بارون

بارون که میباره دلم می ره به روزهای خیلی دور. روزهایی که دیگه هیچوقت برنمی گرده و فقط یه خط کمرنگی ازش مونده.

بارون من رو یاد خیلی چیزا می ندازه. یاد روزهای اول مدرسه درست بیست سال پیش بود که کلاس اولی بودم و تو همچین روزهای پاییزی  روپوش و شلوار گشاد سورمه ایی رنگ مدرسه ام رو تنم می کردم و مقنعه مشکی کش داری که همیشه کشش گوشهام رو اذیت می کرد و روش شماره ۳ گلدوزی شده بود رو سرم  میکردم با شوق و ذوق وسایلم رو جمع می کردم و وقتی میخواستم برم مدرسه مامانم برام چتر قرمزش رو باز می کرد و دستهام رو سفت می گرفت و با خودش میبرد. چه روزهایی بود رها شدن در دستهای مامانم. هنوز هم دلم واسه این چیزا می تپه.

صدای بارونی که به چتر می خورد با سر و صدا و خنده های من با مامان می پیچید و برام زنگ آهنگ بهترین روزها رو می ساخت. وقتی می رسیدم به مدرسه انگار وارد بزرگترین باغ رو زمین شدم. احساس می کردم من خوشبخت ترین دختر روی زمینم که دارم می رم مدرسه. همیشه به خاطر اینکه موهام از مقنعه می اومد بیرون و چونه بند مقنعه ام رو روی چونه م نمی گذاشتم توبیخ می شدم اما عین خیالم نبود. واسه خودم خوش بودم بیخیال و پر انرژی. کاشکی الانم اونجوری بودم!!

می چرخیدم و خودم رو تو قطره های بارون غرق می کردم. می خندیدم و همه رو با خنده های خودم خوشحال می کردم. چون از همه ریزه میزه تر بودم ردیف اول می شستم و نوبتی جام رو با هم نیمکتی هام عوض می کردم. سه نفر بودیم و هر روز جاها عوض مي شد. وقتي بارون مي اومد با يه شكلات و خوراكي از دوستام كه اسم يكيشون سميه نشاط بود و اون يكي شيما حافظي مي خواستم كه من بشينم كنار پنجره...

بارون مي اومد و من رو ميشست .

سالها گذشت دبيرستاني شدم. بزرگتر شدم و خيلي حس برم داشته بود كه بزرگ شدم و صاحب نظر!!

صبح هاي پاييز كه بارون مي اومد زودتر از خونه مي اومدم بيرون. مانتوم بازم سورمه اي با شلوار گشاد بود. مقنعه ام كش نداشت ولي بازم اذيتم مي كرد. كيف كوله آبي داشتم وسايلم رو توش مي ريختم و وقتي مي خواستم برم مامانم بهم چتر مي داد. براي اينكه دلش رو نشكنم ازش مي گرفتم ولي هيچوقت بازش نمي كردم  دوست نداشتم چترم مانع برخورد قطره هاي بارون با صورتم بشه.

دلم مي خواست غرور نوجوونيم رو تو پاكي بارون حل كنم.

ده سال گذشت و شد امروز...

امروز هم وقتي ديدم داره بارون مي باره يه جوري شدم. پنجره اتاقم رو به خيابونه وقتي كنار پنجره وايسادم و به بيرون نگاه كردم دو كبوتر رو ديدم كه دارن از چاله ايي كه توش آب بارون جمع شده آب مي خورن. عابرهاي بي چتري رو ديدم كه با سرعت رفت و آمد مي كردن كه از زير سقف مغازه ها راهشون رو مي رفتند كه كمتر خيس بشن. دو تا دختر دبستاني رو ديدم كه خوشحال و بيخيال از اينكه الان تو دنياي دوروبرشون چه خبره مي دويدند و دستهاي كوچولوشون رو روبه آسمون گرفته بودند تا برخورد قطره با دستشون رو تجربه كنند.

 

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود.

۱۰۰ سال بعد ؛ یکی بود یکی نبود.

۱ میلیون سال بعد؛ یکی بود یکی نبود.

۱۰ میلیون سال بعد؛ یکی بود یکی نبود.

همیشه همینه یکی هست یکی نیست اونی که نیست یه شاید دیروش بود. اونی هم که الان هست شاید دیروز نبود.

این الاکنگه زندگی همینه .
نیستی ------->  هستی -----> نیستی

چی گفتم!!!