استخدام رسمی
از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم. گریه م گرفته بود. من بودم یه دختر خانم دیگه. ما تو بخش برنامه نویسی سازمان استخدام شده بودیم.
هر کدوم از ماها یه سر گروه داشت. سرگروه من اسمش رسولی بود. تو یه نامه که خیلی خودمونی بود تمامی شرح کارهایی که باید انجام بدم رو نوشته بود. اونجا رسم بود که با لباسی که بیرون هستی وارد نشی و همه باید یه دست و یه شکل لباس بپوشتن.در مورد حقوق هم گفته بودن که هیچی دراین باره به خارج از سازمان نگیم. اولش هم قسم خوردیم که به اونجا وفادار باشیم و هرگز فکر رفتن از اونجا رو نکنیم. منم که خوشحال با کمال میل قسم خوردم.
همه چیز واسه اینکه بخوام یاد بگیرم محیا بود.یکی از اصولش این بود که به زبان انگلیسی مسلط باشی. اگر هم نبودی تا دو ماه فرصت داشتی که کامل بشی.
ساعت ناهار شد. دیگه لازم نبود قابلمه غذا رو با خودم از این ور به اون ور ببرم. یه بن دادن بهم گفتن امروز منو دو تا غذا داره چلو ماهی و جوجه کباب. منم چلو ماهی رو سفارش دادم...
بعد از غذا سرگروهم اومدم دنبالم و من رو برد سر کلاس uml اومنم زبون اصلی وای چه لذتی داشت.
از خوشحالی داشتم پس می افتادم. ![]()
زنگ آلارم موبایلم شروع کرد به نواختن. هوا نیمه تاریک بود. اول محلش نذاشتم. انگار با یه چکش کوبیدن تو سرم. نه!!!!!!!!!!!!!!!! باورم نشد.
همه این رویاهای قشنگ تو خواب بود. وای نه خدای من نه خبری از سرویس بود نه غذا نه کلاس های آموزشی نه سازمان... نه سرگروه مهربون نه حقوق خیلی خوب .... دلم می خواست باور نکنم که اینا همه تو خواب بوده...اصلا امروز می خواستم گریه کنم وقتی از این خواب شیرین بلند شدم. باور کردنش سخت بود اما مثل همیشه سراسیمه از رختخواب پریدم و دست و صورت رو شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم. "خاک برسرت پاشو همش تو خواب بود." ظرف غذامون برداشتم و چند تا چندتا لباس پوشیدم چون اون موقع صبح سوز گدا کش آدم رو چوب می کنه... و با قیافه آویزوون دوویدم تو خیابون دنبال یه تاکسی و بعدشم مترو... ![]()
خدایا بازم شکر. ![]()