مثل لبو سرخ شده بود رگهای پیشونیش زده بود بیرون. نفس نفس می زد وقتی دیدمش شصتم خبردار شد که دوباره چیزی پیش اومده که کامران عصبانی شده و خونش بجوش اومده. نمی دونستم چیکار کنم. برای اینکه بتونم به قلعه ایی از خشم که دورش ساخته بود وارد شدم شروع کردم به احوال پرسی و گفتم : " چه عجب، يه سري به خواهر كوچكترت زدي!! علي چطوره؟ دستش بهتر شد؟ ايمان مدرسه س؟‌"

-" اي بابا،‌بريدم به خدا! علي هم دستش همونجوريه اين هفته بايد ببرم دوباره ازش عكس بندازن. ايمانم كه بچم صبح با من مياد از خونه بيرون شبم خواب خواب مي برمش خونه."

من من كردم و پرسيدم ‌: " خوب ريحانه چطوره؟ "

- " بره بميره كه داره من و اين دوتا بچه رو دستي دستي نابود مي كنه! مريم ديگه بريدم. نمي تونم تحمل كنم. الانم دوباره دعوامون شد منم زدم تو صورتش. خيلي بيشرفه خيلي ."‌

" خاك به سرم. كامران ، ريحانه رو كتك زدي؟‌ واي كم بدبختي داشتي !‌"

چشماش از عصبانيت قرمز شده بود و صداش رو بلند تر كرد و گفت‌: " د آخه نمي دوني چه آدميه كه. دوباره مهرش رو مي خواد رفته كلانتري شكايت كرده." صداش بلندتر شد و كم كم فرياد مي زد مامان با چادر نماز و تسبيح هراسون اومد تو آشپزخونه و نفس نفس مي زد و گفت : " چي شده؟‌‌"

مي خواستم بپرم وسط و بگم كه چيزي نشده كه كامران با همون حالت عصبي كه داشت كوبيد زمين و گفت:‌" هيچي خانوم دوباره فيلش ياد هندستون كرده و مي خواد خونه رو بذاره رهن و مهرشو بگيره. د آخه تهمت مي زنه. ميگه ايدز داري ميگي زن بازي بازم مي گه زن داري . ديگه نتونستم تحمل كنم هرچي هيچي نگفتم صداش رو بلند تر كرد مامان ۱۵ ساله كه خفه خون گرفتم صبر كردم پررو شد ديگه نفهميدم چيكار كردم. سيلي زدم تو صورتش اونم دوباره وسايلش رو جمع كرد و رفت خونه ننش. "‌

ديگه اين چيزا واسه ما عادي شده بود هر چند وقت يكبار هوس طلاق مي كرد و مي رفت كلانتري و مهرش رو مي گذاشت اجرا مي رفت خونه مامانش كه زن عموم باشه و بچه ها رو به حال خودشون مي گذاشت و كامران هم ديگه از اون موقع به بعد وظيفه نگهداري بچه ها رو به عهده گرفته بود.

مامان همونجور كه دم در آشپزخونه وايساده بود به ديوار تكيه داد و آروم رو زمين نشست و گفت: " مي خوايي چيكار كني؟ "

-" هيچي ديگه خسته شدم. مي گه طلاق مي خوام منم گفتم طلاق مي خواي مي دم اما تو خواب ببيني كه خونه رو رهن بدي و مهرت رو بگيري."

مامانم تعجب كرد و گفت: " وا! مگه خونه به اسم خودشه كه مي خواد رهن بده اين خونه مال اين دوتا بچه س. "

-" هي من ميگم اين بي چشم و رو هه تو هي دل سوزي كن. به ننه من غريبم اين عفريته گوش نكنيد. مامان چيكار كردي با من؟؟ ۱۵ سال پيش نامزد بوديم گفتم مامان اين به درد من نمي خوره ريحانه فقط براي من دختر عمو نه زن. "

" مگه من گفتم بري بگيريش؟ خودتون بريدين و دوختين. اصلا از من و بابات پرسيدي؟"

كامران دستش رو روي شقيقه هاش گذاشته بود و فشار مي داد. " اين سر درد لعنتي آخر من رو سكته مي ده." بلند شدم دو ليوان برداشتم براي مامان و كامران آب ريخته و دادم دستشون همش نگران بودم كه نكنه دوباره حال مامان بد بشه و كامران دوباره سردردهاي مزمنش برگرده. كامران ليوان رو گرفت و تا ته آب رو سر كشيد. و ادامه داد:‌ " غلطي كردم كه تا آخر عمرم بايد تاوان پس بدم. مامان اين كيسه دوخته واسه خونه. بي همه چيز فقط پول مي خواد نه زندگي مي كنه نه به بچه ها اهميت مي ده و از همه بدتر من رو آدم حساب نمي كنه. دردم يكي دو تا نيست هر جا رفته نشسته به من تهمت زده ديگه اين داستان رو مي دوني كه حوصله ندارم دوباره بگم. وقتي مي گه تو ايدزي هستي و به من دست نزن ديوننه مي شم تا حالا چهار بار من رو برده آزمايشگاه. زنه كه تو آزمايشگاهه هم فهميده اين ديوونس. خوب كردم زدمش."

-" تو بيخود كردي دست رو زنت بلند كردي . "

صداي كامران بلند تر مي شد و كم كم نم اشك روي گونه هاش سرازير شدم دلم كباب شده بود. همون موقع تلفن زنگ زد و علي پشت خط گفت:‌" مريم به بابا بگو مامور كلانتري اومده دمه خونه مي گه حكم جلبت رو داره. مريم يعني چي مي خواد بشه؟ بابام رو مي خوان ببرن زندان؟؟ من و ايمان چيكار كنيم؟ مامانم رفته خونه مامان مهري من دستم شكسته تو خونه موندم ايمان هم زنگ زده مي گه چرا بابا نمياد دنبالم مدرسه تعطيل شده. بابا هم حالش بد بود گفت مياد اونجا. مريم چيكار كنيم؟‌"

زبونم نمي چرخيد چيزي بگم. فقط گفتم : " خدا بزرگه علي بخدا منم نمي دونم اگه شماها دوباره بياييد اينجا مامانت هم دوباره ول مي كنه مي ره يه سال ديگه مياد سراغتون تو برو خونه عمو اينا حواست به مامانت باشه منم به بابات مي گم بره دنبال ايمان بيارش اينجا بعدم بره كلانتري."‌

وقتي اسم كلانتري رو آوردم كامران قاطي كرد و محكم كوبيد به ميز و فرياد زد: " دوباره‌ موش و گربه بازي شروع شد. من كه نمي رم كلانتري آبرو واسم نذاشته."

مامانم كه رنگش پريده بود گفت :‌" نه برو! اگه نري اوضاع از اين بدتر مي شه. نذار ذهنيت بچه ها از ايني كه هست بدتر بشه. اون بچه حالش خوب نيست آواره اينور و اونورش نكنيد. ..."

- " من مي رم ايمان رو ميارم اينجا شب برش مي دارم مي برمش خونه. من بچه ها و زندگيم رو ول نمي كنم. "

وقتي داشت مي رفت رو به مامان كرد و گفت : " مامان دو سال تو جنگ بودم هزارتا صحنه هاي دلخراش ديدم ۲ ماه تو كما بودم زخمي شدم موج انفجار من رو گرفت سخت بود اما نه به سختي اين جنگ كه ۱۵ ساله دارم توش مي جنگم. يعني خدا مي دونه چي تو دلم مي گذره؟ يعني خدا مي دونه من دارم با چنگ و دندون بچه هام رو بزرگ مي كنم. مامان خيلي خسته م خيلي . كاش همون موقع يه تير مي خورد تو سرم و ديگه اين زندگي سگي رو ادامه نمي دادم. برام دعا كن. دعا كن كم نيارم. من اين خونه رو به اين پول پرست نمي دوم حاضرم برم زندان اما خونه رو كه براي اين دوتا طفل معصومه به اين ندم."

كامران رفت و من و مامان رو با يه دنيا غم و اندوه تنها گذاشت و منتظر براي خبرهاي بعدي كه مي دونستيم اميدوار كننده نيست.