سلام.

امروز اصلا حس اینکه بخوام ادبی حرف بزنم ندار.

تاحالا براتون اتفاق افتاده که حس کنید تو کلتون هی فکرهای مختلف رژه می رن و شما می خوایید به هرکدومشون فکر کنید یه فکر دیگه می یاد تو سرتون...

تا حالا شده مثلا یه تصمیمی گرفتید و خیلی روش قاطع بودید بعد یه مدت کوتاهی یواشکی یکی تو گوشتون بگه.. نکنه اشتباه کردی؟!!!

تاحالا شده فکر کنید اااااااااااا چقدر بیراهه اومدید ای کاش می شد برگردید و راهی رو که گذروندید رو مرور کنید نکنه یه تابلویی تو راه بوده شما بهش توجه نکردید و راه و اشتباهی رفتید...

میدونم حتما براتون پیش اومده شب وقتی می خواهید به رختخواب برید و استراحت کنید به فکر کارایی که در روز انجام دادین می افتید و یه جاهاییش از کاری که کردید شرمنده می شین.

آدم باید چیکار کنه... ای کاش می شد یه وقتایی به عقب برگشت...

من الان تقربیا اینجوریم همش دارم فکر می کنم کاشکی فلان کار و می کردم کاشکی این راه رو می رفتم. کاشکی پارسال که پول دستمون بود خونه می خریدم. کاشکی ماشینم رو نمی فروختم کاشکی چندسال پیش از کارم استعفا نمی دادم که حالا باید تاوان اون موقع رو بدم.. کاشکی ادبیات رو بی خیال نمی شدم. کاش فوق لیسانس می خودنم کاش یه دفه به یکی از فامیلامون سلام می کردم. وقتی بچه بودم کاشکی بیشتر بازی می کردم و.... می دونم می گین این دختره پاک زده به سرش اما خدایییییش شماها این فکرارو تو تنهایی خودتون نمی کنید. آدم روش نمی شه که این افسوس ها رو به کسی بگه اگه تو دلش هم نگه داره غم باد می گیره و از شدت ناراحتی افسردگی میگیره. من نوشتن رو انتخاب میکنم اینجا هم آزادم......

هرکی بگه نه من اینجوری فکر نمی کنم الان دماغش می خوره به مانیتور.

فقط یه چیزی هست که آدم رو آروم می کنه اونم جبران کردنه. امید به اینکه فرصتی هست که بتونی جبران کنی. اما باید جنبید.....

وای خدایا دلم می خواد فریاد بزنم. خداییش عجب بنده هایی داری. همشون یه کارایی می کنن که اگه کس دیگه ایی جای تو بود قاطی می کرد.خداییش تو فقط خدایی

 خدای صبرخدای امید خدای مهربونی خدای خداها.خدای ما بنده های سربه هوا. خدا خدا خدا