدنش مي لرزيد پتوي پاره اش بر روي زمين افتاده بود و مر معتاد با لباسي كثيف پاره در برابر نگار ايستاد. با دست چپش كه زخم بزرگي بر روي مچش نمايان بود موهاي ژوليده اي كه بر روي پيشانيش ريخته بود كنار زدو مي خواست خودش را به نگار نشان دهد تا به او ثابت شود كه او امير است.

لرزه اي كه بر بدن نگار ايجاد شده بود مشخص بود. پاهايش سست شد ولي نمي خواست چيزي را كه ديده باور كند.

بهروز كه از اين وضع به شدت عصباني بود با كف دست به سينه مرد زد و او را به زمين پرتاب كرد.

"خفه شو.دهنتو آب بكش. دهنت نجسه. بي جا مي كني كه اسم زن منو به زبونت بياري. تيكه تيكه ت مي كنم. با زن من چيكار داري معتاد آشغال؟"

چشمانش از عصبانيت سرخ شده بود و نمي توانست جلوي عصبانيت خودش را بگيرد روي مرد افتاد و چند تا سيلي محكم به صورت او زد. يقه مرد را گرفت و تا نيمه بالا آورد و از همان جا به زمين انداخت. با نفرت تمام به پاهايش لگد مي زد و بد و بيراه مي گفت.

نگار تحمل ديدن اين صحنه رو نداشت.

گريه كرد و  التماس مي كرد كه دست از كتك زدن او بردارد.

امير زير كتك هاي بهروز ساكت بود و فقط نگاه مي كرد. او فقط نگاهش به نگار بود.

بهروز به فرياد نگار دست از كتك زدن برداشت و رو به نگار كرد و ديد نگار روي زمين نشسته و اشك مي ريخت و خودش را مي زد."بهروز تروخدا بس كن. ولش كن. چرا مي زنيش؟ "

بهروز باز دستش را بلند كرد كه مرد را بزند كه ناگهان نگار با شتاب از جايش پريد و يقه بهروز را گرفت و گفت: "لعنتي مگه بهت نمي گم نزن!"

بهروز با دست نگار را پس زد و يقه مرد را گرفت و با فرياد مي گفت: " تو از جون زن من چي ميخواي؟ ما تازه با هم عقد كرديم.تو كي هستي؟"

يقه مرد را رها كرد و مرد به زمين خورد. درد عجيبي بدنش را آزار مي داد اما ساكت بود.

بهروز ناگهان رو به نگار كرد و گفت: " من بايد اين سوال رو از تو بپرسم." با صداي بلند داد زد : "نگار اين كيه؟ اين نكبتي كيه كه تو رو مي شناسه؟لعنتي بگو اين كيه كه مي گه واسش مي مردي؟"

روي زمين نشست و سرش را ميان دستانش گرفت .سرش را فشار مي داد انگار مي خواست هرچيزي كه تا الان شنيده را فراموش كند.

مرد معتاد سرش را به دیوار تکیه داد و نگاهش را از نگار بر نمی گرداند. بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد. سعی کرد با گوشه آستینش صورتش را پاک کند.

صدایش را صاف کرد  و گفت:"آقا ببخشید من، من اين خانم رو نمي شناسم.اشتباه گرفتم. فقط شباهت اسمي دارن. اوني كه من مشناسم با اين خانم فرق داشت. اون من و گذاشت و رفت بعد از اون ديگه هر خانمي كه ميبينم فكر مي كنم نگار منه. ولي نگاري كه شما داريد معلومه كه خيلي شما رو دوست داره و شما رو تنها نمي ذاره"

نفسش بند اومده بود. آهي از ته دل كشيد و صداش رو دوباره صاف كرد و ادامه داد: "نگار من، وقتي كه تمام زندگيم رو به پاش ريختم رفت. من زندگيم رو به خاطر اون باختم. چون رفت و پشت سرشم نگاه نكرد. اون موقع من واسه خودم آدم بودم. تحصيل كرده بودم سركار مي رفتم. ورزش مي كردم. اما حالا..."

"ايشالله خوشبخت بشيد" 

بهروز بلند شد و با خشم به مرد معتاد نگاه كرد و دست نگار رو گرفت و از مرد دور شد.

مرد همانجا نشسته بود و دور شدن نگار را نگاه مي كرد.