روزانه
بازم دلم مي خواد بنويسم. اونقدر بنويسم كه دستهام خسته بشن. از هر چيزي كه تو ذهنم تلنگر ميخوره و دلم مي خواد همونو روي ورق بيارم.
دلم مي خواد از اون پسر معتادي بنويسم كه يه روزي تو خط ۱۶متري- هروي سرحال و پر انرژي بود اما ديشب كه داشتم از اون جا رد مي شدم ديدم عين يه آدم كه يه عمر تو كما هست افتاده رو زمين و سيگارش به ته رسيده اما خودش حاليش نيست.
دلم مي خواد از كسي بگم كه ميليارد ها تومن پول داره و هيچكسي هم نمي تونه جلوشو بگيره ميدونيد چجوري پولدار شده؟
اولش بنده خدا تو فقر بزرگ شده بود وقتي يكم بزرگ شد يعني ۲۲ -۲۳ سالش شد به زحمت يه موتور خريد و رفت پيك موتوري شد يه دفعه از اين روزها كه تريپ داشته به يه بنده خدايي بر ميخوره كه طرف دلش به حال اين پسر جوون مي سوزه و مي گه تو كه داري اين همه زحمت مي كشي بيا كنار من كار ياد بيگر. سه سال پيش اون مرد خير!!! مي مونه و بعد خودش مي شه اوستا.
آقاي خير! يه دكتر بوده دكتراي شيمي داشته يه فرمول جديد از خارج از كشور آورده بود اينجا و اين فرمول رو عملي مي كرده يه لابراتوار داشته و اونجا شروع مي كنه به توليد اون فرمولو اون فرمول چيزي نبوده غير از فرمول ماده اي بنام (شيشه)
پسره هم بعد از سه سال پول جمع مي كنه و همون فرمول رو خودش توليد مي كرده. كارش گرفت. پول روي پول . خونه-ماشين- ويلا- لباس هاي آنچناني و و و
اين آقا پسر تازه با اين پولي كه در مياره كار خير هم مي كنه. يه دفعه گرفتنش ۷ ميليارد سند گذاشت آزاد شد حالا هم داره راست راست راه مي ره و با ماشين آخرين سيستمش تو خيابونا ويراژ مي ده و من و تويي كه از همه جا بيخبريم وقتي اون و مي بينيمش يه آه حسرت مي كشيم و مي گيم خوش به حالش. (اين داستان واقعيه)
دلم مي خواد از خيلي ها بگم. پسر فال فروشي كه يكم عقب مونده هست و محل كارش توي ايستگاه شهيد بهشتي هست. هر اتوبوسي كه تو ترمينال باشه رو سوار مي شه تا شايد يه نفر ازش فال بگيره.
از دختري ميخوام بگم که ۵ بار تا حالا دماغش رو عمل کرده که حالتش مورد قبول قرار بگیره لبهاشو دو بار بتاکس کرده که مثل انجلینا جولی بشه هر ماه کیفش رو باید عوض کنه واسه خریدن یه کیف می ره دوبی و با یه عالمه خرت و پرت جدید می یاد ایران.... اونوقت همکلاسیش تو دانشگاه واسه درس خوندن باید هر شب بره تو رستوران .... کارگری کنه.
و خیلی چیزهای دیگه
از خوبی ها هم می گم از دوست داشتن، از گذشتن ، از معلمي كه واسه اينكه شاگردش زنده بمونه جون خودش رو به خطر مي ندازه و .....
زندگي همينه. پر از خوبي و بدي
خوب و بد بودنمون دست خودمونه
بازم دلم مي خواد بنويسم و بگم از خودم از زندگي از خدا و بزرگياش اما الان نميشه
فقط مي تونم اينو بگم اگه يه لحظه چشمامون رو ببنديم و به اين فكر كنيم كه همين بدن ما چطوري بدون اينكه خودمون اطلاع داشته باشيم با هم هماهنگ و منظمه از اينكه اصلا چطوري فكر مي كنيم چطوري فكرمون به زبونمون مي ياد و .... فقط می شه گفت خدا خیلی خداست