تبليغاتX
نیلوفرانه (مادرانه)

نیلوفرانه (مادرانه)

تا روز اومدن مسافر کوچولو چیزی نمونده

هیییییییییی وای من.

باورم نمی شه داره کم کم شمارش معکوس شروع می شه

نمی دونم چطوری از احساسات این روزهام بگم. نمی دونم چی میشه. توکل بخدا

۹ ماه با تو بودن برام بهترین لذت زندگی رو بهمراه داشت. جوری باهات حرف می زدم انگار بجای اینکه تو دلم باشی تو بغلم بودی. با هر بار که بهت می گم کجایی یه نشونی میدی که خیالم راحت باشه. قربونت برم که خوابت سنگینه همچچچچچچچچچچچچچین لم می دی تو پهلوی راستم که نزدیکه از همونجا بیایی بیرون. فدای وزن فینگیلیت برم. هفته پیش که رفتم سونوگرافی دکتر کلی دلم رو خالی کرد وقتی گفت خیلی نی نی ت ریزه. خب چیکار کنم مامان وسعم همین بود. ایشالله بدنیا میایی خودم شبانه روز بهت رسیدگی می کنم. قبول کن جات کمه. من که ننه رستم نیستم که!! سه چارک قد دارم یه لقمه شیکم. هااااا.

باید از همین جا از یه سری از دوستای گل که همیشه به یادم بودند و واسم دعا می کردند چه با پیام خصوصی و چه تلفنی خیلی تشکر کنم. همتون رو دعا می کنم. باز هم دعا یادتون نره. ممنون

 

تا بعد یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط dona  | 

هیچی

فقط خواستم بگم دارم اومدنت رو باور می کنم

خواستم بدونی که دل تو دلم نیست که ببینمت

می خوام بدونی که الان هیچ کاری ندارم الا فکر کردن به تو و دعا کردن واسه سالم بودنت

میخوام بگم با هر ضربه و تکونی که می خوری پی به قدرت آفریدگارت می برم. نابود شم اگه منکر بزرگیش بشم.

بگم نریمان ،مامانت نمی دونه لحظه ورودت می خواد چیکار کنه.

 

نمی دونم دلم می خواد این دو سه هفته زودتر بگذره یا بره رو دور آهسته که من آخرین عشق بازی های مادرانه و جنینانه رو با تو تو بطن وجودم حس کنم

 

بگم .... بگم که من لحظه ای نیست که به تو فکر نکنم و اشکم سرازیر نشه. جونه مامان مراقب خودت باش. لطفا به بند ناف مبارک کاری نداشته باش. پسر خوبی باشه کارخرابی نکن. کلا چند هفته آقا باش بعد بدنیا بیا دنیا رو با گریه هات واسم گلستون کن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط dona  | 

آخرین روز کاری مامان مریم

امروز روز آخری هست که سر کار می رم هم خیلی خوشحالم هم ناراحت. اصلا دلم نمی خواد از دوستام جدا بشم از طرفی هم واقعا سختم شده. امیدوارم مدیر بیریخت به محض رفتنم ترک کار من رو نزنه که ازش نمی گذرم.

 

نریمان مامان می دونم جات خیلی تنگه این مامانت هم تو رو هی اینور اونور می کنه حرصت در میاد فقط چند هفته دیگه صبر کن تمومه به جونه مامان.

قرقونه قدت برم من تو الان داری تو دل مامان چیکار می کنی؟؟؟ خیلی دلم شور می زنه تروخدا خودت مواظب خودت باش

راستی تو چه شکلی هستی؟؟ هان؟؟ خواهشا کله زرد و بی نمک نباشیا. البته هرچی باشی رو سر و قلب و چشم ما جا داری.

مامان کم کم سنگین شده شبا هم که قربونش برم خواب تعطیل البته شما خوابی. شلمان مامان خیلی دوستت دارم. تروخدا تو این چند هفته که نمی بینمت مواظب خودت باش شیطنت نکنی!! خدایا خودت هدیه الهی من رو نگه دار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط dona  | 

خب آقا نریمان گل پسر مامان کم کم داری ابراز وجود می کنی اساسی

قربونت برم مامانی یعنی کمتر از ۴۵ روز دیگه می بینمت؟؟؟ خدایا همه نی نی های عالم رو سالم بدنیا بیار این نریمان جونیه من  هم سالم بدنیا بیاد.

 

هرروز ازت می پرسم: تو الان چه شکلییی؟؟؟؟ قربون اون کف پاهات برم من که تو تصویر سونو از همه جا بیشتر نمایان بود. ای جان انگار کنار ساحل نشسته لم داده پاهاش رو پاهاش انداخته کف پاش رو بهم میمالید. آخخخخخخخخخخخخخخه چرا؟؟؟؟ نمیگی من دلم یه ذره س دلم برات ضعف می ره....

تودلی مامان قربون اون موج مکزیکیهات برم مراقب خودت باش تو این چند روز آینده تا بپری بغل مامان و بابا.

خوب حالا از خودم بگم:

عین پیرزن ها شدم. همه جام درد می کنه : کف پا - کمر - دل - پهلوی راست - انگشت - اخ اخ بدترین درد سییاااااااااااااااااااتیک گرفتم ننه.......

۱۰ کیلو اضافه کردم البته دکتر می گه خیلی خوبه و هنوز جا داری واسه اضافه شدن.

خداروشکر فعلا ورم ندارم پف نکردم فقط یه توپ قلقلی دارم که فعلا خودنه آق نریمانه

یه اتفاقاتی هم افتاده بود که باعث شد یه هفته استراحت مطلق باشم که شکر خدا بخیر گذشت.

سیسمونی تکمیل شد عکس هم می ذارم که یادگارووو باشه

 

دو هفته دیگه هم بیشتر نمیام سرکار ایشالله. کمی اذیت می شم اما به لطف دوستام و رئیس مهربونم کمی اوضاعم بهتر از قبل شده. اما بازم مسئولیت هست دیگه. کل نورون های مغزم شده تو دلیم.

بابا نویدی هم از کله صبح می دووه تا بوغ سگ واسه اینکه همه چیز برای اومدن شما مهیا باشه.

 

قرقونه قدت بشم نریمانی... مراقب خودت باش سعی می کنم زود به زود از اوضا احوالم بنویسم

 

یه چیزی وقتی می خوایی به این دنیا بیایی چند تا چیز رو فراموش نکن:

 مامانی قبل اومدنت حتما یه جلسه اضطراری با آفریدگارت بذار.

تو این جلسه موارد مهمی هست که حتما باید مطرح بشه:

۱- از خدا بخوا که برکت و نعمتی که بیکران در اختیار داره رو به تو عطا کنه

۲- پسرکم بخواه که عزیز باشی ذلت و خوار بودن در این دنیای خاکی خیلی بده

۳- نریمانم از خدا بخواه که همانند نامت شجاع و دلیر باشی

۴- لطفا از خدا بخواه اگه می شه جذاب و زیبا باشی فوفول و ژیگولی نه ها مرد جذاب باشی. آخخخخخخخخخ اونوقت من میمیرم واست

۵- می شه به خدا بگی وقتی اومدی به این دنیا به خدا به بابا نویدی کمک کنه که هیچوقت شرمنده تو نشه. می دونی باباییت بهترین بابای دنیاست.

۶- میشه از خدا بخوایی مهربونی و محبتت مثل بابا نویدیت باشه؟؟؟

۷- لطفا مهرمادری رو برای من بخواه که تا حد اعتدال نه زیاده روی به پای تو بهترینم بریزم

۸- شادی رو برای همه اعضا خانواده بخواه

۹- پسرم تندرستی رو از خدا بخواه

۱۰- نریمانم می دونی مصادف با بوجود آمدنت مامان جی (مامان بزرگت که قعطا تو هم با این اسم صداش خواهی کرد) چه خوابی دید؟؟؟؟ خواب دید تو نوزادی هستی که همه دورت جمع شدند و تو داری با همون لحن کودکانه یکی از تکاندهنده ترین آیه های رو می خوانی ( تقریبا معنیش اینه :اگر این آیات بر کوه ها نازل می شدند از عظمت و بزرگی آن می لرزیدند و پراکنده می شدند و ما این آیات را برای انسان نازل کردیم.) وقتی مامان جی اینو گفت تنم لرزید. هر وقت این آیه رو برات می خونم تو سریعا عکس العمل نشون می دی پس می دونی چی دارم می گم. از خدا بخواه ایمانت آسمانی باشه.

و..... خیلی چیزهای دیگه که تو بهتر می دونی

 

مراقب خودت باش

 

و.... خیلی چیزهای دیگه تو خودت بهتر می دونی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط dona  | 

مادر بودن

من مادر بودن را كم كم حس مي كنم اگر بازيهاي كودكان ات در وجودم كمرنگ شود.

من مادر بودن را وقتي حس كردم كه لحظه اي حس كردم برايت اتفاقي افتاده. اون وقت بود كه حتي با وجود اينكه لمست نكردم ديوانه وار براي صحتت دست به دامن خدا شدم.

اشك مادري را وقتي حس كردم كه شب در بطنم به دنبال جاي امني براي خوابيدن مي كني و من آسوده از آرامش به خواب مي روم

هنوز حس مادريم به تكامل نرسيده. هنوز سرانگشتان ظريفت را لمس نكردم. نفسهاي تند و بيشمارت را نشمرده ام تا بدانم مادرم چه حسي دارد.

اما حس امسال من با همه سالهاي زندگيم متفاوت است. من دارم مادر بودن را تجربه مي كنم. چه تجربه نابي. چه نعمت بزرگي كه خداوند بي انتها آن را فقط به من و هم جنسهاي من عطا كرده. من از همين تفاوت لبريز از شاديم.

من 169 روز با تو بودن رو با تجربه كردم . خدايا باقيش هم خودت كمكم كن.

ديروز وقتي خودم رو تو آينه نگاه كردم تو را هم در آينه ديدم با آن دستاي كوچولووي كه كنار صورتت گذاشته بودي و تو تصوير سونوگرافي به من نگاه مي كردي و نشان مي دادي كه هستي.

ماماني من عزيز دلم مراقب خودت باش. من تو را از همه دنيا بيشتر و بيشتر دوستت دارم.

نريمان گلم مي دونم كه مامان رو خوشحال خواهي كرد با اومدنت به زندگيم بهترين هديه روز مادر رو دادي.

مادر بودنم مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط dona  | 

وقتی دو هفته پیش یعنی ۱۷ فروردین رفتم واسه اینکه ببینم این فرشته درونم دختر یا پسر از خدا خواستم هرچی باشه شکرت می کنم فقط باعث سربلندی من و بابا نویدش باشه

وقتی دکتر گفت نی نی پسره یه لحظه هنگ کردم... پسر من مامان یه پسر کوچولوم گریه م گرفت گفتم یعنی دختر نیست؟؟؟ آخه دو هفته ایی بود که بشدت علاقه مند بودم به اینکه نی نی دختر باشه و دینا صداش کنم.

نی نی پسریه من اسمت رو می خوام بذارم نریمان.

نریمان من و بابا پسر گل مثل بابانوید گل

خیلی دوست دارم شکل بابات بشی عزیزم مهربون و دوست داشتنی مردی که بتونی بهش اعتماد کنی عزیز دل من

نریمانم می دونی هرروز بیشتر دارم به بودنت عادت می کنم وقتی قلقلکم می دی انگار بهترین هدیه دنیا رو بهم دادن. زودتر شیطنت هات رو شروع کن عزیزکم

الهی فدای اون انگشتهای دستت برم من که با یه نظر معلوم بود که پسر بابا نویدی هست همونجوری کشیده و بلند. عزیزکم الان ۲۰ هفته از با تو بودن می گذره دلم هر لحظه واسه دیدنت بیشتر بیتابی می کنه.

مامانی دعا کن کار بابا نویدی بهتر بشه

مامانی واسه مامانی دعا کن این چند ماه رو هم تحمل کنه تا برای یه مدتی یا شاید هم همیشه تو محل کارش نباشه

من منتظر لگدهای مردونت هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط dona  | 

من با انبوهی از فکر و خیال آینده هرروزم رو شروع می کنم و بپایان می رسونم. من از تو طفل درونم هنوز تصویری در ذهنم ندارم الا اینکه در حقت اونطور که باید وظایفم رو انجام نمی دم

من از کارم خسته هستم از اینکه حس می کنم که شاید باور ندارند که من مریم تنها نیستم و مریم و نصفی هستم

من شبها وجودت رو حس می کنم. عزیزکم یه وقت به خاطر حال بد مامان با من قهر نکنی و پیشم نمونی دلم می خواد زودتر این روزها تموم بشه و دستهای کوچولوتو با نوک انگشتام لمس کنم.

خدایا به من صبر بده تا این مدتی که سرکار می رم اینقدر عذاب نکشم. هرروز انگار دارم شکنجه می شم از بس از همه چیز محیط کارم متنفر شدم. هرچی کار می کنم انگار نه انگار

من فقط و فقط و فقط میخوام دربست در اختیار تو باشم عزیزکم.

هرروز گریه دارم

هرروز از اینکه مجبورم به تو توجه نکنم غمگینتر می شم. وقتی می بینم فقط دارم به جای چیزهای مقوی حرص می خورم و استرس رو قلپ  قلپ تو حلقم می ریزن وحشی می شم.

من می خوام زودتر برم خونه

دلم عید می خواد می خوام تو آرامش خونه فقط با تو حرف بزنم نه تو هیاهیو این شکنجه خونه بی در و پیکر

چقدر حال افسرده ایی دارم.

وقتی گریه می کنم یکم آرومتر می شم. اه اه مریم گریه وووو تو که گریه نمی کردی. خاک بر سرت.

من فقط روز تولدت رو می خوام که باهات متولد بشم

خدایا فرشته کوچولوی منو حفظ کن من قادر نیستم لحظه به لحظه مراقبش باشم فرشته کوچولوی من الان سه ماه و نیمه که مهمون دل منه.

خیلی شکننده شدم

خدایا کمکم کن نیروم رو دوباره جمع کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط dona  | 

30 سالگی

۳۰ سالگی هم آمد.

من ۳۰ ساله شدم و پا به دهه چهارم زندگی گذاشتم. خداااااااااااااااایا یعنی باید خوشحال باشم یا ناراحت

تا چند ماه پیش حس جالبی  نسبت به ۳۰ سالگی نداشتم. اما الان یه حس خوب دارم.

خدایا ممنونم که تنها آرزوی بزرگ زندگیم رو برآورده کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط dona  | 

فرشته کوچولوی مامان کاش زودتر ماه ها بگذره و تو رو زودتر تو بغل بگیرم و انگشتهای فینگیلی تو توی دستام بگیرم. یه بوسه کوچیک روی پیشونیت بزنم. تو که خودت خوب می دونی تنها آرزوی مامانی لطفا سالم و سرحال تو خونه موقتت که بطن وجودی مامانت بشه بزرگ شو بعد پیش ما بیا. خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم. هر ثانیه به خاطر نعمتی که به من عطا کردی ازت تشکر می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط dona  | 

اولین پست مادرانه

یک تغییر به ظاهر کوچک یک اضطراب و دلشوره لحظه ایی یک شک و....

من وارد دنیای جدیدی شدم مثل کرمی که داره از پیله ش در میاد و یه زندگی جدیدی رو تجربه می کنه.

من وارد دنیای مادرانه شدم... من هم به امید نگهدارنده جگرگوشه ام قراره تا چند وقت دیگه تجربه لمس کردن دستان ظریف کودکی را داشته باشم که از پوست و گوشت و خون من تغذیه کرد. هرچند اندازه یه نقطه ایی اما اندازه یک دنیا عاشقتم و هروقت بهت فکر می کنم اشکهام جاری می شه

این اولین پست مادرانه هست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط dona  |