کلاغ

نفسهاش به شماره افتاده بود...... گرگ و میش بود و سوز و سرمای بدی، صورتش را سیلی می زد. هوا در نظرش سیاه بود. تنها صدایی که می شنوید صدای تند قلبش و صدای کلاغ ها بود. تاپ تاپ غار غار.
پاهایش می لرزید. خدایا یعنی همه چی تموم شد. نه!!!!

دلش می خواست همون موقع خدا قدرتش را نشان بدهد و معجزه شود آرزو می کرد که بتواند شانس دوباره ایی بدست بیاورد.

توان راه رفتن نداشت دمپایی به پا داشت اما انگار وزنه های ۲۰۰ کیلویی به پا دارد.چند نفر نظاره گر او بودند.

باز هم صدای لعنتی کلاغ ها گوشش را پر می کرد غار غار غار...

"منصور صادقیان"

صدای سخت مرد قانون تنش را به لرزه درآورد.

یک قدم به جلو آمد. اسمش را صدا کرده بودند. ریز ریز اشک می ریخت اما نمی خواست کسی اشکش را ببیند.

باز صدای سرد مرد قانون تن او را به لرزه در آورد:" اگر هر حرفی داری بگو!"

-"مادرم. مادرم کجاست. من می خوام یک بار دیگه صورت مادرم رو ببینم.."

صدای گریه مادر انگار برای جوان آشنا بود..

"آقا به خدا بچه ام بی گناهه اون آزارش به یه مورچه نمی رسه اون خیلی روح لطیفی داره من که مادرشم می دونم چی بزرگ کردم."

اشک می ریخت و خودش را می زد.

دنیا روی سر منصور خراب شده بود. دلش نمیخواست هیچوقت مادرش را اینگونه ببیند. دلش می خواست مادرش اونو تو لباس دامادی ببیند نه این جا و این لباس.

صبح زود به جای دیگری منتقلش کرده بودند.این یعنی ....
یعنی همه چیز تمومه. زندانبانی که می خواست منتقلش کند با نگاه تاسف باری او را به بند انفرادی منتق می کرد. دلش برایش می سوخت.

رو به سرباز کرد و به حالتی که کورسویی از امید در چشمانش بود گفت: یعنی دیگه امیدی نیست؟

سرباز سکوت کرد و فقط به خاطر اینکه دل زندانی را نشکند گفت: الان فقط باید دعا کنی..

وارد انفرادی شد تمام بندش سرد شده بود. در بسته شد صدای در او را تکان داد. خیلی سردش بود. همه جا سرد بود. سرد، تاریک ....

یک پنجره کوچک تنها راه ورود نور به اتاق بود. گوشه ای تکیه داد و به دستانش نگاه کرد.

"این آخرین باری هست که دستهایم را می بینم" با دست چپش دست راستش را نوازش می کرد و فکر می کرد با این دست چه کارهایی کرده چه چیزهایی نوشته ... سرش را به بالا برد و گفت: "خدایا می دونم خیلی بدی کردم می دونم با دستهام دست به کارهای بدی زدم. خواهش می کنم منو ببخش. من خیلی بدی کردم.... اما خدا جون شاید خیلی بدم ولی حقم این نبود."

تنها کاری که به فکرش می رسید که می تونه آرومش کنه این بود که با معبودش مناجات کنه.شیر آب انفرادی خراب بود و آب نداشت

سرباز رو صدا زد.

"میخوام وضو بگیرم"

سرباز اومد و او را تا سرویس عمومی داخل بند راهنمایی کرد.

سبک شد با یه وضو انگار در چشمه زلالی غسل کرده بود.

وارد انفرادی شد و همان لحظه  سجده کرد. اشک ریخت طلب بخشش کرد. نماز خواند، سجده کرد، دعا کرد، صلوات فرستاد، یا الله گفت، یا علی گفت، باز هم گریست از ته دل گریست پیش خودش می گفت این آخرین باریه که دارم نماز می خونم پس بذار عاشقانه مناجات کنم. کلمه به کلمه نماز را با گوشت و خونش لمس می کرد. ای کاش این حس رو همیشه داشت ...

چند ساعتی همینطور بود.

سرباز کنجکاو شده بود. از چشمی نگاه می کرد. دلش لرزید. دلش سوخت. آتش گرفت. کاش می شد کاری کرد.

ثانیه های لعنتی می گذشتند ای کاش یه مخترع پیدا می شد و زمان را نگه می داشت. آخرین ناهار رو خواست با لذت بخورد اما نتوانست بغض عجیبی در دلش بود .

کاغذ و قلم خواست.

نوشت نوشت نوشت.

معلوم نبود چه چیزی می نویسد....

ادامه دارد.

* اسامی داستان کاملا تصادفی می باشد لطفا ایراد نگیرید همه چیز زایده ذهنم هست نمی تونم یه چیز دیگه بنویسم. از همه معذرت می خوام